اُکالیپتوس

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان» ثبت شده است

آدم نمی‌داند بیاید در وبلاگش چه بنویسد! هر چند هزار تا حرف  گفته و نگفته توی دلش داشته باشد درباره دروغ. اتفاقات زیادی توی کشور افتاد که بالاخره یک روز حقیقت آن آشکار خواهد شد. ظاهرا ذات بشریت این است که عبرت نمیگیرد. مخصوصا از تاریخ که باید هم عبرت باشد هم سرمشق.

 " سال نویی که هرگز نیامد "‌ را تماشا کردم. قبل از این قطعی های اینترنت یک جا چشمم به توضیح کوتاهی از آن خورده بود و به طور کلی از موضوع آن اطلاع پیدا کرده بودم. سه روایت همزمان از یک پسر جوان، یک مرد میانسال و یک زن پیر در اواخر دوران قدرت چائوشسکو در رومانی. دورانی که رنگ و بویش برای ما اصلا غریبه نیست.

 سفارت رومانی تقریبا در همسایگی ما قرار دارد . از آن خانه قدیمی های حسابی خوشگل و بزرک مرکز شهر. همیشه چند نفری پشت در توی صف هستند که مدارکشان را برای کارهای مهاجرت رد و بدل کنند. گمانم رومانی امروز بهتر از رومانی‌ای باشد که در فیلم می‌بینیم.

کتاب آوای کوهستان  آقای یاسوناری کاواباتای معظم را هم خواندم. مدتها دلم میخواست فیلمش را ببینم. اما نشد و حالا کتابش را خواندم . میدانم که کتابها همیشه بیشتر می‌چسبند. این کتاب ممکن است برای خیلی ها حوصله سربر باشد اما من خواندنش را دوست داشتم. خواندن زندگی به معنای واقعی کلمه. یعنی مخلوطی از زیبایی و زشتی ،‌سختی و آسانی در سطحی میانه در گذر روزگار عمر. می‌گویم سطحی میانه چون دوز سختی و مشقت برخی آدمها در زندگی خیلی بالا ست همچنان که دوز راحتی و آرامش برخی دیگر ممکن است بالاتر باشد. اما غالب آدمها حد وسطی را تجربه میکنند و جلو میروند و البته این نگاهیست از دید یک ناظر بیرونی. وگرنه فقط خداست که میداند در دل آدمها چه خبر است. همچنان که در دل آقای اوگاتا شینگوی آوای کوهستان. و کلا هم  چه میشد اگر همه  کشورها مثل ژاپن میشدند البته منهای این قلم گرفتن جسم‌شان از دنیا که یک جورهایی برایشان مقدس است و محترم. در تمام کتاب این موضوع به چشم می‌خورد از همان مقدمه که مترجم  مرگ یوکیو میشیما را یادآوری کرده تا خود رمان که بارها از آن حرف و عمل  به میان می‌آید.

فیلم بعدازظهر پاییزی جناب اُزو را هم دیدم.  بقیه فیلمهای او را هم باید ببینم هرچند دیگر خیلی خیلی کمتر مینشینم برای تماشا.

۰۶ بهمن ۰۴ ، ۱۲:۴۸
آفاق آبیان

71- به خشنودی او نخواهد رسید مگر کسی که خلاف خود کند.

72- به واردی ( تازه وارد شده‌ای )که منتظر است، اعتماد نکن.

73- در هستی هیچ نیست مگر...

74- 

75- به مسافر بی توشه اقتدا نمیشود.

76- 

77- اراده بی‌تاثیر را اعتباری نیست.

78- هر غیبتی که سودی به صاحب خود برنگرداند نامعتبر است.

79- از مردم کناره بگیر تا از تو درامان باشند نه اینکه تو از ایشان درامان باشی.

80- چه چاره از مرگ. چه چاره از غم.

81- شکیبایی به خدا را آنگاه که شکی در آن راه داشته باشد، اعتباری نیست.

82- حکمت اگر حاکم نشود بی فایده است.

83- حق خردسال را عطا کن.

84- 

85- عشقی که زوال یابد عشق نیست.

86-عطا کردن پس از خواهش بی اعتبار است.

87- آنکه خواهان سلطه بر خلق باشد خداوند دلمشغولش می‌دارد.

88- زندگی‌ام بعد ایشان نیستی‌ست.

89- صبر بر مصیبت اول صبر است، صبر دوم را اعتباری نیست.

90- همه سیاهان را به عشق تو دوست میدارم و بدر را عاشقم که همنام توست. ( بدر یار و خدمتکار وفادار ابن عربی بوده ) 

91- حقیقت از شدت آشکار بودن، پنهان شده.

92-آن را که ساکن شد، عاشقی نیست.

