اُکالیپتوس

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شخصیت» ثبت شده است

- سرورم کجاست؟

 و من کجا میتوانستم باشم جز در خانه خویش؟! چند دقیقه بعد اما، همراه سودکین بودم و شتابان به سمت خانه او می‌رفتیم. وارد که شدیم، قابله نوزادی را در دستان من نهاد. در گوش او اذان گفتم و می خواستم به سودکین بازش دهم که گفت:سرورم دعا کنید که خداوند او را ازاهل طریقت قرار دهد.

- نه سودکین! راههای رسیدن به خداوند به تعداد سالکان است. هر کسی راهی دارد.

- سرورم ، دعا کنید که خداوند او را از آسمانیان قرار دهد!

- نه سودکین! خداوند آدمی را برای زمین آفریده نه آسمان! زمین از آسمان امن‌تر است!

- سرورم، پس دعا کنید خداوند حق را به او بنمایاند و از شبهات دورش کند.

- نه سودکین! هستی سراسر شبهه است و تو از آن همه تنها می‌توانی خودت را بشناسی.

-لا اقل دعا کنید خداوند به او علم ارزانی دارد.

- نه سودکین! علم نادانی را می‌زداید اما خوشبختی نمی‌آورد. خوشبختی در جهل است!

 سودکین که دیگر از هیجان و پریشانی، داشت جانش به لب می‌آمد گفت: اصلا هر طور که دوست دارید برایش دعا کنید.

- از خداوند میخواهم دل او را مجموعه‌ای از خیر و شر قرار دهد!

- آمین! سرورم! آمین!

-او را چه نامیده‌ای؟

- طاهر

- طاهر؟! این نام که در ایل و تبار شما نیست. چرا انتخابش کردی؟!

- نام تاجری از اهالی قاهره است که پیش‌تر نزد او کار میکردم و مالی به من قرض داد که نتوانستم باز پس دهم و او مرا بخشید.

- نام با مسمّایی است.

سودکین از شادمانی بر ابرها سیر میکرد. بدرودی گفتم و از خانه‌اش بیرون آمدم. کوچه را پیچیدم و دیدم که ای دل غافل! قاضی بر در خانه منتظر من ایستاده. از همان راه که آمده بودم باز گشتم و شروع به گشتن در کوچه ها کردم تا به بازار سر پوشیده رسیدم. در بازار خودم را سرگرم کردم تا قاضی صبرش سر آید و برود. روزهای بعد فرستادگانی از سوی او می‌امدند اما من دعوتش را لبیک نمی‌گفتم.


برگرفته از کتاب موت ‌الصغیر زندگینامه ابن عربی

۱۰ دی ۰۴ ، ۱۲:۴۰
آفاق آبیان

کتاب را چند روزپیش به پایان بردم .

 تا پایان در جستجوی مسمای نام کتاب بودم. نه اینکه عنوان بی مسما باشد اما بالاخره هر عنوان باید با آنچه که بر آن نهاده شده همخوانی داشته باشد. اما من در نیافتم! و چه خوب که طبق عادت همیشگی ام پس از پایان کتاب یا فیلم جستجویی کردم در احوالات آن. 

 نام اصلی کتاب موت صغیر است و فصل 54 هم دقیقا این عنوان را دارد الحبّ موت الصغیر. به گمان من عنوان ترجمه شده اصلا مناسب نیست.


خوب است ابن عربی را بدور از عربی بودنش نگاه کنیم و بعد شروع به خواندن کتاب نماییم. هر چند ج ن گ  میان قدرتها و حکومتها همه جا هست و همه چیز را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد اما ابن عربی همواره در حال دور شدن یا فرار کردن از این دست وقایع است. وقایعی که با سیاست و حکومت گره میخورد. هرچند به خاطر معروفیتش ناگزیر گاه گاهی به انها برمی‌خورد .

 ابن عربی خود را صوفی می داند و طبق تعریف او این، چیزیست جدای از فیلسوف و فقیه.

 ما در تمام این کتاب با زندگی شخصی و معمولی او رو به رو هستیم پس کتاب بار تاریخی جنگی و سیاسی آنچنانی را با خود حمل نمیکند.

