اُکالیپتوس

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جامعه» ثبت شده است

این روزها اخبار مجلس،  آدم را می‌خنداند. از آن خنده هایی که می‌گویند از گریه غم‌انگیز تر است. در میان دریای مشکلات کشور پرداختن به موضوعات خاص زندگی زنان بسیار با مزه است. مردان مردی که وقت و تلاش‌شان را میگذارند برای تصمیم گیری در مورد خصوصی ترین مسائل زندگی مشترک. زندگی های مشترکی که روز به روز کمتر و کمتر تشکیل میشود. 

ولی کلا کار این مردان مجلسی هم  از گریه گذشته است... یک جورهایی قاطی کرده‌اند. خدا شفایشان بدهد و جوانان مان را از شرشان محفوظ بدارد.

ضمن اینکه دل آدم برای آقای پرزیدنت میسوزد. همه‌کاره هیچ کاره ای که گیر هیچ‌کاره‌ی همه‌کاره افتاده.

۰۹ دی ۰۴ ، ۱۳:۵۶
آفاق آبیان
پسر جوان بود. حداکثر بیست و دو سه سال. با چرخ دستی‌اش وارد مترو شد. خوش‌بو کننده هوا می‌فروخت . از این اسپری‌ها که احتمالا چینی هستند. به نسبت سن و سال و شرایطش خوشپوش بود. شلوار لی زغالی با تی‌شرت مشکی از آنها که پر از نقش و نگار شلوغ و عجیب است. دست و گردنش هم تتو داشت. حسابی در حال و هوای سن و سالش می‌گنجید. شروع کرد به تبلیغ و یکی از اسپری ها را هوا پخش کرد. زنی مقابل من نشسته بود شروع کرد به اعتراض که نزن نزن... بو میده... ما حساسیت داریم و بعد با دستک شالش جلوی دهانش را گرفت. پسر یک گام جابه‌جا شد و به حرف و تبلیغش ادامه داد که دو زن کنار دست همان زن اول هم به جمع اعتراض کنندگان پیوستند و بینی‌شان را گرفتند. پسر قصد دور شدن داشت که صدایش کردم و همان که داخل واگن اسپری کرده بود را خواستم. خوشحال شد و به طرفم آمد. کارت که کشید زن بغل دستیم هم دو تا خواست. یکی همان اسپری و یکی هم با بوی متفاوت که پس از امتحان کردن انتخاب کرد. خوشحالی پسر مضاعف شد و به ایستگاه که رسیدیم پیاده شد.
  سمت ما دختر جوانی کنارمان بود و شاهد اتفاقات. به حرف  آمد که هر چه هست بوی گند که نیست و تازه مگر چقدر در هوا افشانه میکند. 
زن روبه‌رو به ایستگاه که رسید پیاده شد. معلوم نیست آجر کردن نان مردم چه مزه‌ای دارد؟!
۱۴ ارديبهشت ۰۴ ، ۱۱:۰۵
آفاق آبیان
در آپارتمان واحد رو‌به‌رویی ما سالهاست که هر از چندی مستاجر عوض میشود. مستاجری که میخواهم ماجرایش را بگویم خانواده سه نفره‌ای بودند که  سن و سالی از ایشان گذشته بود. بعد از حدود شش هفت ماه ار اقامتشان، خانم همسایه برای مراسمی سنتی در یک بعد‌از ظهر دعوتم کرد از این مراسمهای زنانه مذهبی طور. خب ما هم که کلا بی‌مذهب نیستیم برای همین پذیرفتم . عصر آن روز چون فاصله واحد ما تا واحد آنها دو سه متری بیشتر نست با لباس مخصوص میهمانی از نوع سرسنگین، بدون مانتو و فقط با شال مجلسی و با عطر و آرایش روانه خانه‌شان شدم. غافل از اینکه خانمهای آن مهمانی همه چادر سیاه پوش اند و شلوار و روپوش و جوراب کلفت مشکی و از این روسری‌های بزرگ سیاه نگین دار که زیر گلو سنجاق می‌زنند بر سر و تن خود دارند. خانم جلسه‌ای به محض ورودم حدیث شریف کسا را رها کرد و با سوز و گدازی عارفانه این گونه ادامه داد: مسعوووووولین... این مسعووووولین... خیر ندیده .... از بی مسعوووولی این مسعووووولین ما چی میکشیم همه زیر سر این مسعوووولینه... و خلاصه آنقدر خودش را کش و قوس داد که نگو. به گمانم با یک نگاه تشخیص داده‌ بود من به چه مسعولی رای داده‌ام و جگرسوزی‌اش فوران کرده بود.
 خلاصه که برخی با این دلیل و مدرک سند آوردنشان جامعه را گاگول فرض کرده‌اند در حالیکه فقط گاگول همه را گاگول می‌بیند.

۰۱ اسفند ۰۳ ، ۲۰:۲۲
آفاق آبیان