اُکالیپتوس

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شخصیت» ثبت شده است

جمعه شب دانستم که خانم مریم حسینیان به رحمت خدا رفته‌اند. بانوی نویسنده‌ای که جوری دیگر برایم مورد توجه بودند. هم سن بودیم. هم اسم بودیم و البته علاقه‌ای مشترک به نام نوشتن.که البته ایشان  بسیار معروف بودند هرچندبیشتر به خاطر همسرشان اما کتابهای خواندنی خوبی نیز داشتند که اصلا نمیشود نادیده شان گرفت.  نوشته‌ای این اواخر از ایشان خواندم پیرامون درد. دردیکه به جان و تنشان افتاده بود، از مغز قلمشان بیرون ریخته و هر خواننده‌ای رابا خودش همراه میکرد. سر این نوشته بود که با خودم گفتم چقدر قشنگ نوشته... و البته خستگی را هم در آن متن می‌شد دید. خستگی‌ای که انگار داشت از حد توان خارج میشد و خارج هم شد.

 یکبار سر مریمی دیگر ( مریم میرزاخانی )‌نوشتم که زندگی خیلی ناقلاست. همه‌چیز تمامی را اصلا  تاب نمی‌اورد. انگار همه چیز تمامی در دنیا نتیجه‌اش میشود وقت رفتن .  رفتن اصلا چیز بدی نیست.فقط سخت است و این سختی نوبت همه خواهد شد . مسئله، آنهایی هستند که می‌مانند و آنهایی که می‌مانند دیگر  هرگز همه چیز تمام نخواهند بود. 

بانو مریم، روحتان شاد.

۱۳ مرداد ۰۴ ، ۱۵:۲۶
آفاق آبیان
خواننده اولش فکر نمی‌کند که ماجرای کتاب اینقدر بامزه باشد. ماجرای کتاب نقب زدن به آمریکا نوشته خانم آن تایلر. هرچند شاید بامزگی آن فقط از دید زنها باشد. چون ماجرا، ماجرای مهمانی و مهمان بازی است.مهمان بازی و حواشی آن میان دو تا خانواده. خانواده یزدان و خانواده دونالدسون.
 داستان از آن‌جا شروع میشود که این دو خانواده ساکن بالتیمور، به علت بچه‌دار نشدن یکی یک نوزاد از کشور کره به فرزندخواندگی می‌پذیرند. لحظه آشنایی این دو خانواده در فرودگاه است وقتی نوزادها را از کشور دیگر می‌آورند و همین اتفاق باعث آشنایی و دوستی آنها می‌شود. جین هو فرزند خانواده آمریکایی‌ دونالدسون و سوزی فرزند خانواده ایرانی‌الاصل یزدان.
 ارتباط و مراودات این دو خانواده در طول داستان یک جورهایی تفاوت دو تا فرهنگ و نحوه کنار آمدن و همزیستی شان را نشان می‌دهد. واکاوی دنیای مهاجرت. مهمان بازی های این دو خانواده شیرین و بامزه است البته در کنار مشکلات اجتناب‌ناپذیر. آمریکایی‌ها عاشق برگزاری مهمانی‌های مضمون دار هستند. آنها مهمانی استقبال که روز ورود دخترها به کشور جدیدشان است را پایه‌گذاری می‌کنند که یک سال توسط یزدانها و یک سال توسط دونالدسون‌ها برگزار میشود و ما با آب و تاب فراوان درباره این دورهمی‌ها می‌خوانیم. موضوع غذا در این ماجراها پر رنگ است. هر چقدر که ایرانی‌ها به میز غذا و تنوع و رنگارنگی آن ارزش می‌گذارند آن دیگری‌ها ساده می‌گیرند. ّبرای آنها برگزاری مهمانی مهم‌تر است. از دید آنهاحتی جمع کردن برگهای درختان بلوط حیاط در پاییز میتواند دلیل برگزاری یک جشن باشد.
 مریم که مادربزرگ در خانواده یزدان است نقش مهم و اساسی تری در پیشبرد رمان دارد و تا حدودی هم دِیو که در خانواده دونالدسون پدربزرگ است. این دو ماجراهای رمانتیکی را از سر می‌گذرانند.  هرچند مریم که تقریبا از نسل اول مهاجران است به شدت به حال و احوال زن ایرانی بودنش پایبند مانده .