 ابن عربی سه بار ازدواج کرده با مریم و فاطمه و صفیه. زنی به نام نظام‌بانو هم در زندگیش نقش داشته. دو تا مرید و خدمتکار مهم و وفادار هم در زندگی او بوده. اولی که سنش بیشتر و پوستی سیاه داشته بدر نامیده میشده. و دیگری جوانی به نام سودوکین.

تمام عناوینی که در پستهای قبل نوشتم جملاتی هستند از خود ابن عربی و فصلهای کتاب را محمد حسن علوان که اهل عربستان است و ساکن تورنتو، به رشته تحریر درآورده.

همانطور که قبلا گفتم در کتاب دو تا روایت به موازات هم داریم آن که اصلی تر است زندگینامه  و دیگری که کوتاهتر است سرنوشت دستنوشته‌های ابن عربی از لحظه پس از مرگ او تابه زمان حال دنبال میکند.

۰۲ دی ۰۴ ، ۱۴:۳۰
آفاق آبیان

71- به خشنودی او نخواهد رسید مگر کسی که خلاف خود کند.

72- به واردی ( تازه وارد شده‌ای )که منتظر است، اعتماد نکن.

73- در هستی هیچ نیست مگر...

74- 

75- به مسافر بی توشه اقتدا نمیشود.

76- 

77- اراده بی‌تاثیر را اعتباری نیست.

78- هر غیبتی که سودی به صاحب خود برنگرداند نامعتبر است.

79- از مردم کناره بگیر تا از تو درامان باشند نه اینکه تو از ایشان درامان باشی.

80- چه چاره از مرگ. چه چاره از غم.

81- شکیبایی به خدا را آنگاه که شکی در آن راه داشته باشد، اعتباری نیست.

82- حکمت اگر حاکم نشود بی فایده است.

83- حق خردسال را عطا کن.

84- 

85- عشقی که زوال یابد عشق نیست.

86-عطا کردن پس از خواهش بی اعتبار است.

87- آنکه خواهان سلطه بر خلق باشد خداوند دلمشغولش می‌دارد.

88- زندگی‌ام بعد ایشان نیستی‌ست.

89- صبر بر مصیبت اول صبر است، صبر دوم را اعتباری نیست.

90- همه سیاهان را به عشق تو دوست میدارم و بدر را عاشقم که همنام توست. ( بدر یار و خدمتکار وفادار ابن عربی بوده ) 

91- حقیقت از شدت آشکار بودن، پنهان شده.

92-آن را که ساکن شد، عاشقی نیست.

93- 

94- انسان، عالم صغیر است و عالم، انسان کبی.

95- آنچه با زور میشود با مهربانی هم میشود. اما آنچه با مهربانی میشود با زور نشدنی‌است.

96- خلایق در کار خداوند، اعتقادات مختلفی دارند و من به همه آنها معتقدم.

97- بر تنی که در او همت نباشد اعتماد نتوان کرد.

98- 

99- تصوّف بدون اخلاق سودی ندارد.

100- به ماندنی که در پس آن رفتن است تکیه نکن.

۰۲ دی ۰۴ ، ۱۴:۰۲
آفاق آبیان

فکر هر چیزی را می‌کردم جز آنکه جناب ابن عربی اینقدر احساساتی باشند. انتظار از فیلسوف عارف در نظرم چیز دیگری بود. که احتمالا  انتظار غلطی بوده. چون هر کسی خودش است! و وقتی زندگینامه‌اش را میخوانیم قرار است با او آشنا شویم. به هر حال فصلهای 40 تا 60 تماما با احساس و عواطف و عشق سرکار دارد. مخصوصا ماجرا عشق ابن عربی به دختری ایرانی‌الاصل به نام نظام بانو. 

از این عناوین می‌گذرم.

اما بقیه...

 62- اکر همه چیز از تو در امان باشد از همه چز در امان خواهی بود.

63- 

64- سفر سرگردانی را نهایتی نیست.

65- برمن حرجی نیست اگر عقیده‌ام را می‌گویم. بگذار جاهلان حق را باطل جلوه دهند.

