اُکالیپتوس

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نویسنده» ثبت شده است

جمعه شب دانستم که خانم مریم حسینیان به رحمت خدا رفته‌اند. بانوی نویسنده‌ای که جوری دیگر برایم مورد توجه بودند. هم سن بودیم. هم اسم بودیم و البته علاقه‌ای مشترک به نام نوشتن.که البته ایشان  بسیار معروف بودند هرچندبیشتر به خاطر همسرشان اما کتابهای خواندنی خوبی نیز داشتند که اصلا نمیشود نادیده شان گرفت.  نوشته‌ای این اواخر از ایشان خواندم پیرامون درد. دردیکه به جان و تنشان افتاده بود، از مغز قلمشان بیرون ریخته و هر خواننده‌ای رابا خودش همراه میکرد. سر این نوشته بود که با خودم گفتم چقدر قشنگ نوشته... و البته خستگی را هم در آن متن می‌شد دید. خستگی‌ای که انگار داشت از حد توان خارج میشد و خارج هم شد.

 یکبار سر مریمی دیگر ( مریم میرزاخانی )‌نوشتم که زندگی خیلی ناقلاست. همه‌چیز تمامی را اصلا  تاب نمی‌اورد. انگار همه چیز تمامی در دنیا نتیجه‌اش میشود وقت رفتن .  رفتن اصلا چیز بدی نیست.فقط سخت است و این سختی نوبت همه خواهد شد . مسئله، آنهایی هستند که می‌مانند و آنهایی که می‌مانند دیگر  هرگز همه چیز تمام نخواهند بود. 

بانو مریم، روحتان شاد.

۱۳ مرداد ۰۴ ، ۱۵:۲۶
آفاق آبیان
خواننده اولش فکر نمی‌کند که ماجرای کتاب اینقدر بامزه باشد. ماجرای کتاب نقب زدن به آمریکا نوشته خانم آن تایلر. هرچند شاید بامزگی آن فقط از دید زنها باشد. چون ماجرا، ماجرای مهمانی و مهمان بازی است.مهمان بازی و حواشی آن میان دو تا خانواده. خانواده یزدان و خانواده دونالدسون.
 داستان از آن‌جا شروع میشود که این دو خانواده ساکن بالتیمور، به علت بچه‌دار نشدن یکی یک نوزاد از کشور کره به فرزندخواندگی می‌پذیرند. لحظه آشنایی این دو خانواده در فرودگاه است وقتی نوزادها را از کشور دیگر می‌آورند و همین اتفاق باعث آشنایی و دوستی آنها می‌شود. جین هو فرزند خانواده آمریکایی‌ دونالدسون و سوزی فرزند خانواده ایرانی‌الاصل یزدان.
 ارتباط و مراودات این دو خانواده در طول داستان یک جورهایی تفاوت دو تا فرهنگ و نحوه کنار آمدن و همزیستی شان را نشان می‌دهد. واکاوی دنیای مهاجرت. مهمان بازی های این دو خانواده شیرین و بامزه است البته در کنار مشکلات اجتناب‌ناپذیر. آمریکایی‌ها عاشق برگزاری مهمانی‌های مضمون دار هستند. آنها مهمانی استقبال که روز ورود دخترها به کشور جدیدشان است را پایه‌گذاری می‌کنند که یک سال توسط یزدانها و یک سال توسط دونالدسون‌ها برگزار میشود و ما با آب و تاب فراوان درباره این دورهمی‌ها می‌خوانیم. موضوع غذا در این ماجراها پر رنگ است. هر چقدر که ایرانی‌ها به میز غذا و تنوع و رنگارنگی آن ارزش می‌گذارند آن دیگری‌ها ساده می‌گیرند. ّبرای آنها برگزاری مهمانی مهم‌تر است. از دید آنهاحتی جمع کردن برگهای درختان بلوط حیاط در پاییز میتواند دلیل برگزاری یک جشن باشد.
 مریم که مادربزرگ در خانواده یزدان است نقش مهم و اساسی تری در پیشبرد رمان دارد و تا حدودی هم دِیو که در خانواده دونالدسون پدربزرگ است. این دو ماجراهای رمانتیکی را از سر می‌گذرانند.  هرچند مریم که تقریبا از نسل اول مهاجران است به شدت به حال و احوال زن ایرانی بودنش پایبند مانده .

