اُکالیپتوس

۱۱ مطلب در مرداد ۱۴۰۴ ثبت شده است

یک داستان کوتاه نوشته‌ام با نام "پروانه آبی" که خیلی دوستش دارم. گاهی فکر می‌کنم  احتمالا عنوان مجموعه داستانم را هم پروانه آبی بگذارم اما بعدش به نظرم می‌رسد که شاید برای نام  کتاب جذاب نباشد. از اسم هایی مثل رقص جاناتان گرت بر روی صفحه هذلولوی با معمر قذافی خیلی بدم می‌اید اسمهایی که یک قطار هم نمیکشدشان و به خاطر همین بی معنی و مفهومی قرار است جلب نظر کنند.

 حالا تا آن وقت که خیلی مانده. وقت دارم به عنوان مناسب فکر کنم.


 آن یکی کتاب که نامش جذاب بود و توجه ها را جلب میکرد. به گواه بازخوردهایی که داشتم. و البته رفتارهای عجیبی که از سر حسادت از برخی دیدم. مثل حلوا پختن دبیر کانون اخلاق در جلسه رونمایی و سِرو آن. در حالیکه خودم دو کیلو شیرینی درجه یک از قنادی معروف نان تهران گرفته بودم و برده بودم که شاید فقط یک دومش لازم بود.

۳۱ مرداد ۰۴ ، ۱۹:۳۳
آفاق آبیان

دیروز در جلسه آشنایی با کتاب امید و نغمه‌های درمان شرکت کردم.

سوگل دختری که از دو سالگی دچار مشکلات نخاعی بوده ، در سنین بالاتر دچار بیماری های حاد و شدید توانفرسا میشود. بعد طی یک آشنایی با آقای امید صالحی که در زمینه گیاهان دارویی اطلاعاتی داشتند وارد فاز درمان میشوند. درمانی که نتیجه بخش بوده و سرنوشت سوگل را از این رو به آن رو کرده.

راستش چیزی که من متوجه شدم این بود که بین این دو نفر علاقه و عشق عجیبی شکل گرفته و آنچه که باعث بهبود و درمان دختر شده هم همین بوده. آقای امید صالحی نویسنده کتاب بودند و به نظر نمیرسید تحصیلات آکادمیک خاصی داشته باشند. جز آنکه گفتند دانشجوی انصرافی روانشناسی‌اند.

هم نویسنده و هم سوگل که در جلسه حضور داشتند تمام مدت سعی میکردند این حس و علاقه را ندید بگیرند و همه چیز را تحت نام بیمار و درمانگر و گیاهان دارویی  مطرح نمایند. اما کدام درمانگر است که بیمارش را با ویلچر به سفر در کوه و جنگل و کویر ببرد و بعد ماجرایش با چنان احساس پر شوری تعریف کند؟

آن طور که آقای نویسنده گفتند با تشویق‌های سوگل به تحصیل در رشته روانشناسی شان باز گشته‌اند. یعنی این تاثیر کاملا دو طرفه بوده .

 کتاب شرح این آشنایی و روند درمان بود.

جلسه خوب و پر از انرژی مثبتی بود.

موفق و سلامت و شاد بمانی خانم سوگل.

۳۱ مرداد ۰۴ ، ۱۸:۰۹
آفاق آبیان

 دو تا مانتو قرار است که بدوزم. یکی برای خودم و یکی دخترم. برای خوم برش خورده و نصف کارهایش انجام شده. پارچه دخترم امروز با پست از چابهار به دستم رسید. قبلا بارها از چابهار خرید پارچه داشته‌ام اما تازگی ها نحوه ارسالشان بی سر و سامان تر شده. مخصوصا قسمت هزینه پست.

۲۲ مرداد ۰۴ ، ۱۷:۲۰
آفاق آبیان

تازگی خواندن رمان "مادر" پرل باک را تمام کرده‌ام و آن را در دسته  خواندنی‌های با شکوه قرار داده‌ام. ماجرا ساده است. اصلا پیچیده نیست. یک زندگی معمولی با فراز و نشیبهایش برای زنی که عاشق همسر و فرزندان و خانه‌اش است. اما چگونگی نوشتن و استفاده جملات است که آن را ناب و زیبا میکند.

 

جان به جانم هم بکنند از نوشته‌های رئال ساده لذت میبرم . این پست مدرن و رمز و رازش جانم را به لب رسانده.

