کتاب را چند روزپیش به پایان بردم .
تا پایان در جستجوی مسمای نام کتاب بودم. نه اینکه عنوان بی مسما باشد اما بالاخره هر عنوان باید با آنچه که بر آن نهاده شده همخوانی داشته باشد. اما من در نیافتم! و چه خوب که طبق عادت همیشگی ام پس از پایان کتاب یا فیلم جستجویی کردم در احوالات آن.
نام اصلی کتاب موت صغیر است و فصل 54 هم دقیقا این عنوان را دارد الحبّ موت الصغیر. به گمان من عنوان ترجمه شده اصلا مناسب نیست.
خوب است ابن عربی را بدور از عربی بودنش نگاه کنیم و بعد شروع به خواندن کتاب نماییم. هر چند ج ن گ میان قدرتها و حکومتها همه جا هست و همه چیز را تحت تاثیر خود قرار میدهد اما ابن عربی همواره در حال دور شدن یا فرار کردن از این دست وقایع است. وقایعی که با سیاست و حکومت گره میخورد. هرچند به خاطر معروفیتش ناگزیر گاه گاهی به انها برمیخورد .
ابن عربی خود را صوفی می داند و طبق تعریف او این، چیزیست جدای از فیلسوف و فقیه.
ما در تمام این کتاب با زندگی شخصی و معمولی او رو به رو هستیم پس کتاب بار تاریخی جنگی و سیاسی آنچنانی را با خود حمل نمیکند.
ابن عربی سه بار ازدواج کرده با مریم و فاطمه و صفیه. زنی به نام نظامبانو هم در زندگیش نقش داشته. دو تا مرید و خدمتکار مهم و وفادار هم در زندگی او بوده. اولی که سنش بیشتر و پوستی سیاه داشته بدر نامیده میشده. و دیگری جوانی به نام سودوکین.
تمام عناوینی که در پستهای قبل نوشتم جملاتی هستند از خود ابن عربی و فصلهای کتاب را محمد حسن علوان که اهل عربستان است و ساکن تورنتو، به رشته تحریر درآورده.
همانطور که قبلا گفتم در کتاب دو تا روایت به موازات هم داریم آن که اصلی تر است زندگینامه و دیگری که کوتاهتر است سرنوشت دستنوشتههای ابن عربی از لحظه پس از مرگ او تابه زمان حال دنبال میکند.
71- به خشنودی او نخواهد رسید مگر کسی که خلاف خود کند.
72- به واردی ( تازه وارد شدهای )که منتظر است، اعتماد نکن.
73- در هستی هیچ نیست مگر...
74-
75- به مسافر بی توشه اقتدا نمیشود.
76-
77- اراده بیتاثیر را اعتباری نیست.
78- هر غیبتی که سودی به صاحب خود برنگرداند نامعتبر است.
79- از مردم کناره بگیر تا از تو درامان باشند نه اینکه تو از ایشان درامان باشی.
80- چه چاره از مرگ. چه چاره از غم.
81- شکیبایی به خدا را آنگاه که شکی در آن راه داشته باشد، اعتباری نیست.
82- حکمت اگر حاکم نشود بی فایده است.
83- حق خردسال را عطا کن.
84-
85- عشقی که زوال یابد عشق نیست.
86-عطا کردن پس از خواهش بی اعتبار است.
87- آنکه خواهان سلطه بر خلق باشد خداوند دلمشغولش میدارد.
88- زندگیام بعد ایشان نیستیست.
89- صبر بر مصیبت اول صبر است، صبر دوم را اعتباری نیست.
90- همه سیاهان را به عشق تو دوست میدارم و بدر را عاشقم که همنام توست. ( بدر یار و خدمتکار وفادار ابن عربی بوده )
91- حقیقت از شدت آشکار بودن، پنهان شده.
92-آن را که ساکن شد، عاشقی نیست.
93-
94- انسان، عالم صغیر است و عالم، انسان کبی.
95- آنچه با زور میشود با مهربانی هم میشود. اما آنچه با مهربانی میشود با زور نشدنیاست.