 اگر همسر خانم آن‌تایلر که پزشک و نویسنده‌‌ی سرشناس ایرانی - تقی مدرسی - بوده‌اند، وجود نداشت مسلما ایشان از پس نوشتن چنین رمانی برنمی‌امدند. در پایان کتاب مصاحبه‌ای از ایشان ضمیمه شده که در آن به مهمانی های خوب خانواده همسر در تهران اشاره کرده‌اند. و البته به باطن پیچیده ایرانی ها که در رمان به آن اشاره میشود.

دِیو گفت: باید مثل ماها رُک و راست باشید.

۲۰ تیر ۰۴ ، ۰۸:۱۶
آفاق آبیان

شاهرخ مسکوب را در همان حد و اندازه‌های رضا براهنی می‌شناختم.منهای چند صفحه‌ای از روزها در راه که خواندم و برایم خسته کننده بود و ادامه‌اش ندادم. هیچ وقت چیزی از این آقای نویسنده نخوانده بودم تا سوگ مادر.

  حسن کامشاد را هم تازه اکنون شناختم. سوگ مادر اگرچه نوشته های شاهرخ مسکوب است اما توسط آقای حسن کامشاد ، پس از مرگ ایشان جمع آوری و چاپ شده.دوست صمیمی و یار گرمابه و گلستان شاهرخ مسکوب. و جالب اینجاست که دانستم آقای حسن کامشاد، مترجم برجسته، همین یک ماه پیش فوت شدند. در صد سالگی اول خرداد 1404 به رحمت خدا رفتند و در واقع به نزد  دوست عزیز و گرانمایه شان.

 رفاقتهای مردانه چیز عجیبی هستند. بارها و بارها به رفاقتهای مردانه فکر کرده‌ام. مخصوصا از چیزهایی که در مورد بابا خدا بیامرز به یادم مانده. چیزهایی که میشود درموردشان داستان نوشت. رفاقتهای مردانه جنس خوبی دارند و نمیدانم شاید این هم چیزی ‌ست مانده در گذشته. اما مطمئنم رفاقتهای زنانه چیز دندانگیری نیست. زنهای این دوره زمانه که میخواهند خرخره هم را بجوند از حسادت. مردها هم که میخواهند خرخره زنها را بجوند. در ز.ز.آ  کم ندیدیم. بیچاره زنها.



چند وقت پیش به کتایون فکر میکردم و بعد یک شب خوابش را دیدم.

 به آخرین باری که همدیگر را دیدیم فکر کردم. یک هفته بود زایمان کرده بود و من رفتم ملاقاتش. کتی،‌کتی همیشه نبود. حرف سخنمان نمی‌آمد. شاید به خاطر مدتها دوری و جدا شدن مسیر زندگی که کمتر همدیگر را می‌دیدیم و هم‌صحبت می‌شدیم. زیاد کنارم ننشست. این طرف و آن طرف می‌رفت و کار داشت. همیشه آدمهای شلوغ و راحتی بودند. فقط چند دقیقه‌ای نشست روی تخت و درباره دستگاه شیردوشش حرف زد و اینکه آن دستگاه را که آن موقع جدید محسوب میشد به جای سیسمونی والدینش خریده‌اند و او مجبور است شیرش را فریز کند . هیچ وقت به آن روز که آخرین دیدار من و او بود این طوری نگاه نکرده بودم. کتی کتی همیشه نبود. خلاصه که شبش خواب او را دیدم. تند تند با من صحبت میکرد انگار که بخواهد آن روز را توجیه کند. یا بخواهد قانعم کند که اشتباه فکر مییکنم

 میگویند پزشکها و خلبانها مغرور ترین افراد جامعه‌اند شاید دکتر کتایون داشت مغرور میشد. نمیدانم. خدا رحمتش کند. و همه مان را بیامرزد.


