اُکالیپتوس

۷۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از زندگی» ثبت شده است

خیلی سال پیش، قبلتر از سال کرونایی، شروع کردم به خواندن کتابهای جناب باستانی پاریزی و چند تایی شان را خواندم.ایشان استاد تاریخند و بسیار شیرین سخن  و این شیرینی را تا با نوشته‌هاشان مواجه نشده باشی نمیشود که درک کرد. به گونه‌ای وقایع تاریخ را از نگاه و دید خودشان روایت و قضاوت میکنند و در این مسیر تا میشود از مثل و شعر و قطعه و غزل و گفتار بزرگان به تناسب استفاده می‌نمایند.

 ضربالمثل (( یارو یک عمر روزه میگیرد و آخر سر به گه سگ افطار می‌کند)) را اولین بار در کتاب ایشان بود که خواندم. اولش مفهومش را درست درنیافتم. چند وقتی طول کشید تا بدانم یعنی چه. اما حالا میتوانم استفاده‌اش هم بکنم.

یارو یک عمر روزه گرفت و آخر سر به گه سگ افطار کرد. چه آخر و عاقبتی خواهد داشت این یارو!!!

۱۲ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۴۷
آفاق آبیان
آدم نمی‌داند بیاید در وبلاگش چه بنویسد! هر چند هزار تا حرف  گفته و نگفته توی دلش داشته باشد درباره دروغ. اتفاقات زیادی توی کشور افتاد که بالاخره یک روز حقیقت آن آشکار خواهد شد. ظاهرا ذات بشریت این است که عبرت نمیگیرد. مخصوصا از تاریخ که باید هم عبرت باشد هم سرمشق.

 " سال نویی که هرگز نیامد "‌ را تماشا کردم. قبل از این قطعی های اینترنت یک جا چشمم به توضیح کوتاهی از آن خورده بود و به طور کلی از موضوع آن اطلاع پیدا کرده بودم. سه روایت همزمان از یک پسر جوان، یک مرد میانسال و یک زن پیر در اواخر دوران قدرت چائوشسکو در رومانی. دورانی که رنگ و بویش برای ما اصلا غریبه نیست.

 سفارت رومانی تقریبا در همسایگی ما قرار دارد . از آن خانه قدیمی های حسابی خوشگل و بزرک مرکز شهر. همیشه چند نفری پشت در توی صف هستند که مدارکشان را برای کارهای مهاجرت رد و بدل کنند. گمانم رومانی امروز بهتر از رومانی‌ای باشد که در فیلم می‌بینیم.

کتاب آوای کوهستان  آقای یاسوناری کاواباتای معظم را هم خواندم. مدتها دلم میخواست فیلمش را ببینم. اما نشد و حالا کتابش را خواندم . میدانم که کتابها همیشه بیشتر می‌چسبند. این کتاب ممکن است برای خیلی ها حوصله سربر باشد اما من خواندنش را دوست داشتم. خواندن زندگی به معنای واقعی کلمه. یعنی مخلوطی از زیبایی و زشتی ،‌سختی و آسانی در سطحی میانه در گذر روزگار عمر. می‌گویم سطحی میانه چون دوز سختی و مشقت برخی آدمها در زندگی خیلی بالا ست همچنان که دوز راحتی و آرامش برخی دیگر ممکن است بالاتر باشد. اما غالب آدمها حد وسطی را تجربه میکنند و جلو میروند و البته این نگاهیست از دید یک ناظر بیرونی. وگرنه فقط خداست که میداند در دل آدمها چه خبر است. همچنان که در دل آقای اوگاتا شینگوی آوای کوهستان. و کلا هم  چه میشد اگر همه  کشورها مثل ژاپن میشدند البته منهای این قلم گرفتن جسم‌شان از دنیا که یک جورهایی برایشان مقدس است و محترم. در تمام کتاب این موضوع به چشم می‌خورد از همان مقدمه که مترجم  مرگ یوکیو میشیما را یادآوری کرده تا خود رمان که بارها از آن حرف و عمل  به میان می‌آید.

