اُکالیپتوس

۷۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از زندگی» ثبت شده است

چقدر آدم دیده‌ام که در زندگی دویده‌اند و خوب و درست هم دویده اند و پیشتاز بوده‌اند اما آخرش فهمیده‌اند که چقدر بیخود دویده‌اند. آنهایی که از هر راهی برای بالا رفتن نردبان زندگی استفاده کرده‌اند و آن وقت در آن بالا موقع سود و استفاده و بهره‌وری،‌تالاپی سقوط کرده ا‌ند پایین.

 آنهایی هم که به هر دلیلی برخی چیزها (‌و نه همه چیز) را زودتر میفهمند و خیلی زیاد در این مسابقه دویدن جان نمیکنند و عجله‌ای هم ندارند و به همه می‌گویند شما بفرما برو جلو.. در میان آن دوندگان مقبول نمی‌افتند.

 البته هرکس به تناسب خودش مسلما چیزهایی دارد برای فهمبدن ولی وقتی چشمها بسته است کاریش نمیتوان کرد. زندگی برای هر چشمی پنجره‌ای دارد بسته شده. که در طول زندگی اگر خوش شانس باشد موفق به گشودنش میشود.  اما خوش به حال کسی که برای لحظه مرگ آماده و آرام است. نه آنکه تازه آن لحظه پتکی باشد بر سرش که چه شد و چه نشد و اصلا چرا شد؟


الهی لا تکلنی الا نفسی‌طرفة عین


۰۴ آبان ۰۴ ، ۱۶:۱۷
آفاق آبیان

لطفا لطفا لطفا خیلی مواظب باشید سرما نخورید. یا آنفولانزا یا نمیدانم هرچه که هست. کووید جدید. 

برای خودم آش شلغم درست کردم. شلغم خودش چه هست که آشش چه باشد. میگویند برای سرما خوردگی معجزه میکند. معجزه اش که برای شلغم است و شلغم آنتی‌بیوتیک طبیعی نامیده میشود.

 خلاصه که آشش را درست کردم و فکر میکردم ممکن است حال برهم زن باشد. اما نبود. خیلی خوشمزه تر از چیزی شد که فکرش را میکردم. البته من کلا آش را خیلی دوست دارم.

۰۴ آبان ۰۴ ، ۱۵:۵۴
آفاق آبیان
 جلسه داستانخوانی‌ام در پنج شنبه خوب برگزار شد. فکر میکردم که شاید کسی نیاید. من بینشان زیاد آشنا نیستم. اما خب داستانم کار خودش را کرد. هر چند این را هم میدانستم که بی عیب و ایراد نیست اما محتوا کار خودش را کرد. آنها که آمده بودند محتوا را دوست داشتند و کلی هم حرف زدند. یکی از خانمها که با اسنپ از راه دور آمده بود.
 هر چند این برنامه معمولا سه تا مجری منتقد دارد که دو تایشان نیامدند. مثلا که داستان قوی نیست. اما خب خانم اصل کاری بود و کلی هم همراه و همدل بود. جلسه را حرف و سخن اعضا به شیرینی و جذابی پر کرد و آخر سر هم چند دقیقه‌ای من حرف زدم.
 این دوره زمانه عاشق داستان فرم گراست. هرچی بیشتر غیر قابل فهم، بیشتر پر طرفدار اما من که کار خودم را میکنم. داستان باید جذابیت و شیرینی و  همراه کنندگی مخاطب داشته باشد. 
 دخترم تنها کسی بود که گفت داستان را دوست ندارد چون اصلا داستان تخیلی در فضا و کهکشان دوست ندارد. ما هم پذیرفتیم.
 
۰۴ آبان ۰۴ ، ۱۵:۲۸
آفاق آبیان
توی ایران هرکسی هر طور که دوست دارد پاستا درست میکند. در مورد پیتزا هم به گمانم همین طور است. هر چند در دنیای حرفه‌ای آشپزها این کار خطای غیر قابل بخششی است.
 پاستای گوجه فرنگی درست کردم. البته سینه مرغ هم اضافه کردم. خوشمزه بود اما پسرم به خاطر رنگ قرمزش اصلا لب نزد . پدرش هم پاستای معمولی آلفردو را دوست ندارد. اصلا از هر غذایی که شیر و خامه داشته باشد بیزار است. از رنگ سفید بوجود آمده در غذا متنفر است و اعلام میکند که شیر و خامه به غذا اضافه کردن من در آوردی و اشتباه است. حالا هرچه دخترم میگوید مثلا در پایه و سنت خیلی  از غذاهای فرنگی شیر وجود دارد نمیپذیرد.
۲۷ مهر ۰۴ ، ۱۵:۳۶
آفاق آبیان

دیروز برای خرید دخترم با او رفتیم جمعه بازار پروانه. همانکه سالهای سال بیخ گوش خودمان در خیابان جمهوری بود و حالا دو سه سال است که منتقلش کرده‌اند به باغ هنر. نزدیک باغ کتاب. روبه روی باغ موزه دفاع مقدس.

