- سرورم کجاست؟
و من کجا میتوانستم باشم جز در خانه خویش؟! چند دقیقه بعد اما، همراه سودکین بودم و شتابان به سمت خانه او میرفتیم. وارد که شدیم، قابله نوزادی را در دستان من نهاد. در گوش او اذان گفتم و می خواستم به سودکین بازش دهم که گفت:سرورم دعا کنید که خداوند او را ازاهل طریقت قرار دهد.
- نه سودکین! راههای رسیدن به خداوند به تعداد سالکان است. هر کسی راهی دارد.
- سرورم ، دعا کنید که خداوند او را از آسمانیان قرار دهد!
- نه سودکین! خداوند آدمی را برای زمین آفریده نه آسمان! زمین از آسمان امنتر است!
- سرورم، پس دعا کنید خداوند حق را به او بنمایاند و از شبهات دورش کند.
- نه سودکین! هستی سراسر شبهه است و تو از آن همه تنها میتوانی خودت را بشناسی.
-لا اقل دعا کنید خداوند به او علم ارزانی دارد.
- نه سودکین! علم نادانی را میزداید اما خوشبختی نمیآورد. خوشبختی در جهل است!
سودکین که دیگر از هیجان و پریشانی، داشت جانش به لب میآمد گفت: اصلا هر طور که دوست دارید برایش دعا کنید.
- از خداوند میخواهم دل او را مجموعهای از خیر و شر قرار دهد!
- آمین! سرورم! آمین!
-او را چه نامیدهای؟
- طاهر
- طاهر؟! این نام که در ایل و تبار شما نیست. چرا انتخابش کردی؟!
- نام تاجری از اهالی قاهره است که پیشتر نزد او کار میکردم و مالی به من قرض داد که نتوانستم باز پس دهم و او مرا بخشید.
- نام با مسمّایی است.
سودکین از شادمانی بر ابرها سیر میکرد. بدرودی گفتم و از خانهاش بیرون آمدم. کوچه را پیچیدم و دیدم که ای دل غافل! قاضی بر در خانه منتظر من ایستاده. از همان راه که آمده بودم باز گشتم و شروع به گشتن در کوچه ها کردم تا به بازار سر پوشیده رسیدم. در بازار خودم را سرگرم کردم تا قاضی صبرش سر آید و برود. روزهای بعد فرستادگانی از سوی او میامدند اما من دعوتش را لبیک نمیگفتم.
برگرفته از کتاب موت الصغیر زندگینامه ابن عربی