فیلم بعدازظهر پاییزی جناب اُزو را هم دیدم.  بقیه فیلمهای او را هم باید ببینم هرچند دیگر خیلی خیلی کمتر مینشینم برای تماشا.

۰۶ بهمن ۰۴ ، ۱۲:۴۸
آفاق آبیان

یکی از اعضا در جلسات داستانخوانی غالبا این جمله را در شرح و بسط داستانی‌اش به کار می‌بَرد که "انسان شر مطلق است" .بالاخره در همه داستانها یک  آدم بده پیدا میشود که بشود این جمله را به او تعمیم داد. اما  همیشه  من در ذهنم بلافاصله پس از جمله او تکرار می‌کنم " انسان جهل مطلق است." اما حالا ... حالایی که چند وقتیست  اندک چیزهایی بیشتر فهمیده‌ام از دور و برم دارم شک میکنم  و البته بسیار متاسف میشوم . 

۱۵ دی ۰۴ ، ۰۹:۳۹
آفاق آبیان

امروز آش رشته درست کردم. در واقع از صبح بار گذاشتمش و ظهر هم زیرش را خاموش کردم تا برای شب که همه هستند جا بیوفتد. قبلا دستم به آش پختن کم نمیرفت حتما باید یک دیگ بار می‌گذاشتم. حالا گاهی برای خودم  یک قابلمه کوچولو درست میکنم. بچه ها خیلی دوست ندارند ولی با گاه گاهی آن کنار می‌آیند. من اما انواع آش را خیلی خیلی دوست دارم.

۲۵ آذر ۰۴ ، ۱۴:۳۰
آفاق آبیان

چقدر برای درختهای سرخه حصار غصه خوردم و البته هنوز هم میخورم که ماجرای جنگلهای هیرکانی هم به آن اضافه شد. حالا دیگر اشکم هم سرازیر میشود و کاری هم از دستمان بر نمی‌آید.

 پدر بزرگ همیشه میگفت دلتان برای چیزی نسوزد. شاید درست میگفت. اما دل که دست خودش نیست. بالاخره باید بفهد که در این دنیا درشتی و نرمی به هم در به است و شاید ذات درشتی‌اش خیلی هم بیشتر است و البته که این خاصیت دنیای فانی با آدمهای رفتنی‌اش است . حوادث طبیعی جزئی از ساختار طبیعت اند اما خب ظاهرا قرار است هرچه که به پایان حیات، اگر که پایانی داشته باشد، نزدیک میشویم با خرابی و تباهی بیشتر مواجه گردیم.. واقعا حیف از شمال و حیف از جنگلهای شمال.


ما زمانی برای سفر به شمال می‌رفتیم که شمال واقعا شمال بود! خدا رحمت کند بابا را به تعداد موهای سرش که تا پایان عمر هم انبوه و پر بود مارا شمال برده بود.  خدا میداند چند تا آلبوم عکس از آن سفرها دارم. آدم باید اهل سفر باشد. همیشه جا پیدا میشود. پلاژ لب دریا و اتاق و هتل و مهمانخانه همه جا هستند.  ما فقط یک بار در ترافیکهای مربوط به شمال و شمال رفتن گیر کردیم پس از آن عطایش رابه لقایش بخشیدیم و سر ماشین را به سمت جنوب کج کردیم. بچه ها تا وقتی کوچکند میشود دستشان را گرفت و هر طرفی برد.عکسی دارم در بندر لنگه در حالیکه دختر چهار ماهه‌ام در آغوشم است و دست پسرکم را هم در دست گرفته‌ام. بعدها که به نقشه نگاه میکردم از خودم می‌پرسیدم چطور با بچه به این کوچکی که هنوز گردن نمی‌گرفت به آنسوی ایران رسیده‌ایم.  حالا اما بچه ها بزرک شده‌اند . تن به انتخابهای ما نمیدهند. مایی که مسلما پدر و مادر بی اشکالی نبو ده و نیستیم و حرف و حدیث بیشتر از یک خانواده معمولی داریم و معمولا ذر سفر دچار تنش میشویم. حالا دیگر هر کس باید راه خودش را برود. حفظ آرامش و آسایش ارزش بیشتری دارد برایمان. تا خداوند چه بخواهد و امید که جنگلها نجات پیدا کنند. 


