اُکالیپتوس

۷۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از زندگی» ثبت شده است

پسرم میگه: توی خبرها هست که قراره امشب اینجا رو بزنن.

غیر مستقیم شاکیه که چرا ما حداقل امشب رو بیرون نرفتیم.

من اصلا نمیدونم این اخبار و این حرفها چقدر صحت داره.

به نظرم که یک روزی در آینده دورِ دور حقایق خاصی از این جنگ روشن خواهد شد.

اینکه تا این وقت بیدارم_ بیداریم به غیر از آقای قاف که در تمام عمرمشترکمان به علت خستگی زیاد همیشه خواب است_

به این دلیل است که دیروقت رفتیم بیرون شام خوردیم و خب به شام سنگین دیروقت عادت نداریم. اما الان تقریبا دارم بیهوش میشوم از خواب.

تا سحر چه چیزی برایمان کنار گذاشته باشد.

به امید خدای مهربان.


بعدا نوشت_ ساعت نه صبح است و خوشبختانه به خیر گذشت. سحر سخت و پر سر صدایی بود و ظاهرا به آنچه گفته بودند درباره حمله، عمل کردند.

۰۳ تیر ۰۴ ، ۰۲:۱۳
آفاق آبیان

تا چند سال پیش از گربه خیلی می‌ترسیدم. چیزی در حد مرگ. یکبار هم از روی درخت بک‌گربه پرید روی سرم که البته زنده ماندم! اما بکی دو سال است که کمتر از گربه میترسم و بیشتر دوستشان دارم. در حد اینکه از کنارشان راحت رد میشوم و صدایشان میکنم پیشی خان. اما اگر به طرفم بیایند فرار میکنم.

دیروز که رفتیم دور دور  بلوار کشاورز بر پارک لاله ایستادیم تا کمی در پارک بنشینیم طبق معمول پیشی‌ خان‌ها فراریمان دادند. در واقع مرا و بقیه هم به تبع من...

خدا را شکر شهر اندکی شلوغ تر شده. اما هنوز نمیشود رفت پیاده‌روی.

خداوندا مراقبمان باش.

۰۲ تیر ۰۴ ، ۲۳:۲۴
آفاق آبیان
اینکه در هر جلسه و دورهمی اصل بر این است که آدمها من من من کنند دیگر چه صیغه‌ایست؟ موضوع مورد بحث مشخص است اما طرف حتما مدرک تحصیلی‌اش را می‌گوید شغلش را می‌گوید اینکه بیست سال پیش که بوده و چه شغلی داشته را می‌گوید اینکه جد بزرگش که بوده را می گوید اینکه تعطیلات قبلی را کجا گذرانده میگوید اینکه پسرعمه یا دختر خاله اتول‌خان رشتیست را می‌گوید
 حالا موضوع مورد بحث چیست؟ داستان کوتاه گربه در باران ارنست همینگوی!!!
 پناه بر خدا از این زمانه
۲۰ خرداد ۰۴ ، ۱۴:۴۳
آفاق آبیان
یک عده از مردم هستند که آن بالا‌بالاها زندگی میکنند و سبک زندگی‌شان این طوری است که کمترین گردششان استانبول و آنکارا و قبرس و بالی است و دورهمی‌هاشان هم استخر پارتی و چی‌چی پارتی دارد و کنار چای و قهوه‌شان هم نوشیدنی‌های آنچنانی بوفور است و زن و مردشان  قاطی پاطی‌اند. اینها حسابی خارجکی‌اند.
  یک عده دیگر از مردم هستند که به شدت به هیئت و حسینیه و مولودی و مداحی علاقه دارند. اینها زنانشان چادر مشکی سوریه‌ای و لبنانی سر می‌کنند و مردانشان یقه بسته آخوندی می‌پوشند و انگشتر یقور عقیق بر دست دارند و چشمهایشان مثلا فقط نوک پایشان را می‌بیند. غالبا هم در سفر کربلا و نجف هستند و در این سفرها و یا در جهاد و بسیج همسر ایده ‌آل خود را می‌یابند. اینها حسابی عربکی هستند.
 این وسط یک عده هم  هستند که پوشش معمولی  و ساده و رنگی دارند  و اوج سفرشان رفتن به شمال و جنوب کشور خودمان است. و گردششان جوجه زدن در پارک جنگلی نزدیک محلشان. اینها گاهی در نماز جماعت ظهر مسجد محلشان شرکت می‌کنند و بعدش عصر  میروند سینما تک موزه هنرهای معاصر شهرشان و دو ساعت و چهل و پنج دقیقه تشریح یک قتل اتوپره‌مینجر را می‌بینند. اینها نه خارجکی هستند نه عربکی. اینها حسابی ایرانی‌اند.

 و البته یک قشر دیگری هم هستند که افغانی‌اند ویا در حد و اندازه و سبک زندگی ایشانند. بالاخره ایران افغانی هم دارد. زیاد هم دارد.
 