۱۲ تیر ۰۴ ، ۱۶:۲۷
آفاق آبیان

سوگ مادر شاهرخ مسکوب جلوی پایم سبز شد. در بساط دستفروش کتابفروش. و من خریدمش.

نثری خواندنی و زیبا و چقدر درگیر با مرگ که خب معلو م است باید باشد. قضیه قضیه مرگ مادر است.


 هرچند مردهایی که زیادی مامان مامان می‌کنند نفرت‌انگیزند. مرد هرچقدر هم که مامانی باشد نباید آن را به زبان بیاورد. احترام یک چیز است و بچه ننه بودن چیزی دیگر. اما مردان مامانی دست خودشان نیست. تحت تاثیرند و زیادی تحت تاثیرند.  نمیدانم چه چیزی باعث میشود که فرزندی قدر زحمات والدینش را خوب و دقیق بداند. آیا فرزند مامانی لزوما قدر شناس هم هست؟ معلوم نیست. حساب و کتاب که ندارد.

 دیده‌ام پدران و مادرانی فداکار با فرزندان قدر ناشناس و برعکس والدینی خودخواه و خودمحور که قدر فرزندان خوب و شایسته خویش را ندانستند.

 خوبی دو طرفه قدر شناسی می‌آورد. اگر که خوبی‌اش واقعا خوبی باشد و کلک نباشد و نمایش نباشد که آدمها خیلی وقتها کهنسال هم میشوند اما در مه ناآگاهی غوطه‌ورند.

 می‌گویند والدین، فرزندی که ضعیف تر است را بیشتر دوست می‌دارند و فرزندان هم والد ستمدیده مظلوم را بیشتر ارج و قرب می‌نهند. برای همین است که یکی از راههای والدین برای جلب توچه فرزندان در پیری تمارض است و ننه من غریبم بازی درآوردن. و شاید درباره برخی فرزندان هم 

اما آنچه مهم است مسئله قضاوت است. اینکه قضاوت درست اصلا کار آسانی نیست و اصولا گندش دقیقا وقتی در می‌آید که آدمها می‌فهمند اشتباه قضاوت کرده‌اند. شاید چیزی نزدیک به یک عمر اشتباه.

خداوند همه را عاقبت به خیر کند. هم والدین هم فرزندان. نه فقط عاقبت. مسیر به خیر...


۱۲ تیر ۰۴ ، ۱۶:۰۱
آفاق آبیان

مارسلینِ پانزده ساله آشویتس جنگ جهانی دوم را دیده و در ۹۳ سالگی‌اش برای کتاب دومی که نوشته جشن امضا میگیرد کتابی که پیرامون مردان زندگیش نوشته. مارسلین زنی به بلندای یک قرن تاریخ است.


عنوان پست نام یک مستند است.

۱۱ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۸:۵۷
آفاق آبیان

آقای تقی مدرسی از نویسندگان ایرانی‌اند . ایشان پیش از نویسنده بودن، پزشک متخصص روانشناس کودکان در آمریکا بوده‌اند. متولد 1311 با زندگی پر از اتفاق و ماجرا. نویسنده و منتقد معروف آمریکایی خانم آن تایلر، همسر ایشان هستند. از طریق داستانها و بیوگرافی این خانم بود که تقی مدرسی را شناختم.

کتابی از این آقای نویسنده به تازگی خواندم و تمام کردم  به نام "آدمهای غایب". رمانی با نثری به شدت روان و آسان و زبانی طهرانی .از خواندنش میشود بسیارلذت برد.

