اُکالیپتوس

21 - حقیقت حصر بر نمیدارد.

22- شب بیداری بی داستان زدن سودی ندارد.

23- نوری که بر انسان ظاهر شود و علمی نیافزاید سودی ندارد.

24- هر حالی که در دو زمان یکسان بماند سودی ندارد.

25- تو یکی ابری بر خویشتن خویش، پس خود را بشناس.

26- ظهور حقیقت تنها در زن کامل میشود. ( ماجرای ازدواج ابن عربی)

27- راه حق دورانی مستقیم دارد. ( برداشت خودم: مارپیچ)

28- خوابی که در آن بشارتی نباشد، اعتباری ندارد.

29- 

30- سفر اگر پرده از چیزی بر نگیرد سودی ندارد.

31- به یقینی که هوا بر آن فائق آید اعتمادی نیست.

32- حجاب تو از خود توست.

33- به گمان، اعتمادی نیست.

34- آزاده کسی‌ست که زمام امور را به دست میگیرد.نه اینکه امور زمام او را به دست بگیرد.

35- من از آنچه قلب بدان آرام یگیرد هراسانم.

36- اهل حیرت بیهوده پریشان نشوند.

37- اینک او ( ابن رشد) و اینک اعمالش! کاش بدانم به آنچه میخواست رسید؟ ( وقتیکه فوت کرد)

38-

39-ممکن برزخی‌ست میان وجود و عدم.

40- کسی که به خاطر خودت با تو باشد شایسته تکیه کردن است. ( ماجرای دوستی ابن عربی و ابوبکر حصّار )

۱۶ آذر ۰۴ ، ۱۷:۴۸
آفاق آبیان

1_ 

2_زهدانها وطن ما بودند و با زاده شدن، از آنها دور شدیم.

3- تقوایی که باعث خروج تو از سختی‌ها نشود بی‌فایده‌ست.

4- آن که غفلت ورزد، افول کند.

5- آنکس که حکمت نمیداند، حکومت نمیداند.

6- وقتی زمان نه به سود تو باشد نه به زیان تو، اعتباری ندارد.

 7- سفری که در آن کامیابی نباشد، بی فایده است.

8- 

9- مردمان، جانهای سرزمیند.

10- اگر آرزوها نبودند همت‌ها می‌گسستند.

11- هر هنری که دانشی نیفزاید، سودی در آن نیست.

12- ای حذر از حذر من!

13- نخستین اندیشه، درست ترین اندیشه است.

14- هر مکانی که زنانگی نداشته باشد، اعتباری ندارد.

15- 

16-زمان، مکانی سیال  و  مکان، زمانی جامد است.

17- تقوایی که به یک کار محدود باشد، بی ارزش است.

18- حقیقت بسته به درک عارف رنگهای مختلفی دارد. مانند آب که به رنگ جام در می‌آید.

19_ نهان در آشکار است.

20_ به آن نور که تاریکی را از بین نبرد نمیتوان اتکا کرد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینها که نوشته‌ام عناوین فصلهایی هستند که به  کتاب گاه ناچیزی مرگ تعلق دارد. کتاب را چهار سال پیش از پسرم هدیه گرفته‌ام. اما تازگی شروع به خواندنش کردم. از خواندن مسخ کافکا به کل پشیمان شدم. به متنی برخوردم درباره مسخ که منصرفم کرد و به نظرم خوب شد. شاید هم خوبتر چرا که از خواندن این یکی بسیار لذت میبرم. گاه ناچیزی مرگ داستان زندگی ابن عربی‌ست ( 1165 میلادی_ 1240 میلادی). اسامی شهرها و نامهای حکومتها برایم ناآشنا و ثقیل است اما با آن کنار آمدم . هر فصل حول و حوش ده صفحه است که با جملاتی مشابه جملات بالا نامگذاری میشود و این عناوین مستقما در فصل مطرح نمیشوند.  درواقع  روح هر فصل را تشکیل می‌دهند. کتاب کلا صد فصل دارد. من تقریبا به سی‌امین فصل رسیده‌ام . مابقی را هم به نوبت خواهم نوشت. درک برخی عنوانها برایم سخت است. هر چند تعدادشان زیاد نیست. هر چه هست من کتاب را دوست دارم.

 آن شماره هایی که جمله ندارند مربوط میشوند به چند تا فصل با ماجرایی اندک متفاوت. یعنی راوی‌ فرق میکند. اصل ماجراها از زبان خود محی‌الدین عربی روایت میشود.