66- از وقتی پی بحث و تحقیق افتادم،‌در میان مردم دوستی برایم باقی نماند.

67- آنچه به تو می‌رسد و تو اصلش را نادیده میگیری، بی اعتبار است.

68- خوشا به حال سرگردان.

69- اندوهی را که مدام همنشین انسان نباشد،‌اعتباری نیست.

70- بزرگداشت خلق او، بزرگداشت اوست.


۲۳ آذر ۰۴ ، ۱۶:۴۸
آفاق آبیان

21 - حقیقت حصر بر نمیدارد.

22- شب بیداری بی داستان زدن سودی ندارد.

23- نوری که بر انسان ظاهر شود و علمی نیافزاید سودی ندارد.

24- هر حالی که در دو زمان یکسان بماند سودی ندارد.

25- تو یکی ابری بر خویشتن خویش، پس خود را بشناس.

26- ظهور حقیقت تنها در زن کامل میشود. ( ماجرای ازدواج ابن عربی)

27- راه حق دورانی مستقیم دارد. ( برداشت خودم: مارپیچ)

28- خوابی که در آن بشارتی نباشد، اعتباری ندارد.

29- 

30- سفر اگر پرده از چیزی بر نگیرد سودی ندارد.

31- به یقینی که هوا بر آن فائق آید اعتمادی نیست.

32- حجاب تو از خود توست.

33- به گمان، اعتمادی نیست.

34- آزاده کسی‌ست که زمام امور را به دست میگیرد.نه اینکه امور زمام او را به دست بگیرد.

35- من از آنچه قلب بدان آرام یگیرد هراسانم.

36- اهل حیرت بیهوده پریشان نشوند.

37- اینک او ( ابن رشد) و اینک اعمالش! کاش بدانم به آنچه میخواست رسید؟ ( وقتیکه فوت کرد)

38-

39-ممکن برزخی‌ست میان وجود و عدم.

40- کسی که به خاطر خودت با تو باشد شایسته تکیه کردن است. ( ماجرای دوستی ابن عربی و ابوبکر حصّار )

۱۶ آذر ۰۴ ، ۱۷:۴۸
آفاق آبیان

1_ 

2_زهدانها وطن ما بودند و با زاده شدن، از آنها دور شدیم.

3- تقوایی که باعث خروج تو از سختی‌ها نشود بی‌فایده‌ست.

4- آن که غفلت ورزد، افول کند.

5- آنکس که حکمت نمیداند، حکومت نمیداند.

6- وقتی زمان نه به سود تو باشد نه به زیان تو، اعتباری ندارد.

 7- سفری که در آن کامیابی نباشد، بی فایده است.

8- 

9- مردمان، جانهای سرزمیند.

10- اگر آرزوها نبودند همت‌ها می‌گسستند.

11- هر هنری که دانشی نیفزاید، سودی در آن نیست.

12- ای حذر از حذر من!

13- نخستین اندیشه، درست ترین اندیشه است.

14- هر مکانی که زنانگی نداشته باشد، اعتباری ندارد.

15- 

16-زمان، مکانی سیال  و  مکان، زمانی جامد است.

17- تقوایی که به یک کار محدود باشد، بی ارزش است.

18- حقیقت بسته به درک عارف رنگهای مختلفی دارد. مانند آب که به رنگ جام در می‌آید.

19_ نهان در آشکار است.

20_ به آن نور که تاریکی را از بین نبرد نمیتوان اتکا کرد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینها که نوشته‌ام عناوین فصلهایی هستند که به  کتاب گاه ناچیزی مرگ تعلق دارد. کتاب را چهار سال پیش از پسرم هدیه گرفته‌ام. اما تازگی شروع به خواندنش کردم. از خواندن مسخ کافکا به کل پشیمان شدم. به متنی برخوردم درباره مسخ که منصرفم کرد و به نظرم خوب شد. شاید هم خوبتر چرا که از خواندن این یکی بسیار لذت میبرم. گاه ناچیزی مرگ داستان زندگی ابن عربی‌ست ( 1165 میلادی_ 1240 میلادی). اسامی شهرها و نامهای حکومتها برایم ناآشنا و ثقیل است اما با آن کنار آمدم . هر فصل حول و حوش ده صفحه است که با جملاتی مشابه جملات بالا نامگذاری میشود و این عناوین مستقما در فصل مطرح نمیشوند.  درواقع  روح هر فصل را تشکیل می‌دهند. کتاب کلا صد فصل دارد. من تقریبا به سی‌امین فصل رسیده‌ام . مابقی را هم به نوبت خواهم نوشت. درک برخی عنوانها برایم سخت است. هر چند تعدادشان زیاد نیست. هر چه هست من کتاب را دوست دارم.