 اگر همسر خانم آن‌تایلر که پزشک و نویسنده‌‌ی سرشناس ایرانی - تقی مدرسی - بوده‌اند، وجود نداشت مسلما ایشان از پس نوشتن چنین رمانی برنمی‌امدند. در پایان کتاب مصاحبه‌ای از ایشان ضمیمه شده که در آن به مهمانی های خوب خانواده همسر در تهران اشاره کرده‌اند. و البته به باطن پیچیده ایرانی ها که در رمان به آن اشاره میشود.

دِیو گفت: باید مثل ماها رُک و راست باشید.

۲۰ تیر ۰۴ ، ۰۸:۱۶
آفاق آبیان

شاهرخ مسکوب را در همان حد و اندازه‌های رضا براهنی می‌شناختم.منهای چند صفحه‌ای از روزها در راه که خواندم و برایم خسته کننده بود و ادامه‌اش ندادم. هیچ وقت چیزی از این آقای نویسنده نخوانده بودم تا سوگ مادر.

  حسن کامشاد را هم تازه اکنون شناختم. سوگ مادر اگرچه نوشته های شاهرخ مسکوب است اما توسط آقای حسن کامشاد ، پس از مرگ ایشان جمع آوری و چاپ شده.دوست صمیمی و یار گرمابه و گلستان شاهرخ مسکوب. و جالب اینجاست که دانستم آقای حسن کامشاد، مترجم برجسته، همین یک ماه پیش فوت شدند. در صد سالگی اول خرداد 1404 به رحمت خدا رفتند و در واقع به نزد  دوست عزیز و گرانمایه شان.

 رفاقتهای مردانه چیز عجیبی هستند. بارها و بارها به رفاقتهای مردانه فکر کرده‌ام. مخصوصا از چیزهایی که در مورد بابا خدا بیامرز به یادم مانده. چیزهایی که میشود درموردشان داستان نوشت. رفاقتهای مردانه جنس خوبی دارند و نمیدانم شاید این هم چیزی ‌ست مانده در گذشته. اما مطمئنم رفاقتهای زنانه چیز دندانگیری نیست. زنهای این دوره زمانه که میخواهند خرخره هم را بجوند از حسادت. مردها هم که میخواهند خرخره زنها را بجوند. در ز.ز.آ  کم ندیدیم. بیچاره زنها.



چند وقت پیش به کتایون فکر میکردم و بعد یک شب خوابش را دیدم.

 به آخرین باری که همدیگر را دیدیم فکر کردم. یک هفته بود زایمان کرده بود و من رفتم ملاقاتش. کتی،‌کتی همیشه نبود. حرف سخنمان نمی‌آمد. شاید به خاطر مدتها دوری و جدا شدن مسیر زندگی که کمتر همدیگر را می‌دیدیم و هم‌صحبت می‌شدیم. زیاد کنارم ننشست. این طرف و آن طرف می‌رفت و کار داشت. همیشه آدمهای شلوغ و راحتی بودند. فقط چند دقیقه‌ای نشست روی تخت و درباره دستگاه شیردوشش حرف زد و اینکه آن دستگاه را که آن موقع جدید محسوب میشد به جای سیسمونی والدینش خریده‌اند و او مجبور است شیرش را فریز کند . هیچ وقت به آن روز که آخرین دیدار من و او بود این طوری نگاه نکرده بودم. کتی کتی همیشه نبود. خلاصه که شبش خواب او را دیدم. تند تند با من صحبت میکرد انگار که بخواهد آن روز را توجیه کند. یا بخواهد قانعم کند که اشتباه فکر مییکنم

 میگویند پزشکها و خلبانها مغرور ترین افراد جامعه‌اند شاید دکتر کتایون داشت مغرور میشد. نمیدانم. خدا رحمتش کند. و همه مان را بیامرزد.


۱۲ تیر ۰۴ ، ۱۶:۲۷
آفاق آبیان

سوگ مادر شاهرخ مسکوب جلوی پایم سبز شد. در بساط دستفروش کتابفروش. و من خریدمش.

نثری خواندنی و زیبا و چقدر درگیر با مرگ که خب معلو م است باید باشد. قضیه قضیه مرگ مادر است.