در این دسته بندی از استثناها هم که همیشه وجود دارند، میشود چشم پوشی کرد.
۲۰ خرداد ۰۴ ، ۱۲:۵۲
آفاق آبیان

پیاده‌روی جنوبی خیابان انقلاب مابین ایستگاه دروازه دولت و فردوسی را از شرق به غرب می‌رفتم که دیدم آقای منوچهر شاهسواری آرام‌آرام کاملا سر پایین، راسته پیاده‌رو را گرفته و خلاف جهت من از روبه‌رو می‌آمدند. موقع برگشت در پیاده‌روی شمالی همین مسیر از غرب به شرق می‌آمدم که آقای صفی یزدانیان با اهل و عیال در خلاف جهت من با سرعت عجله می‌رفتند.

دروازه دولت چه خبر است؟ البته خیلی ها می‌دانند که خانه سینما و خانه هنرمندان هر دو آن سمت و سو قرار دارند. اما فارغ از شلوغی و شلختگی ظاهری آن منطقه آنجا چیزهای دیگری هم هست که میتواند دل‌آرام و دلپذیر باشد. به خاطر قدمت کوی و برزن و خانه و مغازه و خیابانهایش.

 به هر حال باعث شد که سراغ سایت چهار بروم. خیلی وقت بود که نوشته‌های آقای یزدانیان را نخوانده بودم. معلوم نیست خودشان میدانند کسانی هستند که از دیدن ایشان در خیابان همان احساسی را پیدا می‌کنند که ایشان با دیدن ریچارد لینکلیتر در خیابان کنار دکه ساندویچ فروشی. به هر حال دنیای شگفت‌انگیز فیلم است دیگر یکی سه‌گانه لینکلیتر را دوست میدارد و یکی هم در دنیای تو ساعت چند است را.

 ممنون آقای یزدانیان که نوشته‌های فیلمی‌تان حال آدم را خوب می‌کند.

۰۵ خرداد ۰۴ ، ۱۲:۰۲
آفاق آبیان

ماهی های قرمز سر سفره هفت سین معمولا زود می‌میرند. چرا؟ خیلی هاشان از همان ابندا بیمارند و مشکل دارند و ضعیفند. اما آنهایی که سالم‌اند و روزهای اول عید را پشت سر می‌گذارند غالبا به دلیل عدم آگاهی از رسیدگی درست جان می‌دهند. برای ما که معمولا همان روز و ساعت اول می‌مردند. چون در تُنگهایی که اگرچه زیبا هستند اما  با دهانه تَنگ و باریکشان نفس کشیدن را برای ماهی ‌های قرمز سخت می‌کنند. امسال وقتی به حالت جان دادن رسیدند سریع به ظرف بزرگ منتقلشان کرده و قالب یخ در آبشان ریختم. در کمال تعجب و البته خوشحالی جان گرفتند و تا حالا که دارم اینها را می نویسم سالم و سرحالند. البته تحت رسیدگی کاملا و دقیق خودم. اول از همه برایشان تشت بزرگ خوشگل گرفتم بعد هم غذای مخصوص. وقت غذا دادن روی آب می‌پرند. یک جفت نر و ماده بامزه اند. اول که نمیدانستم ، اسم آنی که بزرگتر بود و باله های بزرگ و پهن و قشنگ داشت. پَرَک گذاشتم و کوچکتره را که شکل و شمایل ساده داشت، پورک. پس از کمی جستجو کردن معلوم شد ماهی نر است که باله های بزرگ و زیبا دارد. اما پَرَک، پَرَک ماند و پورک، پورک.پَرَک بیست و چهار ساعته دنبال پورک می‌چرخد و زورگویی می‌کند و با پوزه‌اش او را به چپ و راست هل می‌دهد و البته پورک هم کم نمی‌اورد در چنین  مواقعی اوهم پوزه اش را به سمت او میبرد و در شکلی شبیه به یین و یانگ چینی  لحظاتی دور هم میچرخند.

ابراهیم گلستان داستان کوتاهی دارد که شخصیتهایش ماهی قرمز هستند. حالا متوجه میشوم چرا. دنیای بامزه‌ای دارند.

۰۳ خرداد ۰۴ ، ۱۳:۱۵
آفاق آبیان
پسر جوان بود. حداکثر بیست و دو سه سال. با چرخ دستی‌اش وارد مترو شد. خوش‌بو کننده هوا می‌فروخت . از این اسپری‌ها که احتمالا چینی هستند. به نسبت سن و سال و شرایطش خوشپوش بود. شلوار لی زغالی با تی‌شرت مشکی از آنها که پر از نقش و نگار شلوغ و عجیب است. دست و گردنش هم تتو داشت. حسابی در حال و هوای سن و سالش می‌گنجید. شروع کرد به تبلیغ و یکی از اسپری ها را هوا پخش کرد. زنی مقابل من نشسته بود شروع کرد به اعتراض که نزن نزن... بو میده... ما حساسیت داریم و بعد با دستک شالش جلوی دهانش را گرفت. پسر یک گام جابه‌جا شد و به حرف و تبلیغش ادامه داد که دو زن کنار دست همان زن اول هم به جمع اعتراض کنندگان پیوستند و بینی‌شان را گرفتند. پسر قصد دور شدن داشت که صدایش کردم و همان که داخل واگن اسپری کرده بود را خواستم. خوشحال شد و به طرفم آمد. کارت که کشید زن بغل دستیم هم دو تا خواست. یکی همان اسپری و یکی هم با بوی متفاوت که پس از امتحان کردن انتخاب کرد. خوشحالی پسر مضاعف شد و به ایستگاه که رسیدیم پیاده شد.
  سمت ما دختر جوانی کنارمان بود و شاهد اتفاقات. به حرف  آمد که هر چه هست بوی گند که نیست و تازه مگر چقدر در هوا افشانه میکند. 
زن روبه‌رو به ایستگاه که رسید پیاده شد. معلوم نیست آجر کردن نان مردم چه مزه‌ای دارد؟!
۱۴ ارديبهشت ۰۴ ، ۱۱:۰۵
آفاق آبیان

