آخر شب بود و شبکه 16 تلویزیون کار جالبی کرده بود. دوربینی ثابت رو به دری قرار گرفته بود و اصلا تکان نمیخورد. آن در، مکان خروج افغانیها از ایران در مرز میلک سیستان بلوچستان بود. آنها که داوطلبانه داشتند از ایران خارج میشدند. تصاویر کاملا زنده بودند. هیچ حرف و سخنی در تصاویر نبود. فقط موزیک ملایم قشنگی روی آن پخش میشد. این موزیک توجه مرا جلب کرد بعد هم تصاویر. نمیدانم اگر این تصمیم در مورد افغانی ها گرفته نمیشد چه بلایی سر کشورمان میآمد. تعداد جغله بچه هایی که از آن در خارج میشدند ناشمارا شده بود هر زن حداقل سه جغله به دنبال خود داشت. یکی بغل و دو تا هم تاتی تاتی کنان آویزان به دامن. برای برخی که نوجوان هم داشتند این تعداد به شش تا هم میرسید.
چند وقت پیش چندتا سرچ انجام دادم در مورد سودان. جنگ و قحطی و زنان. تصاویر وحشتناک بودند . جنگ و قحطی و گرسنگی و آوارگی دست کمی از آنچه در غ ز ه میگذرد ندارد و چه بسا هولناک تر هم هست. اما هیچ وقت در مورد آن نمیشنویم که در این کشور که کلی مسلمان دارد چه خبر است.
در مورد مسلمانهای اویغور سینکیانگ چین هم خیلی ها هیچی نشنیدهاند. چین با آن مسلمانهای بیچاره همیشه خدا در گیر ست و از ازدیاد نسل ایشان میترسد و برای همین به روشهای ترسناکی برای نسل کشی آنها دست میزند. همه را میشود با چند تا جستجوی ساده فهمید و دانست.
دبیرستانی بودم و ماجرای بوسنی هرزگوین گوش عالم و آدم را کرکرده بود.
حالا سوال این است که چرا همه دنیا از مسلمانها بدشان میآید و از آنها متنفرند و برای همین دست به نابود کردنشان میزنند؟ مسلما جواب این سوال را در آنچه در رسانههای و مدرسه ها گفته میشود نمیشود پیدا کرد. آنها چرت و پرت است. گاهی از آیکیو اصحاب رسانه دچار حیرت میشوم. افراد خانواده شهید جنگ دوازده روزه را آورده اند و قصه زندگی شهیدشان را مرور میکنند که مثلا ثابت کنند بیمارستان را زده مدرسه را زده اصلا کودک را زده...
تصویر کودکان غزه که این روزها نشان داده میشود از جنس همان تصاویر کودکان قحطی زده سودان و سومالیست که سالهای سال است حال و روزشان همین است.
اصلا تمام هدف همین کودکان هستندو نسل است که از دید آنها باید منقرض شود. چون کودکان نسل را ادامه خواهند داد.
نسل کشی انواع و اقسام دارد.
توی کشور خودمان کلی جوان دختر و پسر هست که دلشان کاشانه و آشیانه شخصی خودشان را می خواهد. اما وضع و اوضاع آنچنان قمر در عقرب است که خوابش را هم نمی توانند ببینند. آن وقت
چند روز قبل از عاشورا و تاسوعا پیاده رفتم میدان شهدا .کلی زن چادر مشکی پوش از نوع عربکی دیدم که آمده بودند لباس سیاه بخرند. مغازه ها همه ویترین سیاه زده بودند بعضی زنها سه چهارتا ریزه میزه دنبالشان بود که داشتند لباس سیاه اندازهشان میکردند. آنجا لباس سیاه قد یک کف دست هم برای نوزاد تازه دنیا آمده پیدا میشد.
کاش جوانهایمان عاقل تر بودند. کاش چشم و همچشمی و رسومات را غل زنجیر دست و پای خودشان نمی کردند. وقتی برخی وبلاگها را میخوانم به حال و روز برخی دخترها تاسف میخورم. با داشتن کار و مدرک از این دیت به آن دیت سرگردان و پسرها هم که خدا به دادشان برسد. نسل ایرانی ها خدا کند که منقرض نشود.
راستی مشکل مسلمانها چیست که همه از آنها بیزارند؟ ( یاد شعری به گمانم از پروین اعتصامی افتادم که مضمون آن این میشد که وقتی خصوصیات مسلمانی را برای بنده خدایی شمارش میکردند آخرش گفت که در محله ما یک مسلمان است آن هم ارمنیست! )
دهه هشتاد یک تصادف داشتم. از روی خط عابر پیاده با پسر کوچولویم رد میشدم. دقیقا از روی خط عابر پیاده در خیابانی که شلوغ بود و ترافیک بود و هیچ ماشینی نمیتوانست سرعت داشته باشد. یک وانت از چپ خیلی آرام به پهلویم خورد فقط برای آنکه دیر ترمز کرد. یادم است در بیمارستان روی تخت بستری بودم و افسر داشت سوال و جواب میکرد. مثل ابر بهاری اشک میریختم که من روی خط عابر پیاده بودم. یک کلام به صد کلام فقط این را تکرار میکردم. من روی خط عابر پیاده بودم... انگار به این دلیل نباید هیج تصادفی رخ بدهد. افسر چیزی نمیگفت وخونسرد حرفهای مرا یاد داشت میکرد. تصادف اتفاق افتاده بود هم من و هم آن راننده باید بیشتر احتیاط میکردیم و درست تر عمل میکردیم.
حالا تا ابدالدهر فریاد زده شود کودک کش...