 هرچند مردهایی که زیادی مامان مامان می‌کنند نفرت‌انگیزند. مرد هرچقدر هم که مامانی باشد نباید آن را به زبان بیاورد. احترام یک چیز است و بچه ننه بودن چیزی دیگر. اما مردان مامانی دست خودشان نیست. تحت تاثیرند و زیادی تحت تاثیرند.  نمیدانم چه چیزی باعث میشود که فرزندی قدر زحمات والدینش را خوب و دقیق بداند. آیا فرزند مامانی لزوما قدر شناس هم هست؟ معلوم نیست. حساب و کتاب که ندارد.

 دیده‌ام پدران و مادرانی فداکار با فرزندان قدر ناشناس و برعکس والدینی خودخواه و خودمحور که قدر فرزندان خوب و شایسته خویش را ندانستند.

 خوبی دو طرفه قدر شناسی می‌آورد. اگر که خوبی‌اش واقعا خوبی باشد و کلک نباشد و نمایش نباشد که آدمها خیلی وقتها کهنسال هم میشوند اما در مه ناآگاهی غوطه‌ورند.

 می‌گویند والدین، فرزندی که ضعیف تر است را بیشتر دوست می‌دارند و فرزندان هم والد ستمدیده مظلوم را بیشتر ارج و قرب می‌نهند. برای همین است که یکی از راههای والدین برای جلب توچه فرزندان در پیری تمارض است و ننه من غریبم بازی درآوردن. و شاید درباره برخی فرزندان هم 

اما آنچه مهم است مسئله قضاوت است. اینکه قضاوت درست اصلا کار آسانی نیست و اصولا گندش دقیقا وقتی در می‌آید که آدمها می‌فهمند اشتباه قضاوت کرده‌اند. شاید چیزی نزدیک به یک عمر اشتباه.

خداوند همه را عاقبت به خیر کند. هم والدین هم فرزندان. نه فقط عاقبت. مسیر به خیر...


۱۲ تیر ۰۴ ، ۱۶:۰۱
آفاق آبیان

قبل از آنکه کارسن‌مک‌کالرز را بشناسم. انعکاس در چشم طلایی را دیده بودم.خیلی خیلی وقت پیش. فیلمی با بازی مارلون‌براندو و الیزابت‌تایلور. همان‌موقع در جستجوهایی برای بررسی این فیلم دانستم که اقتباسی‌ست وفادار از کتابی با همین عنوان نوشته کارسن‌مک‌کالرز. چند وقتی به این فکر میکردم که حتما حتما کتاب را بخوانم. کتابی که زیاد معروف نبوده و نیست و البته هیچ کتابخانه‌ای هم آن را نداشت. یک روز که رفتیم شهر‌کتاب مرکزی سراغش رفتم. در برابر قسمتی که مخصوص کتابهای آمریکایی ست ایستاده بودم و نگاه میکردم. تقریبا مطمئن بودم که به تنهایی نمیتوانم این کتاب‌لاغر گمنام را پیدا کنم. داشتم فکر میکردم بروم سراغ فروشندگان و کمک بگیرم. که یک نقطه توجهم را جلب کرد. دست انداختم و کتاب کوچکی را از آن میانه با زحمت بیرون آوردم. خودش بود انعکاس در چشم طلایی.


تازگی‌ها آواز کافه غمبار کارسن‌مک‌کالرز را تمام کرده‌ام. رمان کوتاهی با سه شخصیت عجیب که باعث میشود ماجرایش برای همیشه در ذهن بماند. یک زن عجیب با قیافه و شخصیتی عجیب. یک مرد‌کوتوله عجیب‌تر و مرد دیگری که میان این دو‌تا نمیتواند عجیب نماند.


بعد از انعکاس در چشم طلایی، کتاب قلب شکارچی تنها این نویسنده را نتوانستم که بخوانم و ادامه دهم و به پایان برسانم. غمبارتر از آن کتاب آواز کافه دارش بود ولی شاید یک روز سراغش بروم و تمامش کنم.

۲۱ اسفند ۰۳ ، ۰۹:۴۴
آفاق آبیان

من ناخمن را به تازگی پیدا‌کرده‌ام. ناخمن اسم کتابی از لئونارد مایکلز است. نویسنده‌ای آمریکایی که تنها همین یک کتاب از او به فارسی برگردانده شده در حالیکه ایشان کتابهای دیگر هم دارد. معلوم نیست چرا مترجمهای جدید، حاضرند کتابهایی که بارها ترجمه شده‌اند را دوباره ترجمه کنند اما به سراغ کتابهای خوب ناشناخته نروند؟

ناخمن، شخصیت اصلی چندتا داستان کوتاه در کتاب است. یک استاد ریاضی دانشگاه که دنیای مخصوص خودش را دارد. 