93- 

94- انسان، عالم صغیر است و عالم، انسان کبی.

95- آنچه با زور میشود با مهربانی هم میشود. اما آنچه با مهربانی میشود با زور نشدنی‌است.

96- خلایق در کار خداوند، اعتقادات مختلفی دارند و من به همه آنها معتقدم.

97- بر تنی که در او همت نباشد اعتماد نتوان کرد.

98- 

99- تصوّف بدون اخلاق سودی ندارد.

100- به ماندنی که در پس آن رفتن است تکیه نکن.

۰۲ دی ۰۴ ، ۱۴:۰۲
آفاق آبیان

فکر هر چیزی را می‌کردم جز آنکه جناب ابن عربی اینقدر احساساتی باشند. انتظار از فیلسوف عارف در نظرم چیز دیگری بود. که احتمالا  انتظار غلطی بوده. چون هر کسی خودش است! و وقتی زندگینامه‌اش را میخوانیم قرار است با او آشنا شویم. به هر حال فصلهای 40 تا 60 تماما با احساس و عواطف و عشق سرکار دارد. مخصوصا ماجرا عشق ابن عربی به دختری ایرانی‌الاصل به نام نظام بانو. 

از این عناوین می‌گذرم.

اما بقیه...

 62- اکر همه چیز از تو در امان باشد از همه چز در امان خواهی بود.

63- 

64- سفر سرگردانی را نهایتی نیست.

65- برمن حرجی نیست اگر عقیده‌ام را می‌گویم. بگذار جاهلان حق را باطل جلوه دهند.

66- از وقتی پی بحث و تحقیق افتادم،‌در میان مردم دوستی برایم باقی نماند.

67- آنچه به تو می‌رسد و تو اصلش را نادیده میگیری، بی اعتبار است.

68- خوشا به حال سرگردان.

69- اندوهی را که مدام همنشین انسان نباشد،‌اعتباری نیست.

70- بزرگداشت خلق او، بزرگداشت اوست.


۲۳ آذر ۰۴ ، ۱۶:۴۸
آفاق آبیان

1_ 

2_زهدانها وطن ما بودند و با زاده شدن، از آنها دور شدیم.

3- تقوایی که باعث خروج تو از سختی‌ها نشود بی‌فایده‌ست.

4- آن که غفلت ورزد، افول کند.

5- آنکس که حکمت نمیداند، حکومت نمیداند.

6- وقتی زمان نه به سود تو باشد نه به زیان تو، اعتباری ندارد.

 7- سفری که در آن کامیابی نباشد، بی فایده است.

8- 

9- مردمان، جانهای سرزمیند.

10- اگر آرزوها نبودند همت‌ها می‌گسستند.

11- هر هنری که دانشی نیفزاید، سودی در آن نیست.

12- ای حذر از حذر من!

13- نخستین اندیشه، درست ترین اندیشه است.

14- هر مکانی که زنانگی نداشته باشد، اعتباری ندارد.

15- 

16-زمان، مکانی سیال  و  مکان، زمانی جامد است.

17- تقوایی که به یک کار محدود باشد، بی ارزش است.

18- حقیقت بسته به درک عارف رنگهای مختلفی دارد. مانند آب که به رنگ جام در می‌آید.

19_ نهان در آشکار است.

20_ به آن نور که تاریکی را از بین نبرد نمیتوان اتکا کرد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینها که نوشته‌ام عناوین فصلهایی هستند که به  کتاب گاه ناچیزی مرگ تعلق دارد. کتاب را چهار سال پیش از پسرم هدیه گرفته‌ام. اما تازگی شروع به خواندنش کردم. از خواندن مسخ کافکا به کل پشیمان شدم. به متنی برخوردم درباره مسخ که منصرفم کرد و به نظرم خوب شد. شاید هم خوبتر چرا که از خواندن این یکی بسیار لذت میبرم. گاه ناچیزی مرگ داستان زندگی ابن عربی‌ست ( 1165 میلادی_ 1240 میلادی). اسامی شهرها و نامهای حکومتها برایم ناآشنا و ثقیل است اما با آن کنار آمدم . هر فصل حول و حوش ده صفحه است که با جملاتی مشابه جملات بالا نامگذاری میشود و این عناوین مستقما در فصل مطرح نمیشوند.  درواقع  روح هر فصل را تشکیل می‌دهند. کتاب کلا صد فصل دارد. من تقریبا به سی‌امین فصل رسیده‌ام . مابقی را هم به نوبت خواهم نوشت. درک برخی عنوانها برایم سخت است. هر چند تعدادشان زیاد نیست. هر چه هست من کتاب را دوست دارم.