۲۲ مرداد ۰۴ ، ۱۷:۱۳
آفاق آبیان

یکشنبه‌ در جلسه‌ای شرکت کردم متعلق به فرهنگسرای رسانه. یک دورهمی بامزه که قبلش نمیدانستم قرار است چگونه باشد. در این دور همی هر کس که بود میتوانست برنامه اجرا کند و این برنامه میتوانست هرچه باشد. شعر، موسیقی،داستان،آواز، طنز و فکاهی، اجرای ساز و خلاصه هر کس هر چه در چنته داشت را  می‌توانست اجرا کند. از من هم پرسیدند که شما چه اجرا می‌کنی؟  با تعجب گفتم  مرا فلان خانم به این مجلس دعوت کرده. همین و همین و در ضمن این همه هنر بالاخره مخاطب هم می‌خواهد.

اصلی ترین اعضای این گروه همه دکتر و مهندس و وکیل بازنشسته بودند که شعر های خودشان را خواندند. برخی هم شعر شاعران بزرگ را قرائت کردند. دو نفر هم آواز خواندند و یک آقا و یک خانم هم اجرای ساز داشتند.

 یاد  سریال مرد هزار چهره مهران مدیری افتادم وقتی در یک جلسه شعر خوانی شرکت کرده بود.

کلا به من که خوش گذشت مثل پنجره‌ای بود مملو از هوای تازه.

عضو کانالشان هم شدم. هفتگی دور هم جمع میشوند. اما من که دیگر برای این برنامه و شرکت در آن، آن هم  هر هفته فرصت ندارم.

۲۲ مرداد ۰۴ ، ۱۶:۲۰
آفاق آبیان

فیلم زن و بچه سعید روستایی را همراه دخترم تماشا کردیم. از سعید روستایی هیچ فیلمی ندیده‌ بودم. این اولینش بود که به نظرم به قول اصطلاح دستاندرکاران گفتمان سینمایی ، چفت و بستش مشکل داشت.

اینکه تقریبا نیم ساعت ابتدایی فیلم به شخصیت پردازی پسر نوجوان فیلم پرداخته میشود که کمی خسته کننده است، به این خاطر است که حادثه پیش  آمده برای او باور پذیر باشد. اما ایراد اصلی به ماجرای خواستگاری وارد است. اینکه از زمان قدیم هم به سند شنیده‌هایمان از مادربزرگها، کسانی که دو تا دختر پشت سرهم داشتند وقتی برای یکی خواستگار می‌آمد از حضور دختر دیگر در جلسه خواستگاری جلوگیری میکردند. به نظرم این را عالم و آدم شنیده باشند.حالا اگر زندگی مدرن شده و این چیزها عوامانه پنداشته میشود پس نتیجه‌اش میشود ماجراهایی که در فیلم میبینیم. 

یاایراد دیگر اینکه  مثلا کجای دنیا یک زن وسایل مراسم خواستگاری خودش را به داماد می‌سپارد که بخرد! حالا هرچقدر هم با یکدیگر بی رودربایستی باشند. به عقل زیاد جور در نمی‌آید.

 در کل این حجم از دردسر و مشکلات پشت سرهم، برای یک شخصیت با توجه به بازه زمانی که داستان در آن میگذرد نمیدانم آیا میشود باور پذیر باشد؟

پدر شوهر که نقشش را حسن پورشیرازی بازی میکند یک دیالوک خوب به شخصیت اصلی می‌گوید. چیزی با این مضمون که او برای راحت کردن خیال خود از عذاب وجدان باید برود و خودش را خلاص کند نه کسی دیگر را.

 زن و بچه یک فیلم بیش از حد معمولیست.

۱۵ مرداد ۰۴ ، ۱۸:۵۶
آفاق آبیان

شنبه ها برایم روز پر کار و شلوغیست. کلی کار و فعالیت است که از دو روز تعطیلی قبل حواله میشود به شنبه. دیروز که در آن به سبزی و دلمه فلفل و بادمجان هم مشغول بودیم دیگرنور علی نور بود. در عوض یک شنبه ها را دوستدارم. فراغت و راحتی برای رسیدن به کارهای شخصی که البته گاه گداری اتفاقاتی این نظم را بر هم میزند.

