(( زندگی منهای لحظاتی که در آن عشق پدیدار میشود چیز غم انگیزی ست. ))
از کتاب نه فرشته نه قدیس
(( زندگی منهای لحظاتی که در آن عشق پدیدار میشود چیز غم انگیزی ست. ))
از کتاب نه فرشته نه قدیس
دیروز برای خرید دخترم با او رفتیم جمعه بازار پروانه. همانکه سالهای سال بیخ گوش خودمان در خیابان جمهوری بود و حالا دو سه سال است که منتقلش کردهاند به باغ هنر. نزدیک باغ کتاب. روبه روی باغ موزه دفاع مقدس.
گل و گیاه و سبزههای آن منطقه همه سرحال و شاداب و سرسبز آن هم سبز درخشانی که از حد تعریف و تمجید خارج است. خدا را شکر احتمالا گل و بلبلهای آنجا را دوست میدارند که اینگونه مثل تخم چشم نگهداریش میکنند!
فیلم آسترید شدن احتمالا قرار است مصائب زندگی آسترید لیندگرن را نشانمان دهد و نشان هم میدهد. اما در مقایسه با بعضی زندگینامهها میشود گفت که آسترید زیاد هم بدبخت نبوده. هرچند وزن زندگی هر انسانی در مقایسه با همان انسان باید سنجیده شود. چیزی که غالبا اتفاق نمیافتد و همیشه نگاههایی از بیرون سبکی و سنگینی زندگی را قضاوت میکنند.
همان ابتدای فیلم صحنهای از کلیسا در روستایی سوئدیست که آسترید و خانوادهاش در آن نشستهاند و کشیش دارد موعظه میکند.اما آسترید حواسش که نیست هیچ، پوزخند میزند و با کتابچه مقدس بازی میکند. بچهسال نیست اما بزرگ بزرگ هم نشده. ابتدای جوانی شاید نام مناسبتری است برای سن و سال او که وقتی مادرش به او میگوید با برادرش فرق دارد و شبها باید زودتر به خانه برگردد پاسخ میدهد: ولی در برابر خدا که همگی یکسانیم
مادر: پای خدا رو به مسائل زندگیمون نکش.
آسترید: اما تو که همیشه در زندگی حرف خدا رو میزنی!
آسترید مثل همه نخواهد بود. او تنها کسیست که در روستا به خاطر املای خوب و نوشتن مطلب درباره زندگی روستاییشان در دفتر کوچک روزنامه محل استخدام میشود. دفتری که شلوغ نیست و بروبیا ندارد. صاجب کارش با داشتن سن و سال بالا و چندین فرزند و زندگی خانوادگی متلاطم به راحتی شکم او را بالا میاورد. البته آنقدر متعهد است که آسترید و فرزندش را بخواهد اما آسترید اهل پابند شدن نیست و این تمام ماجرای زندگی اوست. عشق به فرزندی که میخواهد خلاف قوانین، بدون پدر نگهش دارد. میخواهد به دنیا بیاوردش و برایش مادری کند.
آسترید در راه سنگین پیش رو با آدمهای خوب مواجه میشود. پدر و مادری که همه جوره او را میخواهند. مردی که با وجود سن بالایش میخواهد برایش همسری کند. زنی که در دوردست مادرخوانده طفلش میشود و نهایتا مردی که فامیلی لیندگرنش از او میآید همه از شانسهای زندگی او هستند اما مسیر رسیدن به پسرکش چقدر پر پیچ و خم میشود. همانچیزی که باعث میشود او از بهترین داستان نویسان کودک جهان باشد.
آقای مستور گفتند که باشویس سینگر از معروفترین کسانی ست که داستان دینی نوشته. نویسنده ای یهودی که جایزه نوبل هم دریافت کرده و چون دو تا جنگ جهانی دیده معلوم است که منبع غنی از فکر اولیه بوده.
کتابی از ایشان خواندم با عنوان آخرین شرور مشتمل بر سه داستان. اولی را دوست نداشتم. دومی در نظرم متوسط بود اما سومی که کافه تریا نام داشت عالی بود. از هر نظر که بشود نگاهش کرد. به هر حال علاقمند شدم تا کتابی دیگر از این نویسنده را هم بخوانم که وقتی تمام شد دربارهاش مینویسم.