 آن شماره هایی که جمله ندارند مربوط میشوند به چند تا فصل با ماجرایی اندک متفاوت. یعنی راوی‌ فرق میکند. اصل ماجراها از زبان خود محی‌الدین عربی روایت میشود.

۱۲ آذر ۰۴ ، ۱۵:۱۵
آفاق آبیان
خواننده اولش فکر نمی‌کند که ماجرای کتاب اینقدر بامزه باشد. ماجرای کتاب نقب زدن به آمریکا نوشته خانم آن تایلر. هرچند شاید بامزگی آن فقط از دید زنها باشد. چون ماجرا، ماجرای مهمانی و مهمان بازی است.مهمان بازی و حواشی آن میان دو تا خانواده. خانواده یزدان و خانواده دونالدسون.
 داستان از آن‌جا شروع میشود که این دو خانواده ساکن بالتیمور، به علت بچه‌دار نشدن یکی یک نوزاد از کشور کره به فرزندخواندگی می‌پذیرند. لحظه آشنایی این دو خانواده در فرودگاه است وقتی نوزادها را از کشور دیگر می‌آورند و همین اتفاق باعث آشنایی و دوستی آنها می‌شود. جین هو فرزند خانواده آمریکایی‌ دونالدسون و سوزی فرزند خانواده ایرانی‌الاصل یزدان.
 ارتباط و مراودات این دو خانواده در طول داستان یک جورهایی تفاوت دو تا فرهنگ و نحوه کنار آمدن و همزیستی شان را نشان می‌دهد. واکاوی دنیای مهاجرت. مهمان بازی های این دو خانواده شیرین و بامزه است البته در کنار مشکلات اجتناب‌ناپذیر. آمریکایی‌ها عاشق برگزاری مهمانی‌های مضمون دار هستند. آنها مهمانی استقبال که روز ورود دخترها به کشور جدیدشان است را پایه‌گذاری می‌کنند که یک سال توسط یزدانها و یک سال توسط دونالدسون‌ها برگزار میشود و ما با آب و تاب فراوان درباره این دورهمی‌ها می‌خوانیم. موضوع غذا در این ماجراها پر رنگ است. هر چقدر که ایرانی‌ها به میز غذا و تنوع و رنگارنگی آن ارزش می‌گذارند آن دیگری‌ها ساده می‌گیرند. ّبرای آنها برگزاری مهمانی مهم‌تر است. از دید آنهاحتی جمع کردن برگهای درختان بلوط حیاط در پاییز میتواند دلیل برگزاری یک جشن باشد.
 مریم که مادربزرگ در خانواده یزدان است نقش مهم و اساسی تری در پیشبرد رمان دارد و تا حدودی هم دِیو که در خانواده دونالدسون پدربزرگ است. این دو ماجراهای رمانتیکی را از سر می‌گذرانند.  هرچند مریم که تقریبا از نسل اول مهاجران است به شدت به حال و احوال زن ایرانی بودنش پایبند مانده .

 اگر همسر خانم آن‌تایلر که پزشک و نویسنده‌‌ی سرشناس ایرانی - تقی مدرسی - بوده‌اند، وجود نداشت مسلما ایشان از پس نوشتن چنین رمانی برنمی‌امدند. در پایان کتاب مصاحبه‌ای از ایشان ضمیمه شده که در آن به مهمانی های خوب خانواده همسر در تهران اشاره کرده‌اند. و البته به باطن پیچیده ایرانی ها که در رمان به آن اشاره میشود.

دِیو گفت: باید مثل ماها رُک و راست باشید.

۲۰ تیر ۰۴ ، ۰۸:۱۶
آفاق آبیان

هفته گذشته در جلسه رونمایی کتابی با عنوان یادداشتهای شبانه یک میت شرکت کردم. رمانی نزدیک به سیصد صفحه و نوشته آقای روح‌الله امینی .نویسنده را نمیشناختم اما خانم ناشر که خودش نویسنده و مدرس است و چند سالیست  نشر و ناشری را هم پیشه کرده می‌شناختم. بعدا متوجه شدم که آقای نویسنده را هم چند باری در جلسات مختلف دیده‌ام. جلسه خوب و مفید بود. اطلاعاتی درباره راوی مرده... نویسنده طبق صحبت منتقدان توانسته بوده جهان خودش را کامل و دقیق بوجود بیاورد. دنیای مردگان. به نظر می‌رسد ماجرای جالبی باشد. البته جلسه رونمایی بود و همه چیز در جهت تبلیغ کتاب.