۱۲ آذر ۰۴ ، ۱۵:۱۵
آفاق آبیان
در پستی اینستاگرامی دیدم، آقای مجید اسلامی که بیشتر منتقد فیلم و سینما هستند و کمتر داستان کارشناسی می‌کنند،‌گفتند چون موضوع کتابهای جین آستین در مورد ازدواج و شوهر پیدا کردن است پس خاله زنکی ست. دقیقا هم همین اصطلاح را به کار بردند و بعدش اضافه کردند فقط نوشتن ادبیات گونه، آن نوشته‌ها را با ارزش کرده و بلافاصله هم برای مثال به فیلمهای یاساجیرو ازو اشاره کردند. یعنی که موضوعات فیلمهای ازو هم خاله زنکی است و فقط سبک فیلمبرداری و نحوه به تصویر درآوردن باعث ارزش آثار او شده.
 معلوم نیست آیا کسی برای موضوع بی اهمیت و بی ارزش وقت و زمان و هزینه میگذارد تا چیزی خلق کند؟ آنهم کسانی مثل آستین و ازو.
 
 این روزها خیلی ها پشت سر خانم آبیار حرف می‌زنند که بامداد خمارش بچه‌گانه است و خاله زنکی. حرفهایی که احتمالا پشت سر بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی هم زده شده. 
به وضوح مردانی هستند که به خانم نرگس آبیار حسودی می‌کنند. چه بخواهیم چه نه این خانم زن موفقی‌ست در دنیا سینمایی ایران و البته که  منتقدها هم همیشه هستند. مشابه آنهایی که یک زمانی فیلمهای کیارستمی را معمولی و پیش‌پا افتاده می‌دانستند.

 آدمها فقط و فقط وقتی سنشان بالا برود میفهمند  که ارزشمندی برای خود خود زندگیست و این خود خود زندگی هم معمولا چیرهایی هستند ساده و عادی که از فرط پیش چشم بودن، دیده نمیشوند. مثل ماجراهای ازدواج  مثل همان که در زیر درختان زیتون هم می‌بینیم  و در کتابهای آستین یا فیلمهای ازو. یا زنان و مردان داستانهای چخوف و فکرهایی که توی سرشان می‌چرخد.

 

 خلاصه که بامداد خمار هم قشنگ است و ارزش خودش را دارد همچنانکه شهرزاد حسن فتحی یا هزار دستان علی حاتمی.
۱۰ آذر ۰۴ ، ۱۶:۰۰
آفاق آبیان

چقدر برای درختهای سرخه حصار غصه خوردم و البته هنوز هم میخورم که ماجرای جنگلهای هیرکانی هم به آن اضافه شد. حالا دیگر اشکم هم سرازیر میشود و کاری هم از دستمان بر نمی‌آید.

 پدر بزرگ همیشه میگفت دلتان برای چیزی نسوزد. شاید درست میگفت. اما دل که دست خودش نیست. بالاخره باید بفهد که در این دنیا درشتی و نرمی به هم در به است و شاید ذات درشتی‌اش خیلی هم بیشتر است و البته که این خاصیت دنیای فانی با آدمهای رفتنی‌اش است . حوادث طبیعی جزئی از ساختار طبیعت اند اما خب ظاهرا قرار است هرچه که به پایان حیات، اگر که پایانی داشته باشد، نزدیک میشویم با خرابی و تباهی بیشتر مواجه گردیم.. واقعا حیف از شمال و حیف از جنگلهای شمال.


ما زمانی برای سفر به شمال می‌رفتیم که شمال واقعا شمال بود! خدا رحمت کند بابا را به تعداد موهای سرش که تا پایان عمر هم انبوه و پر بود مارا شمال برده بود.  خدا میداند چند تا آلبوم عکس از آن سفرها دارم. آدم باید اهل سفر باشد. همیشه جا پیدا میشود. پلاژ لب دریا و اتاق و هتل و مهمانخانه همه جا هستند.  ما فقط یک بار در ترافیکهای مربوط به شمال و شمال رفتن گیر کردیم پس از آن عطایش رابه لقایش بخشیدیم و سر ماشین را به سمت جنوب کج کردیم. بچه ها تا وقتی کوچکند میشود دستشان را گرفت و هر طرفی برد.عکسی دارم در بندر لنگه در حالیکه دختر چهار ماهه‌ام در آغوشم است و دست پسرکم را هم در دست گرفته‌ام. بعدها که به نقشه نگاه میکردم از خودم می‌پرسیدم چطور با بچه به این کوچکی که هنوز گردن نمی‌گرفت به آنسوی ایران رسیده‌ایم.  حالا اما بچه ها بزرک شده‌اند . تن به انتخابهای ما نمیدهند. مایی که مسلما پدر و مادر بی اشکالی نبو ده و نیستیم و حرف و حدیث بیشتر از یک خانواده معمولی داریم و معمولا ذر سفر دچار تنش میشویم. حالا دیگر هر کس باید راه خودش را برود. حفظ آرامش و آسایش ارزش بیشتری دارد برایمان. تا خداوند چه بخواهد و امید که جنگلها نجات پیدا کنند. 