96- خلایق در کار خداوند، اعتقادات مختلفی دارند و من به همه آنها معتقدم.
97- بر تنی که در او همت نباشد اعتماد نتوان کرد.
98-
99- تصوّف بدون اخلاق سودی ندارد.
100- به ماندنی که در پس آن رفتن است تکیه نکن.
فکر هر چیزی را میکردم جز آنکه جناب ابن عربی اینقدر احساساتی باشند. انتظار از فیلسوف عارف در نظرم چیز دیگری بود. که احتمالا انتظار غلطی بوده. چون هر کسی خودش است! و وقتی زندگینامهاش را میخوانیم قرار است با او آشنا شویم. به هر حال فصلهای 40 تا 60 تماما با احساس و عواطف و عشق سرکار دارد. مخصوصا ماجرا عشق ابن عربی به دختری ایرانیالاصل به نام نظام بانو.
از این عناوین میگذرم.
اما بقیه...
62- اکر همه چیز از تو در امان باشد از همه چز در امان خواهی بود.
63-
64- سفر سرگردانی را نهایتی نیست.
65- برمن حرجی نیست اگر عقیدهام را میگویم. بگذار جاهلان حق را باطل جلوه دهند.
66- از وقتی پی بحث و تحقیق افتادم،در میان مردم دوستی برایم باقی نماند.
67- آنچه به تو میرسد و تو اصلش را نادیده میگیری، بی اعتبار است.
68- خوشا به حال سرگردان.
69- اندوهی را که مدام همنشین انسان نباشد،اعتباری نیست.
70- بزرگداشت خلق او، بزرگداشت اوست.
21 - حقیقت حصر بر نمیدارد.
22- شب بیداری بی داستان زدن سودی ندارد.
23- نوری که بر انسان ظاهر شود و علمی نیافزاید سودی ندارد.
24- هر حالی که در دو زمان یکسان بماند سودی ندارد.
25- تو یکی ابری بر خویشتن خویش، پس خود را بشناس.
26- ظهور حقیقت تنها در زن کامل میشود. ( ماجرای ازدواج ابن عربی)
27- راه حق دورانی مستقیم دارد. ( برداشت خودم: مارپیچ)
28- خوابی که در آن بشارتی نباشد، اعتباری ندارد.
29-
30- سفر اگر پرده از چیزی بر نگیرد سودی ندارد.
31- به یقینی که هوا بر آن فائق آید اعتمادی نیست.
32- حجاب تو از خود توست.
33- به گمان، اعتمادی نیست.
34- آزاده کسیست که زمام امور را به دست میگیرد.نه اینکه امور زمام او را به دست بگیرد.
35- من از آنچه قلب بدان آرام یگیرد هراسانم.
36- اهل حیرت بیهوده پریشان نشوند.
37- اینک او ( ابن رشد) و اینک اعمالش! کاش بدانم به آنچه میخواست رسید؟ ( وقتیکه فوت کرد)
38-
39-ممکن برزخیست میان وجود و عدم.
40- کسی که به خاطر خودت با تو باشد شایسته تکیه کردن است. ( ماجرای دوستی ابن عربی و ابوبکر حصّار )
1_
2_زهدانها وطن ما بودند و با زاده شدن، از آنها دور شدیم.
3- تقوایی که باعث خروج تو از سختیها نشود بیفایدهست.
4- آن که غفلت ورزد، افول کند.
5- آنکس که حکمت نمیداند، حکومت نمیداند.
6- وقتی زمان نه به سود تو باشد نه به زیان تو، اعتباری ندارد.
7- سفری که در آن کامیابی نباشد، بی فایده است.
8-
9- مردمان، جانهای سرزمیند.
10- اگر آرزوها نبودند همتها میگسستند.
11- هر هنری که دانشی نیفزاید، سودی در آن نیست.
12- ای حذر از حذر من!
13- نخستین اندیشه، درست ترین اندیشه است.
14- هر مکانی که زنانگی نداشته باشد، اعتباری ندارد.
15-
16-زمان، مکانی سیال و مکان، زمانی جامد است.
17- تقوایی که به یک کار محدود باشد، بی ارزش است.
