اُکالیپتوس

۶ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

امروز آش رشته درست کردم. در واقع از صبح بار گذاشتمش و ظهر هم زیرش را خاموش کردم تا برای شب که همه هستند جا بیوفتد. قبلا دستم به آش پختن کم نمیرفت حتما باید یک دیگ بار می‌گذاشتم. حالا گاهی برای خودم  یک قابلمه کوچولو درست میکنم. بچه ها خیلی دوست ندارند ولی با گاه گاهی آن کنار می‌آیند. من اما انواع آش را خیلی خیلی دوست دارم.

۲۵ آذر ۰۴ ، ۱۴:۳۰
آفاق آبیان

فکر هر چیزی را می‌کردم جز آنکه جناب ابن عربی اینقدر احساساتی باشند. انتظار از فیلسوف عارف در نظرم چیز دیگری بود. که احتمالا  انتظار غلطی بوده. چون هر کسی خودش است! و وقتی زندگینامه‌اش را میخوانیم قرار است با او آشنا شویم. به هر حال فصلهای 40 تا 60 تماما با احساس و عواطف و عشق سرکار دارد. مخصوصا ماجرا عشق ابن عربی به دختری ایرانی‌الاصل به نام نظام بانو. 

از این عناوین می‌گذرم.

اما بقیه...

 62- اکر همه چیز از تو در امان باشد از همه چز در امان خواهی بود.

63- 

64- سفر سرگردانی را نهایتی نیست.

65- برمن حرجی نیست اگر عقیده‌ام را می‌گویم. بگذار جاهلان حق را باطل جلوه دهند.

66- از وقتی پی بحث و تحقیق افتادم،‌در میان مردم دوستی برایم باقی نماند.

67- آنچه به تو می‌رسد و تو اصلش را نادیده میگیری، بی اعتبار است.

68- خوشا به حال سرگردان.

69- اندوهی را که مدام همنشین انسان نباشد،‌اعتباری نیست.

70- بزرگداشت خلق او، بزرگداشت اوست.


۲۳ آذر ۰۴ ، ۱۶:۴۸
آفاق آبیان

21 - حقیقت حصر بر نمیدارد.

22- شب بیداری بی داستان زدن سودی ندارد.

23- نوری که بر انسان ظاهر شود و علمی نیافزاید سودی ندارد.

24- هر حالی که در دو زمان یکسان بماند سودی ندارد.

25- تو یکی ابری بر خویشتن خویش، پس خود را بشناس.

26- ظهور حقیقت تنها در زن کامل میشود. ( ماجرای ازدواج ابن عربی)

27- راه حق دورانی مستقیم دارد. ( برداشت خودم: مارپیچ)

28- خوابی که در آن بشارتی نباشد، اعتباری ندارد.

29- 

30- سفر اگر پرده از چیزی بر نگیرد سودی ندارد.

31- به یقینی که هوا بر آن فائق آید اعتمادی نیست.

32- حجاب تو از خود توست.

33- به گمان، اعتمادی نیست.

34- آزاده کسی‌ست که زمام امور را به دست میگیرد.نه اینکه امور زمام او را به دست بگیرد.

35- من از آنچه قلب بدان آرام یگیرد هراسانم.

36- اهل حیرت بیهوده پریشان نشوند.

37- اینک او ( ابن رشد) و اینک اعمالش! کاش بدانم به آنچه میخواست رسید؟ ( وقتیکه فوت کرد)

38-

39-ممکن برزخی‌ست میان وجود و عدم.

40- کسی که به خاطر خودت با تو باشد شایسته تکیه کردن است. ( ماجرای دوستی ابن عربی و ابوبکر حصّار )

۱۶ آذر ۰۴ ، ۱۷:۴۸
آفاق آبیان

1_ 

2_زهدانها وطن ما بودند و با زاده شدن، از آنها دور شدیم.

3- تقوایی که باعث خروج تو از سختی‌ها نشود بی‌فایده‌ست.

4- آن که غفلت ورزد، افول کند.