گل و گیاه و سبزه‌های آن منطقه همه سرحال و شاداب و سرسبز آن هم سبز درخشانی که از حد تعریف و تمجید خارج است. خدا را شکر احتمالا گل و بلبلهای آنجا را دوست میدارند که اینگونه مثل تخم چشم نگهداریش می‌کنند!


۱۳ مهر ۰۴ ، ۱۶:۳۰
آفاق آبیان
1- وقتی اینجا کمتر می‌نویسم یعنی مشغول نوشتن روی کاغذ هستم. حالا نه خیلی ولی خب بالاخره فکر و ذهنم مشغول است. برای خودم اتاق شخصی ندارم. اتاقها را تحویل بچه ها داده‌ایم. متراژ خانه اجازه میدهد که در آن یک اتاق دیگر هم داشته باشیم اما خب فکر بنایی هم سخت است چه برسد به عملی کردنش.آن هم در این دوره و زمانه. قدیم‌ترها همه ی توجه به هال و پذیرایی و وسعتش بوده. شاید به این خاطر که همه جمعیتی بودند و رفت و آمد فراوان بود. حالا اما از نظر روانشناسی آدمها میدانند اولویت با اتاق خواب و آشپزخانه است و یک نشمن معمولی کافی خواهدبود. 
   غالبا وقتی بچه‌ها نباشند از اتاقشان استفاده میکنم. روزها بیشتر پی کار و درسشان هستند. هر چند شبها بهترین زمان برای مطالعه است. خوبی‌اش این است که ما یک بالکن بزرگ داریم . اصلا مشرف نیست و تازه کلی هم دار و درخت و فضای دوست داشتنی مقابلش است .از این حصیرهای خوشگل قدیمی که حس مثبت خوبی دارد و اندازه قد آدم است به نرده‌ها کشیده‌ایم. بهار که میشود و سرما بند و بساطش را جمع کرده و می‌رود، هر عصر بالکن را فرش میکنم. به محض اینکه آفتاب پایین میکشد. بالکن دیگر رسما جزئی از خانه ماست. آقای قاف  همانجا هم می‌خوابد.



2- آدمها چقدر با هم فرق دارند منظورم  بیشتر آنهایی هستند که یک وظیفه و یک شغل و سِمت دارند یا در یک جایگاه یکسان هستند برای عمل. اما با هم متفاوتند. تفاوتی که بیشتر روحیات و درونیاتشان را نشان می‌دهد. مثل این دبیرهای کانونی که ظاهرا شغلشان یکی است اما نیت‌های هر کدامشان یک ساز میزند.


3- هفته گذشته در جلسه داستانخوانی گروه سانتی‌مانتال کذایی شرکت کردم. آقایی قصه‌ای نوشته بود با نام "بند یک متری". نام داستان در واقع به لباس خاص زنانه اشاره میکرد. و ماجرای زنی بود که از شغل و کار و روابط انسانی جانش به لب رسیده و سر به جنگل گذاشته بود و برای رهایی از خفقان روحی و جسمی ،برخی لباسهای تنش را کنده و بیرون پرتاب کرده بود . روزهای بعد لباس را هیزم شکنی پیدا کرده و چون برای توده هیزمش طناب کم آورده بود از آن استفاده کرده و دور چوبهایش پیچانده بود. انتهای داستان واقعا بار طنز داشت  که نمیدانم چرا هیچ کس به آن اشاره نکرد. غالبا در گفتگو ها دور از جان همه چرت و پرت می‌گویند و آسمان و ریسمان می‌بافند و فقط کم مانده بود من از حرصم ماجرا را ربط بدهم به تئوری ابر ریسمان و سیاه چاله‌ها که البته لب دندان گزیدم و کلا هیچ نگفتم.

4- از آقای باشویس سینگر هم کتاب مجموعه داستان "یک مهمانی یک رقص" را خواندم. البته آن داستانهایی که برایم جذابیت داشت.  دوست کافکا و خود داستان کوتاه یک مهمانی یک رقص و چندتایی دیگر. 

5- دلم میخواهد مسخ کافکا را بخوانم.نمیدانم از پسش بر بیایم یا نه ولی خب من هیچ وقت فکر نکردم مسخ خواندن کلی کلاس دارد و نخواندنش یک پارچه آبروریزی محسوب میشود. فقط کنجکاوم و نمیدانم چه وقت از خجالت این گریگور سامسای سوسک شده در خواهم آمد.