 آن شماره هایی که جمله ندارند مربوط میشوند به چند تا فصل با ماجرایی اندک متفاوت. یعنی راوی‌ فرق میکند. اصل ماجراها از زبان خود محی‌الدین عربی روایت میشود.

۱۲ آذر ۰۴ ، ۱۵:۱۵
آفاق آبیان

مرد، سریال یوسف پیامبر را برای بار احتمالا سی‌ام دنبال می‌کند و هر از چندی زلیخا که در صحنه‌های آن رد میشود او را هرزه می‌نامد. 

 زن، بالاخره از او می‌پرسد چرا یکبار نظرش را درباره معبد آمون و آمون نشینان که در جال چاپیدن مردم هستند نمی‌گوید؟ و بعد اضافه میکند زلیخا معجزه پروردگار بوده. مرد انگاری که دو زاری‌اش می‌افتد از آن به بعد به موضوع جوری دیگر نگاه میکند.  در چند قسمت بعدی کلمه‌ای درباره این زن حرف نمیزند.



۱۵ آبان ۰۴ ، ۱۴:۴۵
آفاق آبیان

فیلم آسترید شدن احتمالا قرار است مصائب زندگی آسترید لیندگرن را نشانمان دهد و نشان هم می‌دهد. اما در مقایسه با بعضی زندگی‌نامه‌ها میشود گفت که آسترید زیاد هم بدبخت نبوده. هرچند وزن زندگی هر انسانی در مقایسه با همان انسان باید سنجیده شود. چیزی که غالبا اتفاق نمی‌افتد و همیشه نگاههایی از بیرون سبکی و سنگینی زندگی را قضاوت می‌کنند.

  همان ابتدای فیلم صحنه‌ای از کلیسا در روستایی سوئدی‌ست که آسترید و خانواده‌اش در آن نشسته‌اند و کشیش دارد موعظه می‌کند.اما آسترید حواسش که نیست هیچ، پوزخند میزند و با کتابچه مقدس بازی می‌کند. بچه‌سال نیست اما بزرگ بزرگ هم نشده. ابتدای جوانی شاید نام مناسب‌تری است برای سن و سال او که وقتی مادرش به او میگوید با برادرش فرق دارد و شبها باید زودتر به خانه برگردد پاسخ می‌دهد: ولی در برابر خدا که همگی یکسانیم

 مادر: پای خدا رو به مسائل زندگیمون نکش.

آسترید: اما تو که همیشه در زندگی حرف خدا رو میزنی!

 

آسترید مثل همه نخواهد بود. او تنها کسی‌ست که در روستا به خاطر املای خوب و نوشتن مطلب درباره زندگی روستاییشان در دفتر کوچک روزنامه محل استخدام میشود. دفتری که شلوغ نیست و بروبیا ندارد. صاجب کارش با داشتن سن و سال بالا و چندین فرزند و زندگی خانوادگی متلاطم به راحتی شکم او را بالا می‌اورد. البته آنقدر متعهد است که آسترید و فرزندش را بخواهد اما آسترید اهل پابند شدن نیست و این تمام ماجرای زندگی اوست. عشق به فرزندی که میخواهد خلاف قوانین، بدون پدر نگهش دارد. میخواهد به دنیا بیاوردش و برایش مادری کند.