 کتاب چند تا جستار زیبا هم دارد که یکی از آنها درباره نوشتن از خود، در میان نویسندگان است. 

 کاش مترجمها سایر کتابهای این آقای نویسنده یعنی لئونارد مایکلز را هم ترجمه میکردند و البته که شاید مشکلات و موانعی سر راه است. نمیدانم.


آخرین داستان این مجموعه "سوختن ناخمن" نام دارد و ماجرا از این قرار است که یک روز ناخمن دچار دلتنگی میشود. او که مجرد است و سن و سالی را پشت سر گذاشته خودش علت را کمی توضیح میدهد و اینکه دلتنگی ممکن است هر از گاهی سراغ آدمها بیاید . او اصلا اهل دارو و دوا خوردن نیست و تصمیم میگیرد که به جای تراپی رفتن به سلمانی برود. او همیشه موهایش را دست زنی میدهد به نام فلیسیتی. سپس دقیق و موشکافانه  احساساتش را موقعی که فلیسیتی دور سرش میچرخد و موهایش را قیچی میزند بیان میکند. حسی که همیشه باعث میشود خوش و خرم و سرحال از پشت صندلی بلند شود. یکبار گفتگوهایشان با زن آرایشگر جوری پیش میرود که اگر ناخمنِ ریاضیدان میتوانست درست هدایتشان کند به رابطه‌ای مطلوب برای هر دو تبدیل میشد. فلیسیتی سهم خودش را جلو آمده بود اما آن جلسه سلمانیِ تراپی وار، همین طور بیهوده گذشت.

۱۰ دی ۰۳ ، ۲۳:۱۲
آفاق آبیان

جلسه رونمایی از کتاب "گمشده به باغ شازده میرود" نوشته  خانم شادی عنصری بود که یکی از مجری ها نویسنده را، عنصر شادی صدا کرد و خنده بر لب تمامی حاضران در سالن آورد. یک حس خوب و شیرین و با مزه. خانم نویسنده از بس زیبا شیرین مودب و مهربان بود جدی جدی به عنصر شادی شبیه بود. این صفت ها یکی یکی تا پایان جلسه خودشان را در او نشان میدادند. این را  به عنوان کسی که زیاد در این نوع جلسات شرکت کرده‌ام و گاها  انواع و اقسام رفتارها و کارهای نه چندان پسندیده را از برخی مشاهده کرده‌ام میگویم.

 به هر حال یک مجری دیگر در ادامه  توضیح داد که عنصر شادی در واقع عنصر ید است که در دریای جنوب بر خلاف دریای شمال فراوان یافت میشود و به خاطر همین است که آدمها کنار دریای جنوب شادند و خوشحال اما در کنار دریای شمال حس و حال افسردگی و غم به وجود می‌آید و البته درستی این قضیه و راست و دروغش بماند با گوینده اما چیزی که قطعی‌‌ست این است که ید با گواتر و تیرویید در ارتباط است و تیرویید هم مرتبط با حال و احوال.

فعلا سه تا از داستانهای کتاب خانم شادی عنصری را خوانده‌ام و هرسه برایم خوشخوان جذاب بوده موفق باشید خانم شادی عنصری.

۲۴ مهر ۰۳ ، ۰۷:۵۵
آفاق آبیان

تنها دختر خانم فهیمه رحیمی، رمان می‌نویسد. تا حالا چهارتا کتاب چاپ کرده. و البته مدیر نشر آوای چکامه هم می‌باشد. چندروز پیش جلسه  نقد رمانی از ایشان برقرار شد در کتابخانه ابن سینا. جلسه خوب و شیرین بود و پر از انرژی مثبت. اعضای کانون ما باعث تشکیل آن شدند ظاهرا یکی از خانمها به علت دوستی و آشنایی با خانم بهاره شیرازی این دورهمی را برقرار کرده بود.

 آنطور که درباره رمان "همیشه نمیشه" صحبت شد این نویسنده هم درست به سبک وسیاق مادرشان می‌نویسند که مخاطب و علاقمند خودش را دارد. خود ایشان در پاسخ به سوال یکی از افراد شرکت کننده در جلسه که پرسیدند،حضور مادرشان چقدر در نویسنده شدن ایشان تاثیر داشته پاسخ دادند که صد در صد مرتبط بوده و از مادرشان تاثیر مستقیم گرفته‌اند. 