دو تا از آخرین فیلمهای که دیدهام عبارتست از زندگی چاک ( 2024 ) و مارتی ( 1995 ).
در هر دو تایش یک مرد نقش اول است و برجسته. ابتدا مارتی را بگویم که صاف و ساده است و بی شیله پیله. هم خودش هم ماجرایش. سنش بالا رفته و ازدواج نکرده و البته که داستان متعلق است به دورانی که ازدواج در آن برای خودش یک پا دغدغه بوده. مارتی قصاب مهربانیست که شاغل شده تا مادر و خواهر و برادرهایش را زیر بال و پر بگیرد و در این راه از خودش حسابی غافل شده. داستان آنقدر ساده و معمولیست که برای جوانان این دوره زمانه حتما بیمزه و بی بخار است. اما ارتباط کوتاهش با آن دختر که توجهش را جلب کرده و همانند خودش است به هیچ عنوان مشمول تاریخ و زمان خاصی نمیشود. دختری که در نظراتِ ناخالصیدار دوستانش و مادری که از مادر شوهر شدن میترسد، تاییدی دریافت نکرده. تصمیم مارتی نتیجه پایانی فیلم را تشکیل میدهد.
اما چاک و زندگیش که بر اساس کتابی از استیفن کینگ ساخته شده در روایتی اپیزودیک از انتها به ابتدا پرداخته میشود. در ابتدای فیلم یا بهتر است بگوییم در اپیزود اول، چاک برایمان ناشناس است. در زمانی نزدیک به پایان دنیا که ظاهرش زیاد عجیب نیست اما اتفاقاتش چرا حسابی عجیب و غریب است، عکس چاک بر روی بیلبوردهای تبلیغاتی دیده میشود تا در وسط مراودات معمولی آدمها، عمر کره زمین پایان یابد و ما پرتاب شویم به اپیزود دوم. آنجا که چاک میانسال را میبینیم و رقص زیبایش را که قرار است فیلم را معروف کند. هر چند این رقص به پای آن رقص آقا معلم فیلم دور دیگر نمیرسد اما خب رقص همیشه رقص است و انرژی و اثر خودش را دارد مخصوصا که دختری با موهای قرمز هم چاک را همراهی کند. اپیزود آخر هم در واقع کودکی چاک است اینکه از کجا آمده و چگونه رشد کرده، چه کاره است و چه ماجراهای جالبی داشته. مخصوصا راز آن طبقه گنبدی زیر شیروانی.
به گمانم مارتی نمونه مناسبی از ماجرای رئال و زندگی چاک هم روایتی خوب از پست مدرن باشد اگر که فقط به داستانش بخواهیم توجه کنیم.
چه بر سر بیبی جین آمده؟ فیلم سیاه و سفید کلاسیک قدیمی که احتمالا از زیر دستم در رفته بوده برای تماشا. حالا قرعه به نامش خورد تا هنرنمایی بت دیویس و جوان کرافورد را در کنار هم به نظاره بنشینم
دو تا خواهر که از یکدیگر متنفرند. علتش را طبق معمول باید در کودکی و البته رفتار پدر و مادر جستجو کرد. هر چند که شاید آنها چارهای نداشته و نا خود آگاه دچار اشتباه میشوند. این احساسیست.که ابتدای فیلم به بیننده دست میدهد. هر چه هست حسادت ترسناک است و وحشتناک و اگر آدمی نشناسدش و تشخیصش ندهد دردسرسازترین است. بیشتر بدبختیهای آدمها اول از سر حسادت است بعد چیزهایی مثل طمع و قدرت و چه و چه... حسادت زیادی دم دست است. حسادت باعث نفرت میشود و نفرت هم آخر و عاقبت ندارد.
یاد اینگرید برگمن افتادم و دو تا دختر دوقلویش. ایزابلا و ایسوتا. هرچقدر ایزابلا روسلینی معروف بود و مشهور از آن دیگری اصلا خبری نبوده و نیست. یادم است یک زمان دنبال ایسوتا گشتم . آنقدر گشتم تا یک جا یک عکس از او پیدا کردم. ایسوتا ابدا به زیبایی ایزابلا نبود. مگر میشود اینگرید برگمن زندگی با این دو تا دخترش را بدون مشکل و چالش پشت سر گذاشته باشد.؟! محال است.