۱۳ مرداد ۰۴ ، ۱۶:۴۱
آفاق آبیان

باز تولید نام برنامه‌ایست که شبکه آموزش نشانش می‌دهد. در این برنامه کار‌آفرین های برتر معرفی میشوند.افرادی که به صورت خودجوش و خودکار دست به کارهای بزرگی زده‌اند و باعث رونق تولید و اشتغال کشور شده‌اند. یکی از این برنامه ها به معرفی آقای ژاله می‌پرداخت. فردی که کارگاههای تولید شیرینی خشک  او بسیار معروف است و سراسر کشور از محصولاتش استفاده میکند. ایشان اصالتا اهل خراسان شمالی اند که بدون درس و تحصیل و مدرسه رفتن به رشد و بالندگی والایی رسیده‌اند. در این برنامه‌ها  قصه زندگی فرد معرفی شده  از همه جالب تر است. آقای ژاله که در کودکی چوپانی و کشاورزی میکردند در نوجوانی به تهران آمده و در ساختمان پلاسکو به کار مشغول میشوند تا دوران سربازی . ایشان پس از اتمام خدمت با اندوخته خود یک مینی بوس خریده و به زادگاه باز می‌گردد و همین نشان میدهد شهر و دیار خود را از یاد نبرده‌ و به رونق آن فکر میکردند. اما از درآمد و دردسرهای مینی بوس رضایت نداشته و برای همین آن را فروخته و با پولش وسایل تولید بستنی سنتی میخرند و یک کارگاه کوچک در روستای خودشان راه می‌اندازند. همان کار گاه کوچک بستنی در روستا حالا تبدیل شده به کلی کارگاه قنادی و شیرینی پزی که با نه تا فرزند خود آنها را اداره کرده و کلی اشتغال زایی داشته‌اند. دستشان درد نکند.


 

۱۳ مرداد ۰۴ ، ۱۵:۳۷
آفاق آبیان

جمعه شب دانستم که خانم مریم حسینیان به رحمت خدا رفته‌اند. بانوی نویسنده‌ای که جوری دیگر برایم مورد توجه بودند. هم سن بودیم. هم اسم بودیم و البته علاقه‌ای مشترک به نام نوشتن.که البته ایشان  بسیار معروف بودند هرچندبیشتر به خاطر همسرشان اما کتابهای خواندنی خوبی نیز داشتند که اصلا نمیشود نادیده شان گرفت.  نوشته‌ای این اواخر از ایشان خواندم پیرامون درد. دردیکه به جان و تنشان افتاده بود، از مغز قلمشان بیرون ریخته و هر خواننده‌ای رابا خودش همراه میکرد. سر این نوشته بود که با خودم گفتم چقدر قشنگ نوشته... و البته خستگی را هم در آن متن می‌شد دید. خستگی‌ای که انگار داشت از حد توان خارج میشد و خارج هم شد.

 یکبار سر مریمی دیگر ( مریم میرزاخانی )‌نوشتم که زندگی خیلی ناقلاست. همه‌چیز تمامی را اصلا  تاب نمی‌اورد. انگار همه چیز تمامی در دنیا نتیجه‌اش میشود وقت رفتن .  رفتن اصلا چیز بدی نیست.فقط سخت است و این سختی نوبت همه خواهد شد . مسئله، آنهایی هستند که می‌مانند و آنهایی که می‌مانند دیگر  هرگز همه چیز تمام نخواهند بود. 

بانو مریم، روحتان شاد.

۱۳ مرداد ۰۴ ، ۱۵:۲۶
آفاق آبیان

 آخر شب بود و  شبکه 16 تلویزیون کار جالبی کرده بود. دوربینی ثابت رو به دری قرار گرفته بود و اصلا تکان نمیخورد. آن در، مکان خروج افغانی‌ها از ایران در مرز میلک سیستان بلوچستان بود. آنها که داوطلبانه داشتند از ایران خارج میشدند. تصاویر کاملا زنده بودند. هیچ حرف و سخنی در تصاویر نبود. فقط موزیک ملایم قشنگی روی آن پخش میشد. این موزیک توجه مرا جلب کرد  بعد هم تصاویر. نمیدانم اگر این تصمیم در مورد افغانی ها گرفته نمیشد چه بلایی سر کشورمان می‌آمد. تعداد جغله بچه هایی که از آن در خارج میشدند ناشمارا شده بود هر زن حداقل سه جغله به دنبال خود داشت.  یکی بغل و دو تا هم تاتی تاتی کنان آویزان به دامن. برای برخی که نوجوان هم داشتند این تعداد به شش تا هم میرسید.

 چند وقت پیش چندتا سرچ انجام دادم در مورد سودان. جنگ و قحطی و زنان. تصاویر وحشتناک بودند . جنگ و قحطی و گرسنگی و آوارگی دست کمی از آنچه در غ ز ه میگذرد ندارد و چه بسا هولناک تر هم هست. اما هیچ وقت در مورد آن نمیشنویم که در این کشور که کلی مسلمان دارد چه خبر است.