 زندگی دو نسل از دو خانواده قدیمی با نامهای حشمت نظامی و سردار اژدری در این رمان روایت شده. دو خانواده که تا بُن دندان از هم متنفرند اما ناگزیر از همنشینی و ارتباط با یکدیگرند و مجبورند آداب و رسوم و سنتهای قدیمی را رعایت کنند.((‌علم بر این سنن خانوادگی مثل حساب جمع و تفریق نیست که بشود توی مدرسه یاد گرفت. این طور معلومات از همان لحظه که نطفه توی رحم بسته میشودبه آدمیزاد تعلق میگیرد.))

گفتگو ها سرشارند از ضرب‌المثلها و اصطلاحات. زیباترینشان فخر بر فلک و ناز بر ستاره کردن و برخی دیگر که به حکم مثل بودن اندکی پرده ادب را کنار میزند. 

و این هم چند جمله "آدمهای غایب".

((‌زندگی همینه دیگه آقا، پست و بلند داره، خوب و بد داره، حق و ناحق داره. باید یه جوری به سر آوردش. دوست و رفیقی، بطری عرقی، منقل و وافوری، ناله کمونچه‌ای،‌سیخ کبابی دیگه چی میخوای از زندگی آقا؟))

 ((وقتی خوب تو کنه دنیا بری می‌بینی دنیا شیکمی نیست.))

۰۲ بهمن ۰۳ ، ۱۳:۲۸
آفاق آبیان

از هرچه بگذریم سخن کارما خوش‌تر است.کتابی تحت عنوان "کارما" نوشته جناب سادگورو که به گمانم خواندنش به درد همه نمی‌خورد.باید سن و سالی را پشت سر گذاشته باشید و البته از آنهایی هم نباشید که دور از جان هشتاد سالگی‌شان قرار است مثل هجده سالگیشان باشند. آدم باورش نمیشود  کسی پیدا شود که در این تعریف بگنجد و البته عقب مانده ذهنی یا سندروم دان هم نباشد. اما هستند. هستند آدمهای همیشه خواب و باز البته این بدان معنی نیست که بقیه بیدار بیدارند!

 غالب مردم کارما را به معنی تاوان میدانند که زیاد هم از معنی واقعی آن دور نیست اما مفهوم کارما بسیار گسترده‌تر است. (( کارما تنها مفهومی در جهان است که به سرگشتگی انسان در هنگام مواجه با رنج می‌پردازد. 

 تنها استدلالی که بی نظمی دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم را توضیح می‌دهد.

 هر کاری که ما انجام می‌دهیم پیامدی دارد. امروز یا فردا یا ده سال دیگرش مهم نیست. نکته این است که همیشه به نحوی بروز می‌کند.

 حتی بعضی کارها که سالها پیش از روی ناآگاهی انجام داده‌اید.

خوب، بد،‌جرم،جزا وجود ندارد قضیه فقط این است که هر عملی پیامدی دارد.))


ظاهرا این کتاب قرار است جواب همه سوالها را بدهد اما به گمانم جایی هست که کم می‌اورد. جایی که خودش در پاسخ خودش می‌گوید : شاید بی‌رحمانه و بی قاعده به نظرتان برسد اما زندگی همین است!

 جایی که مثلا این سوالها مطرح بشود. چرا نوزادی با نقص بدنی به دنیا می‌آید؟ آیا فردی که در سومالی به دنیا آمده با کسی که متولد ناف کانادا است یکسان است؟ یا کودکی با والدین بیمار یا بزهکار چطور میتواند با کودک دارای والدین سالم و دانا یکسان باشد؟ و از همه مهم تر رنج ناشی از ناآگاهی را چطور میشود توجیه کرد

سادگورو معتقد است هرنوع مقایسه خود با دیگران مشکل ساز است و این میتواند موجب انباشتن کارما بشود.