- مثل اینکه سایت دچار مشکل شده بود که خوشبختانه فعلا رفع شد وگرنه باید کوچ میکردم.

۰۳ آذر ۰۴ ، ۱۱:۳۳
آفاق آبیان

قرار است در شهر زیبای شیراز برگزار شود. کار قشنگیست که اجرای آن را به چنین شهری منتقل کرده‌اند. بالاخره مهمانهای ویژه‌ از کشورهای دیگر می‌آیند و تعدادشان کم هم نیست خوب است  با شهرهای دیگر هم آشنا شوند و زیبایی های آنجا را نیز ببینند. خوش به حال آنهایی که میتوانند در این دورهمی فیلمهای دیدنی را تماشا کنند. حسودی که نه...به ایشان غبطه میخورم. مخصوصا که موضوع و محتوای شاعرانه قرار است بر این جشنواره حکم فرما باشد.


ایرانی جماعت معمولا درون و بیرون یکسانی ندارد. اصلا ایرانی‌ها  هرکس را که دل و زبانش یکی باشد، ساده و هالو و بی سیاست میدانند.  پس اصلا عجیب نیست که جشنواره خارجی و داخلی شان هم زمین تا آسمان با هم فرق داشته باشد. حال و هوای شاعرانه چقدر با احوالات واقعی ودرونی این مملکت هم‌خوانی دارد!!! یاد شاعرانگی سهراب شهید ثالث افتاده‌اند و بقیه آن دیگری ها که سینمایشان محبوب اما غریب است.


شیراز شهر قشنگیست. هرچند شهر مورد علاقه من نیست. برادرم که فرزند اول خانواده ما بوده آنجا دنیا آمده. در بیمارستان نمازی. اما من نه. من اینجا دنیا آمده‌ام و آن هم علت داشته. موقع دنیا آمدن برادرم  دو فامیل از دو خانواده تا بن دندان متفاوت و متضاد مهمان پدر و مادرم میشوند و بلایی سرشان می‌اورند که باید دعا کرد مسلمان نشنود و کافر نبیند. ظاهرا شیر زائو خشک میشود بس که حرص و جوش میخورد. برای همین بوده که پدر وقتی مادر مرا باردار بوده نزدیک موقع زایمان او را به تهران می‌اورد. آن موقع یک ژیان قرمز داشته که زن باردار و پسر کوچکش را سوار آن میکند و باسرعتی بسیار آرام به سمت تهران میراند جوری که شب را اصفهان می‌خوابند. و فردا بعداز ظهرش مادر را تحویل خانه پدری‌اش می‌دهد و خودش روانه خانه مادر پدر خودش میشود. فقط برای آنکه زن زائو در آرامش باشد  و دو تا خانواده را از هم دور نگه دارد. خدا بابا را رحمت کند و روحش را شاد نماید.


به گمانم دو سال پیش مطلبی در وبلاگ نوشتم درباره جشنواره فیلم فجر. که گم و گور شد! بارها سعی کردم مجددا آن را برای خودم بنویسم. میخواستم سر جلسه کانون بخوانمش محض مزاح و خنده. چه که کاملا طنز بود. اما نشد که نشد. محتوا شبیه آن در می‌آمد اما نثر نه. واقعا حیف... چقدر آن نوشته ام رادوست داشتم.


۳۰ آبان ۰۴ ، ۲۰:۴۷
آفاق آبیان

مرد، سریال یوسف پیامبر را برای بار احتمالا سی‌ام دنبال می‌کند و هر از چندی زلیخا که در صحنه‌های آن رد میشود او را هرزه می‌نامد. 