 در مورد مسلمانهای اویغور سین‌کیانگ چین هم خیلی ها هیچی نشنیده‌اند. چین  با آن مسلمانهای بیچاره همیشه خدا در گیر ست و از ازدیاد نسل ایشان می‌ترسد و برای همین به روشهای ترسناکی برای نسل کشی آنها دست میزند. همه را میشود با چند تا  جستجوی ساده فهمید و دانست.

 دبیرستانی بودم و ماجرای بوسنی هرزگوین گوش عالم و  آدم را کرکرده بود.

 حالا سوال این است که چرا همه دنیا از مسلمانها بدشان می‌آید و از آنها متنفرند و برای همین دست به نابود کردنشان میزنند؟ مسلما جواب این سوال  را  در آنچه در رسانه‌های و مدرسه ها گفته میشود نمیشود پیدا کرد. آنها چرت و پرت است. گاهی از آی‌کیو اصحاب رسانه دچار حیرت میشوم. افراد خانواده شهید جنگ دوازده روزه را آورده اند و قصه زندگی شهیدشان را مرور میکنند که مثلا ثابت کنند بیمارستان را زده مدرسه را زده  اصلا کودک را زده...

 تصویر کودکان غزه که این روزها نشان داده میشود از جنس همان تصاویر کودکان قحطی زده  سودان و سومالیست که سالهای سال است حال و روزشان همین است. 

 اصلا تمام  هدف همین کودکان هستندو نسل است که از دید آنها باید منقرض شود. چون کودکان نسل را ادامه خواهند داد. 

 نسل کشی انواع و اقسام دارد.

توی کشور خودمان کلی جوان دختر و پسر هست که دلشان کاشانه و آشیانه شخصی خودشان را می خواهد.  اما وضع و اوضاع آنچنان قمر در عقرب است که خوابش را هم نمی توانند ببینند. آن وقت

چند روز قبل از عاشورا و تاسوعا پیاده رفتم میدان شهدا .کلی زن چادر مشکی پوش از نوع عربکی دیدم که آمده بودند لباس سیاه بخرند. مغازه ها همه ویترین سیاه زده بودند بعضی زنها سه  چهارتا ریزه میزه دنبالشان بود که داشتند لباس سیاه اندازه‌شان میکردند. آنجا لباس سیاه قد یک کف دست هم برای نوزاد تازه دنیا آمده پیدا میشد.

کاش جوانهایمان عاقل تر بودند. کاش چشم و همچشمی و رسومات را غل زنجیر دست و پای خودشان نمی کردند. وقتی برخی وبلاگها را میخوانم به حال و روز برخی دخترها تاسف میخورم. با داشتن کار و مدرک از این دیت به آن دیت سرگردان  و پسرها هم که خدا به دادشان برسد. نسل ایرانی ها خدا کند که منقرض نشود.


راستی مشکل مسلمانها چیست که همه از  آنها بیزارند؟ (‌ یاد شعری به گمانم از پروین اعتصامی افتادم که مضمون آن این میشد که وقتی خصوصیات مسلمانی را برای بنده خدایی شمارش میکردند آخرش گفت که در محله ما یک مسلمان است آن هم ارمنی‌ست! )


دهه هشتاد یک تصادف داشتم.  از روی خط عابر پیاده با پسر کوچولویم رد میشدم. دقیقا از روی خط عابر پیاده در خیابانی که شلوغ بود و ترافیک بود و هیچ ماشینی نمیتوانست سرعت داشته باشد. یک وانت از چپ خیلی آرام به پهلویم خورد فقط برای آنکه دیر ترمز کرد. یادم است در بیمارستان روی تخت بستری بودم و افسر داشت سوال و جواب میکرد. مثل ابر بهاری اشک می‌ریختم که من روی خط عابر پیاده بودم. یک کلام به صد کلام فقط این را تکرار میکردم. من روی خط عابر پیاده بودم... انگار به این دلیل نباید هیج تصادفی رخ بدهد. افسر چیزی نمی‌گفت وخونسرد حرفهای مرا یاد داشت میکرد. تصادف اتفاق افتاده بود هم من و هم آن راننده باید بیشتر احتیاط میکردیم و درست تر عمل میکردیم.

 حالا تا ابدالدهر فریاد زده شود کودک کش... 

۰۵ مرداد ۰۴ ، ۱۱:۳۷
آفاق آبیان