بی حرکت در جای خود نشستن از بزرگترین لذتهای زندگیست. اگر بتوانید در جایی ثابت بنشینید خواهید دید که نفس کشیدن و زنده بودنِِ صرف، یکی از خارق‌العاده‌ترین چیزهای دنیاست.

 خود سادگورو که می‌گوید: نیازی به کتاب خواندن، تماشای تلویزیون، صحبت کردن با کسی یا حتی فکر کردن به چیزی را ندارم.

چقدر تفاوت است میان این دیدگاه با نگاه دنیای غرب...

در حالت کلی سادگورو مفهوم شانس را به کل ندیده میگیرد. و البته حافظه، خاطره و ذهن و فکر را از اسباب جمع شدن کارما میداند. (و اینجا آیکون گریه لازم است آنهم در حد باران بهاری اشک ریختن...)و بعدش هم البته آیکون خنده...


- به نظرم اشاره گذرا به چند تا نکته خوب است. اول، در قرآن آمده که خداوند برهمه چیز آگاه است و بر همه چیز قادر و تواناست و وبر هر کس که بخواهد اختیار تام دارد(‌اشاره به مضمون) و  دوم اینکه ما معتقدیم نسبت فرزندان به والدین همانند نسبت میوه است به درختی که از آن چیده شده یعنی سرنوشت و وضعیت این دو برهم تاثیر گذار است حتی گاهی چند نسل عقب تر هم میتوانند تاثیرگذار باشند.


- بعد از این گاه گاهی جملات جالب و مهم این کتاب را تحت کلمه کلیدی از سادگورو در وبلاگ خواهم نوشت...

۲۹ دی ۰۳ ، ۱۵:۴۳
آفاق آبیان

دیروز عصر برای تماشای مستند پرتره جناب دکتر سید جعفر شهیدی رفتم. چرا؟ چون سالها نام ایشان بر کتابخانه‌ای در محله نارمک می‌درخشیده. محله‌ای که خانه پدری من در آن واقع شده. ایشان خانه بزرگ و قدیمی خود را به امور کتابخانه های شهر تهران اهدا کرده بودند. و معلوم است که آدم کنجکاو باشد تا نامی را که سالهای سالها به گوشش خورده، بیشتر بشناسد.

دکتر شهیدی استاد مسلم زبان و ادبیات فارسی و همچنین زبان و ادبیات عربی بوده‌اند. در جوانی های خود دروس حوزوی هم خوانده بودند اما نباید دانستن این مطلب موجب قضاوت نادرست از این مرد بزرگ گردد. ایشان به همراه دکتر معین و دکتر دبیر سیاقی کار فرهنگ نامه زبان پارسی را از جناب علامه دهخدا تحویل گرفته و در نابسامانی های اواخر دهه پنجاه با تمام وجود از نوشته‌ها و تلاشهای آقای دهخدا مراقبت میکنند و بالاخره هم با کمک همراهانی که نام بردم کار رابه سرانجام میرسانند. کلی تالیف و ترجمه دارند و سالها شاگرد پرورش داده‌اند.

این مستند پرتره در سالهای آخر عمر ایشان ساخته شده بنا براین ما در فیلم تماما خود ایشان را مشاهده میکنیم . مردی دقیق اصیل و منظم و دوستداشتنی. خداوند روحشان را شاد کند.

آقای منوچهر مشیری کارگردان این مستند هم در جلسه حضور داشتن. مردی که خودشان حالا سن و سال دار هستند و البته از مستند سازان قدیمی به حساب می‌آیند. مردی آرام و صبور و مملو درک و درایت . صحبتهای شیرینی هم انجام دادند. ایشان مستند پرتره های دیگری هم ساخته‌اند مثلا درباره دکتر معین و نیما یوشیج. در جلسه، دختر و نوه آقای دکتر معین هم حضور داشتند. خلاصه که جمعی بود دوست داشتنی و صحبتهایی روح نواز که آدم دلش نمیخواهد جلسه پایان پیدا کند.