 زن، بالاخره از او می‌پرسد چرا یکبار نظرش را درباره معبد آمون و آمون نشینان که در جال چاپیدن مردم هستند نمی‌گوید؟ و بعد اضافه میکند زلیخا معجزه پروردگار بوده. مرد انگاری که دو زاری‌اش می‌افتد از آن به بعد به موضوع جوری دیگر نگاه میکند.  در چند قسمت بعدی کلمه‌ای درباره این زن حرف نمیزند.



۱۵ آبان ۰۴ ، ۱۴:۴۵
آفاق آبیان

برنامه‌ای هست به نام زن روز که گاهی تکه‌هایی از آن را در اینستاگرام میبینم. زنهایی مدلهای مختلف لباس را می‌پوشند و خود را می‌آرایند و آن‌وقت تعدادی داور درباره آن مدل لباس و آرایش نظر می‌دهند و این نظر دهی گاهی با جملاتی رد و بدل میشود که اصلا مناسب و در خور نیست. این طور ادبیات میتواند به راحتی و البته آرام آرام در جامعه جا بیوفتد و بعضی چیزها را عادی سازی کند. همانطور که از قبلتر هم  این مدل برنامه هاخیلی چیزها را عادی سازی کرده. 

 اینکه آدمها خیلی راحت به خودشان اجازه بدهند در مورد نکاتی خصوصی و شخصی فرد دیگر نظر بدهند و سوال بپرسند،‌ بد است. عجیب است. . چیزی که خیلی قبلترها نبود. آن وقتها که من بچه بودم مجله‌ای بود به نام زن روز. که الگوهای خیاطی خوبی داشت. من سایر مطالبش را هم میخواندم. هر چقدر که فکر میکنم آدمای آن زمان را آدمهای بهتری میبینم . اینکه این همه دهه شصت را به سخره می‌گیرند انگار یک فریب است. درست است که  خیلی چیزها الان هست که آن موقع نبود اما آدمهای آن روزگار این روزها خیلی کمتر پیدا میشوند. هر چند شاید همه چیز نسبی باشد و این یعنی انگار دورانها سر و ته یک کرباسند. آن وقتها یک جور... این وقتها یک جور....




۱۲ آبان ۰۴ ، ۱۵:۱۶
آفاق آبیان

 در دو پست قبلی‌ام  درباب مرگ صحبت شده.  این دو تا مرگ با هم فرق دارند.

 مرگی که مسیر بوی آن را گرفته به مرگ عزیزان اشاره میکند که سخت است و خدا به کسی نشان ندهد .  و آن یکی پست قبلتر که به مرگ خود اشاره دارد. 


دیروز به ماجرایی واقعی برخورد کردم که میتوان به داستان تبدیلش کرد. ماجرایی حکمت دار که تامل برانگیز است. آدم نمیداند اجازه دارد این چیزها را تبدیل به داستان کند. وقتی دسترسی به صاحب ماجرا نیست تا اجازه گرفته شود؟ هرچند بعضی چیزها را فقط باید شنید و دریافت و بعد رها کرد.



۰۷ آبان ۰۴ ، ۱۶:۰۲
آفاق آبیان

زن دوست نداشت که در رفت و آمدهایشان از مسیری عبور کنند که خانه قدیمی پدری‌اش آنجا بود. و مرد این را میدانست و میفهمید و به عمد سر فرمان را جوری می‌چرخاند که از آنجا رد شوند و تازه پشت چراغ قرمز نزدیک محل هم رینگ می‌گرفت که مثلا چی بود و... چی شد...

 تا اینکه زن بالاخره گفت این مسیر بوی مرگ می‌دهد، می‌فهمی!


وقتی ازدواج کردند. مرد بیست سال بود که به شهر کوچک پدری‌اش سفر نکرده بود. بعد از آن هم شاید فقط یک بار. حالا هم که اصلا دیگر هیچ کس را آنجا ندارند.

مگر راه زندگی همین نیست؟ دیر و زود شاید داشته باشد اما اجتناب ناپذیر است. بالاخره هر کس باید برود سراغ سرنوشت خودش.

 بعضی ها چقدر سخت می‌فهمند.


۰۶ آبان ۰۴ ، ۱۱:۳۴
آفاق آبیان