دیروز که نه، امروز همین چند ساعت پیش در نشست داستانی با حضور آقای مصطفی مستور شرکت کردم. در شهرستان ادب. که مرکزیست مربوط به ادبیات. این جلسه برای جشنواره داستان کوتاهی با محوریت داستان دینی تشکیل شده بود. صحبتهای آقای مستور به قدری جامع، کامل، دقیق، مهم و علمی و اصولی بود که هرچقدر در وصف آن بگویم کم است. یک کلاس درس کامل و مهم بود پیرامون داستان نویسی. که قرار بود شرکت کنندگان را با مفهوم داستان دینی آشنا کند.
نتیجه مهمی از این جلسه دریافت کردم. اینکه داستانهایی که من در کتابم نوشتهام تقریبا همه شان در دسته داستان دینی قرار میگیرند. چیزی که قبلا من این گونه بیان میکردم: مخاطب داستانهای من باید دین و ایمان داشته باشد.
حیف که نمیشود از داستانهای آن برای این مسابقه ارسال کرد. هیچ داستانی نباید قبلا جایی چاپ شده باشد.
به گمانم نام فیلم هم دقیقا همین است. آشپز جدید. همه حرف و سخن و اتفاقات فیلم داخل یک رستوران بزرگ و شلوغ میگذرد که در محله تایم اسکوئر نیویورک قرار دارد. محلهای که وقتی یک نفر در ابتدای فیلم آن را توصیف میکند به نظر میرسد باید جایی باشد شبیه چاله میدان.
سیاه و سفید بودن فیلم و محتوای آن که پرداختن به موضوع مهاجرت است بیننده را یاد فیلم فرمونت بابک جلالی میاندازد. اما این کجا و آن کجا! نه اینکه در یک رده نباشند . حتما هستند. فقط هرچقدر که آن دیگری نرم و لطیف است و شاعرانه این یکی سخت است و زبر و خشن.
دختری از مکزیک به نیویورک مهاجرت غیر قانونی داشته و حالا دنبال کار است. به مدد آشنایی دورش با همسایهای در روستای مکزیکیشان که پسرش در این رستوران کار میکند سراغ آنجا میرود تا کوری عصاکش کوری دگر شود. اینکه فقط و فقط به کمک شانس دخترک به صف کارکنان این آشپزخانه میپیوندد ماجرای بامزهایست اما بعدا ما با تکتک افراد این مکان آشنا خواهیم شد. که تقریبا همه مهاجرند از اقصی نقاط جهان. حتی صاحب ترسناک رستوران با نام آقای رشید.
حرف فیلم فقط و فقط فلاکت و بیچارگی مهاجرت است. هیچ کس نمیداند شاید هم واقعا این است حقیقت این ماجرایی که تماما آواز دهل است.
نام فیلم: la.cocina 2024
اینکه بانکها عاشق ملک و املاک هستند بر هیچ کس پوشیده نیست. بس که شاهدآغاز کار شعبه جدید یک بانک هستیم که با سلام و صلوات باز گشاییاش میکنند و بعد از یکی دو ماه در آن را تخته کرده و سراغ ملک و مغازه دیگر میروند.
اما تلخی این مطلب برای مایی که نزدیک یک چهارراه معروف قدیمی زندگی میکنیم و طی بیست و سه سال سکونت در این محل شاهد تسخیر چهار گوشه این چهارراه توسط از ما بهتران بودهایم، بیشتر و سخت تر است. سه طرف آن را سه بانک معتبر متفاوت و یک طرف آن را جناب مترو صاحب شده و هر سه الان بی مصرف و بیهوده و مخروبه هستند. البته سمت مترو سر و شکل زیبا دارد اما روح مردهوار آن دست کمی از شکل و شمایل خانه خانوم هاویشوم مانند آن دیگری ها ندارد. ای خاک عالم بر سر مملکتی که زیاده خواهی و زیاده خوری در آن باعث فنا و نابودی خواهد شد. آنوقت عجیب نیست که سبک و سیاق مسلمانی را بخواهی با سویسی مقایسه کنی که در آن داشتن دین و مذهب ابدا اجباری نیست.