این برنامه اولین نشست با موضوع پیوند ادبیات و سینما بود که برگزار شد و قرار است به نمایش مستند هایی دیگد و تحلیل آنها بپردازد. امیدوارم به بیراهه نبرندش و بگذارند محتوای برنامه ها با سلیقه عموم جامعه همخوانی داشته باشد.

۱۸ آذر ۰۳ ، ۱۰:۵۵
آفاق آبیان

ادوارد لویی فرانسوی یک کتاب کوچولو دارد تحت عنوان "نبردها و تحولات یک زن" در این داستان زندگی مادرش را به طور کامل به رشته تحریر درآورده. مادری از دنیای سختی و فقر که در تمام زندگیِ مادرانه‌اش جنگیده تا فرزندانش را بزرگ کند.چهارتا فرزند ازدواجهایی متفاوت با مردانی آسیب زا. اولین بارداری در 17 سالگی که باعث دور شدن از رویایش و ترک تحصیل مدرسه آشپزی میشود. تا ... ادوارد لویی که نویسنده موفق حال حاضر فرانسه است و اوست که پنجره هایی از امید و آرامش را تا حدودی برای مادرش باز می‌کند تا کهنسالی اش را بی درد‌سر تر طی کند.


آنی ارنو هم زندگی مادرش را نوشته. در کتابی به نام "یک زن".  تمام و کمال. منتها او پس از مرگ مادرش از شدت غم و اندوه دست به نوشتن برده. چند نفر هستند در دنیا میدانند که نوشتن، غم و اندوه را کم و کسر میکند؟ احتمالا به تعداد انهایی که قلم دستشان گرفته‌اند و شروع به نوشتن کرده‌اند.

 آنی ارنو مادرش را قوی و نورانی معرفی میکند. مادری که اگر چه او هم از دنیای لآکچری و پر زرق و برق بیرون نیامده و تمام عمرش را به کار و کوشش و قناعت گذرانده اما یک هدف بزرگ داشته و آ‌ن هم خوشبختی دخترش بوده. چیزی که به ان رسیده و شاهد به بار نشستن درخت آرزویش تا حدودی بوده و دختر هم همیشه تا آخرین لحظه از او قدردانی کرده  و  وظیفه ‌اش را در قبال او به انجام رسانده. ماجرا با مراسم تدفین مادر آغاز میشود و ما کم‌کم شروع میگنیم به خواندن آنچه که در گذشته اتفاق افتاده و نهایتش ختم به آلزایمر شدید مادر میشود. هیچ کس نمیداند زندگی چه چیزی را برای او زیر سر گذاشته.

 

این چند وقت با دو تا داستان کوتاه دیگر هم مواجه شدم که هر دو درباره مادر نوشته شده‌اند.هر کدام در کتابی جداگانه از مجموعه‌های داستان. یعنی نویسندگان از مادرشان آن  داستان را وام گرفته‌اند. یکی داستان "هنر کدبانوگری" نوشته مگان میهیو برگمن که خیلی هم کوتاه نیست و در اینجا با مادر و دختری مواجهیم که همیشه با هم کارد و پنیر بوده‌اند و ما در داستان شاهد لحظات وصحنه هایی از این کشمکش ها هستیم. نمیشود گفت که جالب نیست اما شاید اگر خلاصه تر نوشته میشد و نویسنده از زندگی مجزای خودش کمتر میگفت جذابتر بود هر چند شاید قصد یک جور مقایسه را داشته.

 داستان کوتاه دیگر عنوانش هست "واپسین عشق". آن را تیم کمپل آمریکایی به رشته تحریر در آورده. در این داستان ما با فرزندی مستقل روبه رو هستیم که در کشور دیگری جدا از کشور مادرش زندگی میکند. مادر مسن او درگیر بیماری سرطان است و از فرزندش چند باری میخواهد که به منزل بازگردد اما او را تحت فشار که قرار نمیدهد هیچ بلکه باخبرش میکند، درگیر یک آشنایی و ماجرای رمانتیک با آقایی 65 ساله شده . این داستان بامزه به تحلیل فرزند از این واپسین عشق مادرش می‌پردازد که جالب است و خواندنی.