18- حقیقت بسته به درک عارف رنگهای مختلفی دارد. مانند آب که به رنگ جام در میآید.
19_ نهان در آشکار است.
20_ به آن نور که تاریکی را از بین نبرد نمیتوان اتکا کرد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اینها که نوشتهام عناوین فصلهایی هستند که به کتاب گاه ناچیزی مرگ تعلق دارد. کتاب را چهار سال پیش از پسرم هدیه گرفتهام. اما تازگی شروع به خواندنش کردم. از خواندن مسخ کافکا به کل پشیمان شدم. به متنی برخوردم درباره مسخ که منصرفم کرد و به نظرم خوب شد. شاید هم خوبتر چرا که از خواندن این یکی بسیار لذت میبرم. گاه ناچیزی مرگ داستان زندگی ابن عربیست ( 1165 میلادی_ 1240 میلادی). اسامی شهرها و نامهای حکومتها برایم ناآشنا و ثقیل است اما با آن کنار آمدم . هر فصل حول و حوش ده صفحه است که با جملاتی مشابه جملات بالا نامگذاری میشود و این عناوین مستقما در فصل مطرح نمیشوند. درواقع روح هر فصل را تشکیل میدهند. کتاب کلا صد فصل دارد. من تقریبا به سیامین فصل رسیدهام . مابقی را هم به نوبت خواهم نوشت. درک برخی عنوانها برایم سخت است. هر چند تعدادشان زیاد نیست. هر چه هست من کتاب را دوست دارم.
آن شماره هایی که جمله ندارند مربوط میشوند به چند تا فصل با ماجرایی اندک متفاوت. یعنی راوی فرق میکند. اصل ماجراها از زبان خود محیالدین عربی روایت میشود.
دست لیتوانیایی نام کتابیست که از مجموعه داستانهای نویسنده های معاصر روسیه تشکیل شده. یکی از این داستانها همان است که نام کتاب هم از آن گرفته شده.
یک داستان عجیب.
بعد از جنگ جهانی دوم و کلا جنگهایی که در دنیا صورت گرفته جنازه های سربازان را مومیایی میکنند و به بستگان انها تحویل میدهند. بعد از گذشت سالها بازار روزی وجود دارد که زنها این مردگان مومیایی شده که به اشکال مختلف تزیین شدهاند را برای فروش به آنجا میآورند.
این داستان خیلی خیلی عجیب است. به محتوای آن که فکر کردم فقط یک چیزبه نظرم رسید اینکه کشتههای جنگ بعدا پلههایی میشوند برای بازماندگانشان تا بالا بروند و پیشرفت کنند. نمیدانم شاید هم این نباشد . باز باید بخوانمش.
زخم زن (به سکون میم ) نام کتاب خانم هانیه کسایی فر است که در دومین هفته جلسه کتابخوانی ثالث به آن پرداخته شد. جلسه اول را نتوانستم بروم چون ساعت جلسه را نیم ساعت عقب کشیدند. حالا دیگر هوا خیلی زود تاریک میشود. وقتی میگویند شروع جلسهای ساعت شش، یعنی تا همه جمع شوند میشود شش و نیم ولی وقتی بشود شروع ششو نیم آنوقت دیگر هفت آغاز خواهد شد. البته برای شاغلها و مجردها که اشکالی ندارد.
اما دومین دورهمی راهماهنگ کردم بروم ببینم چه خبر است. جلسه خیلی با مزه بود. تعداد هم سن من فقط چهار نفر بود و مابقی بسیار جوان. گفتگو کاملا آزاد و راحت جوری که جلسه تقریبا تماما به دعوا و بحث آنها پیرامون نحوه نقد کردن گذشت. من فقط نگاهشان میکردم و در دلم از تماشای یک جمع بیش از حد برونگرا تعجب میکردم. البته کنار دست من یک دختر بسیار جوان نشسته بود که او هم ساکت و سربزیر بود و اصلاهم صحبت نکرد. حالا باز من چندتا جمله درباره اینکه چرا کتاب را دوست ندارم حرف زدم. شگفتانه جلسه حضور خود خانم نویسنده به صورت ناشناس در جلسه بود که فقط آقای مجری آن را میدانست. کار جالبی نبود چون تقریبا همه متفقالقول بر مزخرف بودن کتاب تاکید داشتند و وقتی ماجرا لو رفت فضا وارد جریان متفاوتی شد که خیلی بامزه بود. خانم کساییفر صبورانه همه چیز را تماشا کرد.