صبح زود که بلند شدم و رفتم پشت پنجره متوجه شدم  باد و طوفان دیشب باعث دو حادثه کوچک شده. اول: زمینهای روبه روی خانه ما که در آن یک مدرسه قدیمی عهد قجری واقع است و در اصل ملک و املاک یانکی‌های خدابیامرز می‌باشد و اصلا مدرسه هم به مدرسه یانکی‌ها معروف بوده و سالهاست ارث اجدادی برخی محسوب می‌شود و حالا هم در گوشه‌ای از آن باشگاه ورزشی برپا کرده‌اند. قسمتی هم مخصوص تیر کمان که برای سایه‌بان ار داربست و برزنت استفاده کرده‌اند. باد همه را برهم ریخته و پخش و پلا بر زمین سقوط کرده بودند.

دوم: شاخه بزرگ و خشکیده  کاج قدیمی و بلند بالای حیاطمان  کنده شده و افتاده به روی ماشین مبارک یکی از همسایگان که جلوی شیر آب مخصوص آبیاری باغچه ها، پارک میکرد. بنده خدا همیشه درگیر بود با فضولات انبوه کفترها و یاکریم ها که داخل کاج لانه داشتند و اصلا هم کم تعداد نبودند . فکر این مصیبت را اصلا نمیکرد. خدا بیامرزد آقای عابدینی را. اینها هر طور هست کاج را سر به نیست خواهند کرد.

۲۸ فروردين ۰۴ ، ۱۳:۳۶
آفاق آبیان
با خانم ج در گروه داستان‌نویسی مان آشنا شده‌ام. دبیر باز نشسته در رشته زمین‌شناسی‌ست. اهل خراسان جنوبی که در بسیاری از روستاهای محروم آن منطقه تدریس داشته. بسیار دلسوز منطقه آبا و اجدادی‌اش است. ظاهرا در ایام عید سبب یک کار جالب و خیر شده. این طور که در قالب داستان کوتاهش تعریف کرد، با برنامه‌ریزی، عده‌ای نزدیک به پنجاه نفر از خراسان جنوبی را برای تهران گردی با خودش همراه کرده. چقدر به ایشان خوش گذشته بوده و چقدر با ذوق و شوق برایمان تعریفش کرد.
۲۷ فروردين ۰۴ ، ۰۸:۲۹
آفاق آبیان

تلویزیون سریالی می‌دهد به نام مستوران که البته حتی یک قسمت از آن را کامل ندیده‌ام. ابتدای ماه رمضان شروع به پخش آن کردند و یکی از بهترین ساعات پخش تلویزیونی را به آن اختصاص دادند. گاهی اتفاقی صحنه‌های آن به چشمم خورده. زنهایی که در داستان نقش های مهم دارند غالبا جادوگر و عجوزه و حسود و پر از کینه هستند و دائم در حال جادو و جنیلند و چرت وپرت. با آن گریمهای ترسناک و عجیب و غریبشان. من که غیر از این چیزی ندیدم. هرکه گفته درست گفته که میخواهند مردم را در جهل و خرافات نگه دارند و به آن عادت دهند. 

اینکه تلویزیون به شدت زن ستیز است بر کسی پوشیده نیست ولی چه وقت میخواهند دست بردارند از این حماقت که فقط نشانه ترس بیش از حد و ناتوانی و حقارتشان  است را فقط خدا عالم است.

کاش کمی به فکر آموزش و پرورش و مدارس بودند که در آن همه کاری میکنند غیر از پرورش. یکبار در ابتدای دبیرستان دوره اول، برای پسرکم این سوال بود که چرا ناظمهای مدرسه بچه های جاسوس و به قول خود کودکانه‌اش، آنتن و بچه های پاچه خوار را بسیار ارج و قرب میگذارند و به آن ها اهمیت میدهند و هوایشان را دارند. آن موقع کلی با هم درباره این موضوع صحبت کردیم. اما میشود تصور کرد که ناظمها با این روش چه کودکانی تحویل جامعه خواهند داد.

۲۶ فروردين ۰۴ ، ۱۲:۲۷
آفاق آبیان