- مثل اینکه سایت دچار مشکل شده بود که خوشبختانه فعلا رفع شد وگرنه باید کوچ میکردم.

۰۳ آذر ۰۴ ، ۱۱:۳۳
آفاق آبیان

قرار است در شهر زیبای شیراز برگزار شود. کار قشنگیست که اجرای آن را به چنین شهری منتقل کرده‌اند. بالاخره مهمانهای ویژه‌ از کشورهای دیگر می‌آیند و تعدادشان کم هم نیست خوب است  با شهرهای دیگر هم آشنا شوند و زیبایی های آنجا را نیز ببینند. خوش به حال آنهایی که میتوانند در این دورهمی فیلمهای دیدنی را تماشا کنند. حسودی که نه...به ایشان غبطه میخورم. مخصوصا که موضوع و محتوای شاعرانه قرار است بر این جشنواره حکم فرما باشد.


ایرانی جماعت معمولا درون و بیرون یکسانی ندارد. اصلا ایرانی‌ها  هرکس را که دل و زبانش یکی باشد، ساده و هالو و بی سیاست میدانند.  پس اصلا عجیب نیست که جشنواره خارجی و داخلی شان هم زمین تا آسمان با هم فرق داشته باشد. حال و هوای شاعرانه چقدر با احوالات واقعی ودرونی این مملکت هم‌خوانی دارد!!! یاد شاعرانگی سهراب شهید ثالث افتاده‌اند و بقیه آن دیگری ها که سینمایشان محبوب اما غریب است.


شیراز شهر قشنگیست. هرچند شهر مورد علاقه من نیست. برادرم که فرزند اول خانواده ما بوده آنجا دنیا آمده. در بیمارستان نمازی. اما من نه. من اینجا دنیا آمده‌ام و آن هم علت داشته. موقع دنیا آمدن برادرم  دو فامیل از دو خانواده تا بن دندان متفاوت و متضاد مهمان پدر و مادرم میشوند و بلایی سرشان می‌اورند که باید دعا کرد مسلمان نشنود و کافر نبیند. ظاهرا شیر زائو خشک میشود بس که حرص و جوش میخورد. برای همین بوده که پدر وقتی مادر مرا باردار بوده نزدیک موقع زایمان او را به تهران می‌اورد. آن موقع یک ژیان قرمز داشته که زن باردار و پسر کوچکش را سوار آن میکند و باسرعتی بسیار آرام به سمت تهران میراند جوری که شب را اصفهان می‌خوابند. و فردا بعداز ظهرش مادر را تحویل خانه پدری‌اش می‌دهد و خودش روانه خانه مادر پدر خودش میشود. فقط برای آنکه زن زائو در آرامش باشد  و دو تا خانواده را از هم دور نگه دارد. خدا بابا را رحمت کند و روحش را شاد نماید.


به گمانم دو سال پیش مطلبی در وبلاگ نوشتم درباره جشنواره فیلم فجر. که گم و گور شد! بارها سعی کردم مجددا آن را برای خودم بنویسم. میخواستم سر جلسه کانون بخوانمش محض مزاح و خنده. چه که کاملا طنز بود. اما نشد که نشد. محتوا شبیه آن در می‌آمد اما نثر نه. واقعا حیف... چقدر آن نوشته ام رادوست داشتم.


۳۰ آبان ۰۴ ، ۲۰:۴۷
آفاق آبیان

درخت کاج به دل دارد

یاد آنکس را

که به نظاره برفش در باغ

 اشتیاقی آتشین بود.