"اشکهای مادرم" کتابی نوشته میشل لایاز است.  چیزی در مورد نویسنده نمیدانم و پیدا هم نکردم. اوهم درمورد بچگی هایش نوشته. در کتاب او که تکه‌تکه های کوچک از اتفاقات خانوادگی‌اش هستند. مادر و پدر و برادرها به یک اندازه حضور دارند اما مادر جور دیگری‌ست برای این پسر...

 با همه این داستانها در سال جاری رو‌به رو شده‌ام. انگار همه آدمهای دنیا یک جورهایی شبیه همند  اما فقط بعضی ها هستند که قلم دستشان میگیرند و ذهنشان را بیرون می‌ریزند.

 کافکا هم در مورد پدرش کتابی نوشته . نامه وار. آن را هم دارم اما هنوز که هنوز بازش نکرده‌ام تا بخوانم شاید برای اینکه کافکا را خیلی دوست ندارم و شاید یک وقت این اتفاق هم بیوفتد.


_ پتر هانتکه را یادم رفت. اوهم داستانی دارد درمورد مادرش. این داستان را خیلی وقت پیش خوانده‌ام و باید دوباره آن رابخوانم و چند تا جمله بیشتر به این قسمت اضافه کنم.

۱۷ آذر ۰۳ ، ۱۲:۱۴
آفاق آبیان

عنوان، نام فیلم است و البته نام شاعری آلمانی. شاعری که زن است و احتمالا نهایت تلقی زنان دنیا از زن آزاد مستقل. اما این گونه که فیلم آغاز میشود ما او را بستری در بیمارستانی روانی میبینیم . بعد از آن در روایتی غیر خطی به گوشه و کنار زندگی او سرک می‌کشیم.

 اینگه بورگمن شاعر است و شمع روشن خیلی از مجالسی‌ست که بیشتر اعضایش را مردان تشکیل می‌دهند. مردهایی که مثل پروانه دور او می‌چرخند. بیشتر از همه مکس که نویسنده‌ای سویسی‌ست  و بالاخره هم از او می‌خواهد با یکدیگر زندگی کنند و اینگه هم می‌پذیرد. اما مردان زیادی دور و بر او هستند که می‌روند و می‌ایند وظاهرا هیج مردی در دنیا نیست که این موضوع را درباره زنی که دوست دارد هضم و جزم کند و برای همین دردسرها شروع میشود. غرها ، نق ها، اعتراض ها، رفتن و آمدن ها، دور و نزدیک شدن‌ها. به نظر می‌رسد اینگه باید محکم باشد اما نیست. او برای هر حالتی که دارد یک مرد را طلب می‌کند. از این به سمت آن . از آن به سمت دیگری.اینگه قوی نیست و این را خودش هم اعتراف می‌کند که مکس می‌توانست بهترین مرد زندگی او باشد اگر خودش اینقدر آزادی را طلب نمی‌کرد.

اینگه: تو قاتل منی

مکس: مگر مردم نمی‌گویند که همیشه قاتلها گناهکار نیستند، بلکه گاهی مقتولها گناهکارند؟ 

 والبته پاسخ مکس در واقع قطعه‌ای از شعر خود اینگه است.

قسمتهای زیادی از فیلم در بیابان و صحرا فیلمبرداری شده که در آن اینگه برای فرار از مشکلاتش با مردی دیگر همسفر شده. و این جمله شعری از او که فیلم با آن پایان می‌‌پذیرد.

 ((بیابانم، تنها امیدم، برزخ لطیفم، رستگاری‌ام.))



۱۶ آبان ۰۳ ، ۱۰:۳۸
آفاق آبیان