5- آنکس که حکمت نمیداند، حکومت نمیداند.

6- وقتی زمان نه به سود تو باشد نه به زیان تو، اعتباری ندارد.

 7- سفری که در آن کامیابی نباشد، بی فایده است.

8- 

9- مردمان، جانهای سرزمیند.

10- اگر آرزوها نبودند همت‌ها می‌گسستند.

11- هر هنری که دانشی نیفزاید، سودی در آن نیست.

12- ای حذر از حذر من!

13- نخستین اندیشه، درست ترین اندیشه است.

14- هر مکانی که زنانگی نداشته باشد، اعتباری ندارد.

15- 

16-زمان، مکانی سیال  و  مکان، زمانی جامد است.

17- تقوایی که به یک کار محدود باشد، بی ارزش است.

18- حقیقت بسته به درک عارف رنگهای مختلفی دارد. مانند آب که به رنگ جام در می‌آید.

19_ نهان در آشکار است.

20_ به آن نور که تاریکی را از بین نبرد نمیتوان اتکا کرد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینها که نوشته‌ام عناوین فصلهایی هستند که به  کتاب گاه ناچیزی مرگ تعلق دارد. کتاب را چهار سال پیش از پسرم هدیه گرفته‌ام. اما تازگی شروع به خواندنش کردم. از خواندن مسخ کافکا به کل پشیمان شدم. به متنی برخوردم درباره مسخ که منصرفم کرد و به نظرم خوب شد. شاید هم خوبتر چرا که از خواندن این یکی بسیار لذت میبرم. گاه ناچیزی مرگ داستان زندگی ابن عربی‌ست ( 1165 میلادی_ 1240 میلادی). اسامی شهرها و نامهای حکومتها برایم ناآشنا و ثقیل است اما با آن کنار آمدم . هر فصل حول و حوش ده صفحه است که با جملاتی مشابه جملات بالا نامگذاری میشود و این عناوین مستقما در فصل مطرح نمیشوند.  درواقع  روح هر فصل را تشکیل می‌دهند. کتاب کلا صد فصل دارد. من تقریبا به سی‌امین فصل رسیده‌ام . مابقی را هم به نوبت خواهم نوشت. درک برخی عنوانها برایم سخت است. هر چند تعدادشان زیاد نیست. هر چه هست من کتاب را دوست دارم.

 آن شماره هایی که جمله ندارند مربوط میشوند به چند تا فصل با ماجرایی اندک متفاوت. یعنی راوی‌ فرق میکند. اصل ماجراها از زبان خود محی‌الدین عربی روایت میشود.

۱۲ آذر ۰۴ ، ۱۵:۱۵
آفاق آبیان
در پستی اینستاگرامی دیدم، آقای مجید اسلامی که بیشتر منتقد فیلم و سینما هستند و کمتر داستان کارشناسی می‌کنند،‌گفتند چون موضوع کتابهای جین آستین در مورد ازدواج و شوهر پیدا کردن است پس خاله زنکی ست. دقیقا هم همین اصطلاح را به کار بردند و بعدش اضافه کردند فقط نوشتن ادبیات گونه، آن نوشته‌ها را با ارزش کرده و بلافاصله هم برای مثال به فیلمهای یاساجیرو ازو اشاره کردند. یعنی که موضوعات فیلمهای ازو هم خاله زنکی است و فقط سبک فیلمبرداری و نحوه به تصویر درآوردن باعث ارزش آثار او شده.
 معلوم نیست آیا کسی برای موضوع بی اهمیت و بی ارزش وقت و زمان و هزینه میگذارد تا چیزی خلق کند؟ آنهم کسانی مثل آستین و ازو.
 
 این روزها خیلی ها پشت سر خانم آبیار حرف می‌زنند که بامداد خمارش بچه‌گانه است و خاله زنکی. حرفهایی که احتمالا پشت سر بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی هم زده شده. 
به وضوح مردانی هستند که به خانم نرگس آبیار حسودی می‌کنند. چه بخواهیم چه نه این خانم زن موفقی‌ست در دنیا سینمایی ایران و البته که  منتقدها هم همیشه هستند. مشابه آنهایی که یک زمانی فیلمهای کیارستمی را معمولی و پیش‌پا افتاده می‌دانستند.