۲۱ آبان ۰۴ ، ۱۳:۱۶
آفاق آبیان

دست لیتوانیایی نام کتابیست که از مجموعه داستانهای نویسنده ‌های معاصر روسیه تشکیل شده. یکی از این داستانها همان است که نام کتاب هم از آن گرفته شده.

یک داستان عجیب.

بعد از جنگ جهانی دوم و کلا جنگهایی که در دنیا صورت گرفته جنازه های سربازان را مومیایی می‌کنند و به بستگان انها تحویل می‌دهند. بعد از گذشت سالها بازار روزی وجود دارد که زنها این مردگان مومیایی شده که به اشکال مختلف تزیین شده‌اند را برای فروش به آنجا می‌آورند.

 این داستان خیلی خیلی عجیب است. به محتوای آن که فکر کردم فقط یک چیزبه نظرم رسید اینکه کشته‌های جنگ بعدا پله‌هایی میشوند برای بازماندگانشان تا بالا بروند و پیشرفت کنند. نمیدانم شاید هم این نباشد . باز باید بخوانمش.

۱۵ آبان ۰۴ ، ۱۴:۵۳
آفاق آبیان

مرد، سریال یوسف پیامبر را برای بار احتمالا سی‌ام دنبال می‌کند و هر از چندی زلیخا که در صحنه‌های آن رد میشود او را هرزه می‌نامد. 

 زن، بالاخره از او می‌پرسد چرا یکبار نظرش را درباره معبد آمون و آمون نشینان که در جال چاپیدن مردم هستند نمی‌گوید؟ و بعد اضافه میکند زلیخا معجزه پروردگار بوده. مرد انگاری که دو زاری‌اش می‌افتد از آن به بعد به موضوع جوری دیگر نگاه میکند.  در چند قسمت بعدی کلمه‌ای درباره این زن حرف نمیزند.



۱۵ آبان ۰۴ ، ۱۴:۴۵
آفاق آبیان

برنامه‌ای هست به نام زن روز که گاهی تکه‌هایی از آن را در اینستاگرام میبینم. زنهایی مدلهای مختلف لباس را می‌پوشند و خود را می‌آرایند و آن‌وقت تعدادی داور درباره آن مدل لباس و آرایش نظر می‌دهند و این نظر دهی گاهی با جملاتی رد و بدل میشود که اصلا مناسب و در خور نیست. این طور ادبیات میتواند به راحتی و البته آرام آرام در جامعه جا بیوفتد و بعضی چیزها را عادی سازی کند. همانطور که از قبلتر هم  این مدل برنامه هاخیلی چیزها را عادی سازی کرده. 

 اینکه آدمها خیلی راحت به خودشان اجازه بدهند در مورد نکاتی خصوصی و شخصی فرد دیگر نظر بدهند و سوال بپرسند،‌ بد است. عجیب است. . چیزی که خیلی قبلترها نبود. آن وقتها که من بچه بودم مجله‌ای بود به نام زن روز. که الگوهای خیاطی خوبی داشت. من سایر مطالبش را هم میخواندم. هر چقدر که فکر میکنم آدمای آن زمان را آدمهای بهتری میبینم . اینکه این همه دهه شصت را به سخره می‌گیرند انگار یک فریب است. درست است که  خیلی چیزها الان هست که آن موقع نبود اما آدمهای آن روزگار این روزها خیلی کمتر پیدا میشوند. هر چند شاید همه چیز نسبی باشد و این یعنی انگار دورانها سر و ته یک کرباسند. آن وقتها یک جور... این وقتها یک جور....




۱۲ آبان ۰۴ ، ۱۵:۱۶
آفاق آبیان

 در دو پست قبلی‌ام  درباب مرگ صحبت شده.  این دو تا مرگ با هم فرق دارند.

 مرگی که مسیر بوی آن را گرفته به مرگ عزیزان اشاره میکند که سخت است و خدا به کسی نشان ندهد .  و آن یکی پست قبلتر که به مرگ خود اشاره دارد. 


دیروز به ماجرایی واقعی برخورد کردم که میتوان به داستان تبدیلش کرد. ماجرایی حکمت دار که تامل برانگیز است. آدم نمیداند اجازه دارد این چیزها را تبدیل به داستان کند. وقتی دسترسی به صاحب ماجرا نیست تا اجازه گرفته شود؟ هرچند بعضی چیزها را فقط باید شنید و دریافت و بعد رها کرد.



۰۷ آبان ۰۴ ، ۱۶:۰۲
آفاق آبیان