آسترید در راه سنگین پیش رو با آدمهای خوب مواجه میشود. پدر و مادری که همه جوره او را میخواهند. مردی که با وجود سن بالایش میخواهد برایش همسری کند. زنی که در دوردست مادرخوانده طفلش میشود و نهایتا مردی که فامیلی لیندگرنش از او می‌آید همه از شانسهای زندگی او هستند اما مسیر رسیدن به پسرکش چقدر پر پیچ و خم میشود. همانچیزی که باعث میشود او از بهترین داستان نویسان کودک جهان باشد.

۱۳ مهر ۰۴ ، ۰۹:۱۹
آفاق آبیان

دیروز در جلسه آشنایی با کتاب امید و نغمه‌های درمان شرکت کردم.

سوگل دختری که از دو سالگی دچار مشکلات نخاعی بوده ، در سنین بالاتر دچار بیماری های حاد و شدید توانفرسا میشود. بعد طی یک آشنایی با آقای امید صالحی که در زمینه گیاهان دارویی اطلاعاتی داشتند وارد فاز درمان میشوند. درمانی که نتیجه بخش بوده و سرنوشت سوگل را از این رو به آن رو کرده.

راستش چیزی که من متوجه شدم این بود که بین این دو نفر علاقه و عشق عجیبی شکل گرفته و آنچه که باعث بهبود و درمان دختر شده هم همین بوده. آقای امید صالحی نویسنده کتاب بودند و به نظر نمیرسید تحصیلات آکادمیک خاصی داشته باشند. جز آنکه گفتند دانشجوی انصرافی روانشناسی‌اند.

هم نویسنده و هم سوگل که در جلسه حضور داشتند تمام مدت سعی میکردند این حس و علاقه را ندید بگیرند و همه چیز را تحت نام بیمار و درمانگر و گیاهان دارویی  مطرح نمایند. اما کدام درمانگر است که بیمارش را با ویلچر به سفر در کوه و جنگل و کویر ببرد و بعد ماجرایش با چنان احساس پر شوری تعریف کند؟

آن طور که آقای نویسنده گفتند با تشویق‌های سوگل به تحصیل در رشته روانشناسی شان باز گشته‌اند. یعنی این تاثیر کاملا دو طرفه بوده .

 کتاب شرح این آشنایی و روند درمان بود.

جلسه خوب و پر از انرژی مثبتی بود.

موفق و سلامت و شاد بمانی خانم سوگل.

۳۱ مرداد ۰۴ ، ۱۸:۰۹
آفاق آبیان

باز تولید نام برنامه‌ایست که شبکه آموزش نشانش می‌دهد. در این برنامه کار‌آفرین های برتر معرفی میشوند.افرادی که به صورت خودجوش و خودکار دست به کارهای بزرگی زده‌اند و باعث رونق تولید و اشتغال کشور شده‌اند. یکی از این برنامه ها به معرفی آقای ژاله می‌پرداخت. فردی که کارگاههای تولید شیرینی خشک  او بسیار معروف است و سراسر کشور از محصولاتش استفاده میکند. ایشان اصالتا اهل خراسان شمالی اند که بدون درس و تحصیل و مدرسه رفتن به رشد و بالندگی والایی رسیده‌اند. در این برنامه‌ها  قصه زندگی فرد معرفی شده  از همه جالب تر است. آقای ژاله که در کودکی چوپانی و کشاورزی میکردند در نوجوانی به تهران آمده و در ساختمان پلاسکو به کار مشغول میشوند تا دوران سربازی . ایشان پس از اتمام خدمت با اندوخته خود یک مینی بوس خریده و به زادگاه باز می‌گردد و همین نشان میدهد شهر و دیار خود را از یاد نبرده‌ و به رونق آن فکر میکردند. اما از درآمد و دردسرهای مینی بوس رضایت نداشته و برای همین آن را فروخته و با پولش وسایل تولید بستنی سنتی میخرند و یک کارگاه کوچک در روستای خودشان راه می‌اندازند. همان کار گاه کوچک بستنی در روستا حالا تبدیل شده به کلی کارگاه قنادی و شیرینی پزی که با نه تا فرزند خود آنها را اداره کرده و کلی اشتغال زایی داشته‌اند. دستشان درد نکند.


 

۱۳ مرداد ۰۴ ، ۱۵:۳۷
آفاق آبیان