 دو تا موضوع توجهم را جلب کزد. اول اینکه آقای نویسنده عضو گروهی از جلسات داستانخوانی بود که دقیق و پیگیر در آن جلسات و دورهمی‌های دوستانه‌شان شرکت می‌کرد و عضو فعالشان بود. همان گروه که من سانتی‌مانتال می‌نامیدمشان. روز رونمایی کتاب این آقا، هیچ کدام از افراد گروهش شرکت نکردند! یک جلسه داستانخوانی ساده سر هم کرده و همه غیبت خود را موجه جلوه داده بودند. واقعا چه دنیای مزخرفی شده...

دوم، همان خانم ناشر که مجری جلسه هم بود، دو تا کارشناس دعوت کرده بود یک آقا و یک خانم. خودش موقع صحبت درباره کتاب گفت که آدمهایی که مشکلاتی فیزیکی و جسمی دارند امکان دارد پس از مرگ آن عیب فیزیکی و جسمی را نداشته باشند مثلا کسی که پای فلج دارد یا کسی که لکنت زبان دارد ممکن است در دنیای مردگان دیگر فلج نباشد یا لکنت نداشته باشد. بلافاصله بعدش از خانم کارشناس خواست که صحبت کند و آنوقت شنیدیم که او لکنت زبان داشت و البته آنقدر سن و سال داشت که بر خود مسلط باشد و صحبت کند ولی واقعا شعور کجا رفته؟! یعنی مثال قحطی بود. شعور را در این جلسات نبینیم کجا ببینیم؟

۰۲ ارديبهشت ۰۴ ، ۱۳:۰۸
آفاق آبیان

در ایام عید چه کتابی خواندم ؟ اعمال انسانیِ خانم هان کانگ.چهل پنجاه ورق آخرش ماند. سر فرصت میخوانمش.

 همه آنچه مربوط به کتاب است یک طرف نام کتاب یک طرف. چقدر با مسماست و بخش دومش چقدر تکان‌دهنده‌ست. هر چقدر میخواهی از رنگ و بوی گند سیاست دور شوی سر راهت سبز میشود. خیلی وقت بود میخواستم این کتاب خانم نوبلیست را بخوانم. معمولا این سبک داستانها خارج از تحمل و توان من است اما چطور آن را پیش برده‌ام به گمانم فقط  اعجاب نثر است.و البته هنوز کمی از آن باقی مانده.

 ماجرا به یک دوره سیاسی از کره جنوبی مربوط میشود که زیاد هم قدیمی نیست. حول و حوش 1980. رفتار وحشیانه با مردم معمولی کوچه و خیابان وقتی دست به اعتراض زده‌اند. همه‌چیز هولناک است. با فرم نوشتاری خاص نویسنده تا سال 2013 که به تبعاتی از آن فاجعه پرداخته میشود پیش می‌آییم.

۲۵ فروردين ۰۴ ، ۲۲:۳۸
آفاق آبیان

قبل از آنکه کارسن‌مک‌کالرز را بشناسم. انعکاس در چشم طلایی را دیده بودم.خیلی خیلی وقت پیش. فیلمی با بازی مارلون‌براندو و الیزابت‌تایلور. همان‌موقع در جستجوهایی برای بررسی این فیلم دانستم که اقتباسی‌ست وفادار از کتابی با همین عنوان نوشته کارسن‌مک‌کالرز. چند وقتی به این فکر میکردم که حتما حتما کتاب را بخوانم. کتابی که زیاد معروف نبوده و نیست و البته هیچ کتابخانه‌ای هم آن را نداشت. یک روز که رفتیم شهر‌کتاب مرکزی سراغش رفتم. در برابر قسمتی که مخصوص کتابهای آمریکایی ست ایستاده بودم و نگاه میکردم. تقریبا مطمئن بودم که به تنهایی نمیتوانم این کتاب‌لاغر گمنام را پیدا کنم. داشتم فکر میکردم بروم سراغ فروشندگان و کمک بگیرم. که یک نقطه توجهم را جلب کرد. دست انداختم و کتاب کوچکی را از آن میانه با زحمت بیرون آوردم. خودش بود انعکاس در چشم طلایی.


تازگی‌ها آواز کافه غمبار کارسن‌مک‌کالرز را تمام کرده‌ام. رمان کوتاهی با سه شخصیت عجیب که باعث میشود ماجرایش برای همیشه در ذهن بماند. یک زن عجیب با قیافه و شخصیتی عجیب. یک مرد‌کوتوله عجیب‌تر و مرد دیگری که میان این دو‌تا نمیتواند عجیب نماند.


بعد از انعکاس در چشم طلایی، کتاب قلب شکارچی تنها این نویسنده را نتوانستم که بخوانم و ادامه دهم و به پایان برسانم. غمبارتر از آن کتاب آواز کافه دارش بود ولی شاید یک روز سراغش بروم و تمامش کنم.

۲۱ اسفند ۰۳ ، ۰۹:۴۴
آفاق آبیان