پرحرف های جلسه شان چند تا دوست بودن که همه چیز دست خودشان میچرخید و خودی خودشان بودند.
خلاصه که فضایش به درد من نمیخورد. من باید بروم درمیان همان هم سن و سالهای خودم در اعضای گلستان.
ولی حیف که جلسه کلیما را شرکت نکردم.
دعواهاشان به کانال تلگرامی هم کشید و ادامه پیدا کرد. یعنی چقدر اینها بیکارند؟!
اما کتاب زخم زن ماجرای خانوادگی زنیست که از گربه متنفر است شوهرش هم از پرنده متنفر است. اما زوج خوبی هستند. ما با فک و فامیل زن آشنا میشویم. نکتهی ماجرا به دنیا آمدن یک جوجه در بغل زن و زیر لباسش است وقتی تخم را پنهان کرده. جوجه از خون زن تغذیه میکند. ریتم بسیار بسیار تند بود و جملات بسیار معمولی. انقدر فعلها پشت سر هم آمده بود که آدم را خسته و دلزده میکرد. ریتم و تمپو بالا و البته به درد نخور. این تمپو از آموزشهای تازهام است. اگر جور دیگری مینوشت مطمئنم محتوا جاذبه داشت. آخر عاقبت زن و همسرش اختلاف و دعوا و خیانت بود.
دیروز در جلسه آشنایی با کتاب امید و نغمههای درمان شرکت کردم.
سوگل دختری که از دو سالگی دچار مشکلات نخاعی بوده ، در سنین بالاتر دچار بیماری های حاد و شدید توانفرسا میشود. بعد طی یک آشنایی با آقای امید صالحی که در زمینه گیاهان دارویی اطلاعاتی داشتند وارد فاز درمان میشوند. درمانی که نتیجه بخش بوده و سرنوشت سوگل را از این رو به آن رو کرده.
راستش چیزی که من متوجه شدم این بود که بین این دو نفر علاقه و عشق عجیبی شکل گرفته و آنچه که باعث بهبود و درمان دختر شده هم همین بوده. آقای امید صالحی نویسنده کتاب بودند و به نظر نمیرسید تحصیلات آکادمیک خاصی داشته باشند. جز آنکه گفتند دانشجوی انصرافی روانشناسیاند.
هم نویسنده و هم سوگل که در جلسه حضور داشتند تمام مدت سعی میکردند این حس و علاقه را ندید بگیرند و همه چیز را تحت نام بیمار و درمانگر و گیاهان دارویی مطرح نمایند. اما کدام درمانگر است که بیمارش را با ویلچر به سفر در کوه و جنگل و کویر ببرد و بعد ماجرایش با چنان احساس پر شوری تعریف کند؟
آن طور که آقای نویسنده گفتند با تشویقهای سوگل به تحصیل در رشته روانشناسی شان باز گشتهاند. یعنی این تاثیر کاملا دو طرفه بوده .
کتاب شرح این آشنایی و روند درمان بود.
جلسه خوب و پر از انرژی مثبتی بود.
موفق و سلامت و شاد بمانی خانم سوگل.
تازگی خواندن رمان "مادر" پرل باک را تمام کردهام و آن را در دسته خواندنیهای با شکوه قرار دادهام. ماجرا ساده است. اصلا پیچیده نیست. یک زندگی معمولی با فراز و نشیبهایش برای زنی که عاشق همسر و فرزندان و خانهاش است. اما چگونگی نوشتن و استفاده جملات است که آن را ناب و زیبا میکند.
جان به جانم هم بکنند از نوشتههای رئال ساده لذت میبرم . این پست مدرن و رمز و رازش جانم را به لب رسانده.