 آدمها فقط و فقط وقتی سنشان بالا برود میفهمند  که ارزشمندی برای خود خود زندگیست و این خود خود زندگی هم معمولا چیرهایی هستند ساده و عادی که از فرط پیش چشم بودن، دیده نمیشوند. مثل ماجراهای ازدواج  مثل همان که در زیر درختان زیتون هم می‌بینیم  و در کتابهای آستین یا فیلمهای ازو. یا زنان و مردان داستانهای چخوف و فکرهایی که توی سرشان می‌چرخد.

 

 خلاصه که بامداد خمار هم قشنگ است و ارزش خودش را دارد همچنانکه شهرزاد حسن فتحی یا هزار دستان علی حاتمی.
۱۰ آذر ۰۴ ، ۱۶:۰۰
آفاق آبیان

چقدر برای درختهای سرخه حصار غصه خوردم و البته هنوز هم میخورم که ماجرای جنگلهای هیرکانی هم به آن اضافه شد. حالا دیگر اشکم هم سرازیر میشود و کاری هم از دستمان بر نمی‌آید.

 پدر بزرگ همیشه میگفت دلتان برای چیزی نسوزد. شاید درست میگفت. اما دل که دست خودش نیست. بالاخره باید بفهد که در این دنیا درشتی و نرمی به هم در به است و شاید ذات درشتی‌اش خیلی هم بیشتر است و البته که این خاصیت دنیای فانی با آدمهای رفتنی‌اش است . حوادث طبیعی جزئی از ساختار طبیعت اند اما خب ظاهرا قرار است هرچه که به پایان حیات، اگر که پایانی داشته باشد، نزدیک میشویم با خرابی و تباهی بیشتر مواجه گردیم.. واقعا حیف از شمال و حیف از جنگلهای شمال.


ما زمانی برای سفر به شمال می‌رفتیم که شمال واقعا شمال بود! خدا رحمت کند بابا را به تعداد موهای سرش که تا پایان عمر هم انبوه و پر بود مارا شمال برده بود.  خدا میداند چند تا آلبوم عکس از آن سفرها دارم. آدم باید اهل سفر باشد. همیشه جا پیدا میشود. پلاژ لب دریا و اتاق و هتل و مهمانخانه همه جا هستند.  ما فقط یک بار در ترافیکهای مربوط به شمال و شمال رفتن گیر کردیم پس از آن عطایش رابه لقایش بخشیدیم و سر ماشین را به سمت جنوب کج کردیم. بچه ها تا وقتی کوچکند میشود دستشان را گرفت و هر طرفی برد.عکسی دارم در بندر لنگه در حالیکه دختر چهار ماهه‌ام در آغوشم است و دست پسرکم را هم در دست گرفته‌ام. بعدها که به نقشه نگاه میکردم از خودم می‌پرسیدم چطور با بچه به این کوچکی که هنوز گردن نمی‌گرفت به آنسوی ایران رسیده‌ایم.  حالا اما بچه ها بزرک شده‌اند . تن به انتخابهای ما نمیدهند. مایی که مسلما پدر و مادر بی اشکالی نبو ده و نیستیم و حرف و حدیث بیشتر از یک خانواده معمولی داریم و معمولا ذر سفر دچار تنش میشویم. حالا دیگر هر کس باید راه خودش را برود. حفظ آرامش و آسایش ارزش بیشتری دارد برایمان. تا خداوند چه بخواهد و امید که جنگلها نجات پیدا کنند. 


- مثل اینکه سایت دچار مشکل شده بود که خوشبختانه فعلا رفع شد وگرنه باید کوچ میکردم.

۰۳ آذر ۰۴ ، ۱۱:۳۳
آفاق آبیان