خانم بهاره شیرازی بسیار خوش صحبت بودند و اکر منتقدها اجازه می‌دادند ایشان بیشتر هم صجبت و گفتگو می‌کردند. و نمیی‌دانم این چه صیغه‌ایست که منتقدها عنان و سنان حرف زدن نویسنده را مدیریت میکنند؟


۰۲ شهریور ۰۳ ، ۱۰:۰۹
آفاق آبیان

 دو روز پیش تولد آقای کوروش اسدی نویسنده بود. یادشان گرامی و روحشان شاد.

 یکی دوسال قبل کتاب باغ ملی ایشان را خواندم و دوستش نداشتم. چون نتوانسته بودم با آن داستانها ارتباط برقرار کنم. مخصوصا داستان سان‌شاین که می‌تواند هر خواننده‌ای را کفری کند. یادم می‌آید آن موقع در وبلاگم نوشتم که اگر روزی روزگاری در جلسه نقد این کتاب شرکت کنم زبان به دهان می‌گیرم و حرفی نمیزنم چون اگر خواننده‌ای داستانی را دوست نداشته باشد دلیل بر ایراد آن نمی‌شود. و البته اصلا فکرش را نمی‌کردم روزی در چنین جلسه‌ای شرکت کنم.

 چند وقت پیش در یکی از کافه کتابها جلسه نقد داستان سان‌شاین برگزار شد. با حضور آقای محمد حسینی که ایشان هم نویسنده سرشناسی هستند. این بار سان‌شاین را کامل خواندم. خواندم و خواندم. بارها خواندم.

 یاد ماجرای معروف مابعدالطبیعه ارسطو افتادم که بو علی سینا درباره ‌اش گفته بود چهل بار خواندم و درنیافتم و ظاهرا یک روز اتفاقی، کتاب  اغراض مابعدالطبیعه ارسطو که نوشته فارابی بوده و در شرح و بسط آن کتاب سخت نوشته شده بوده سر راهش سبز میشود. در دستان ابوعبید جوزجانی که بعد از آن سالهای سال ذوست همراه و یار وفادار ایشان می‌ماند. 

 خوشبختانه من  و سان‌شاین کارمان اینقدرها هم سخت پیش نرفت چراکه سان‌شاین به پازلی می‌مانست که هربار خواندنش قطعه‌ای از آن را سرجایش قرار می‌داد. ولی واقعا چه لزومی دارد که یک داستان اینگونه باشد؟

 آقای محمد حسینی آن روز فقط و فقط درباره نویسنده کتاب صحبت کردند. از روش و منش و خصلتهایشان وسرنوشت... و خاطرات.کاملا آگاهانه و از روی عمد. در پاسخ مجری که درباره داستان سوال کردند به گفتن یک خاطره کوتاه بسنده کردند. اینکه در جلسه‌ای با حضور خود آقای کوروش اسدی در مورد سان‌شاین از ایشان پرسیده میشود و پاسخ می‌دهند:  هر برداشتی که کردید همان درست است.

 آخر برای برداشت کردن که جان آدم به لب می‌رسد! آیا اینقدر پیچیده نوشتن هنر محسوب میشود؟ 

۲۰ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۴۱
آفاق آبیان

در مقدمه یک کتاب مجموعه داستان خواندم:  روزی شرلی جکسون از خرید روزانه باز می‌گشته در حالیکه باردار بوده و بچه های کوچکش را همراه برده بوده و سبد پر چرخ‌دار خریدش را هن‌و‌هن کنان از سراشیبی منتهی به خانه ویلایی شان هول میداده و بالا می‌برده. آنوقت همسرش که دم در خانه ایستاده بوده با دیدن او با عجله به سمت‌شان می‌آید و در نیمه راه آن سراشیبی به آنها می‌رسد و روزنامه را از داخل سبد خرید بر می‌دارد و تند و سریع در حالیکه آن راباز می‌کند به سمت خانه بازمی‌گردد.

 لایه ترسناکی زیر این ماجرا پنهان است. چیزی که باعث میشود هیچگاه از خودمان نپرسیم چرا شرلی جکسون لاتاری را نوشته!

۰۵ مرداد ۰۳ ، ۰۱:۲۲
آفاق آبیان