 
۰۸ مهر ۰۴ ، ۱۲:۵۷
آفاق آبیان

اینکه بانکها عاشق ملک و املاک هستند بر هیچ کس پوشیده نیست. بس که شاهدآغاز کار شعبه جدید یک بانک هستیم که با سلام و صلوات باز گشایی‌اش میکنند و بعد از یکی دو ماه در آن را تخته کرده و سراغ ملک و مغازه دیگر میروند. 

 اما تلخی این مطلب برای مایی که نزدیک یک چهارراه معروف قدیمی زندگی میکنیم و طی بیست و سه سال سکونت در این محل شاهد تسخیر چهار گوشه این چهارراه توسط از ما بهتران بوده‌ایم، بیشتر و سخت تر است. سه طرف آن را سه بانک معتبر متفاوت و یک طرف آن را جناب مترو صاحب شده و هر سه الان بی مصرف و بیهوده و مخروبه هستند. البته سمت مترو سر و شکل زیبا دارد اما روح مرده‌وار آن دست کمی از شکل و شمایل خانه خانوم هاویشوم مانند آن دیگری ها ندارد. ای خاک عالم بر سر مملکتی که زیاده خواهی و زیاده خوری در آن باعث فنا و نابودی خواهد شد. آنوقت عجیب نیست که سبک و سیاق مسلمانی را بخواهی با سویسی مقایسه کنی که در آن داشتن دین و مذهب ابدا اجباری نیست.

۰۸ شهریور ۰۴ ، ۱۴:۲۵
آفاق آبیان

سرخه حصار که خشک شد و رفت پی کارش. حالا دیگر اگر آدم باشی نمیتوانی برای گشت و گذار و تفریح از آن استفاده کنی. چون با دیدن درختهای خشک شده فقط خون دل میخوری و غصه. مخصوصا اگر سالهای سال شاهد سرسبزی و آبادانی‌اش بوده باشی. تقصیر خشکی و بی آبی هم نباید انداخت چون سالهای خشکتر و بی آب تری هم ایران داشته و پشت سر گذاشته. درختهای سرخه حصار را پوست کنی کردند فاعلان آن بدانند که روزگار پوستشان را خواهد کند. حالا بر در و دیوار پوسترهایی بزنند در وصف درختهای تهران. تهرانی که شمشادهای کنار پیاده‌رواش هم خشک شده است. تهرانی که در نظافت و سلامت و زیبایی آن کم‌کاری میکنند. آشغالها در باغچه ها پخش و پلاست . سطلهای بزرگ زباله دیر به دیر خالی میشود. وای از آخر و عاقبت تان...

۰۸ شهریور ۰۴ ، ۱۴:۱۳
آفاق آبیان

یک داستان کوتاه نوشته‌ام با نام "پروانه آبی" که خیلی دوستش دارم. گاهی فکر می‌کنم  احتمالا عنوان مجموعه داستانم را هم پروانه آبی بگذارم اما بعدش به نظرم می‌رسد که شاید برای نام  کتاب جذاب نباشد. از اسم هایی مثل رقص جاناتان گرت بر روی صفحه هذلولوی با معمر قذافی خیلی بدم می‌اید اسمهایی که یک قطار هم نمیکشدشان و به خاطر همین بی معنی و مفهومی قرار است جلب نظر کنند.

 حالا تا آن وقت که خیلی مانده. وقت دارم به عنوان مناسب فکر کنم.


 آن یکی کتاب که نامش جذاب بود و توجه ها را جلب میکرد. به گواه بازخوردهایی که داشتم. و البته رفتارهای عجیبی که از سر حسادت از برخی دیدم. مثل حلوا پختن دبیر کانون اخلاق در جلسه رونمایی و سِرو آن. در حالیکه خودم دو کیلو شیرینی درجه یک از قنادی معروف نان تهران گرفته بودم و برده بودم که شاید فقط یک دومش لازم بود.

۳۱ مرداد ۰۴ ، ۱۹:۳۳
آفاق آبیان

 دو تا مانتو قرار است که بدوزم. یکی برای خودم و یکی دخترم. برای خوم برش خورده و نصف کارهایش انجام شده. پارچه دخترم امروز با پست از چابهار به دستم رسید. قبلا بارها از چابهار خرید پارچه داشته‌ام اما تازگی ها نحوه ارسالشان بی سر و سامان تر شده. مخصوصا قسمت هزینه پست.

۲۲ مرداد ۰۴ ، ۱۷:۲۰
آفاق آبیان